|
|
|
مقاله |
|
آزادی یا مرگ الاهه بقراط
آیا می توان برای آزادی مرد؟ انسانهای بسیاری در طول تاریخ برای رهایی از یوغ بیگانگان و یا در مبارزه با استبداد داخلی پاسخ مثبت به این پرسش داده اند. آیا می توان از استبداد مرد؟ پاسخ این پرسش را در رژیم ملایان می یابیم. آزادی خواهان را اگر بتوانند می کشند. آیا آزادی خواهان نیز حق دارند اگر نتوانند و تلاششان ظاهرا به جایی نرسد، خود جان خویشتن را بستانند؟
از استبداد مردندر سایت جستجوی «گوگل» نخستین عنوان زیر نام «سنجری» سایت کیانوش سنجری است. آن را «کلیک» می کنید. صفحه ای با عکسی کوچک از کیانوش ظاهر می شود. از آخرین نوشته اش که در آن از عشق خود به زندگی «ولی نه این نوع زندگی» سخن گفته بود و در همین کیهان نیز چاپ شد، خبری نیست. تنها دو رنگ سیاه و نارنجی با سماجت توی چشم می خورد. سیاهی شب که دارد نارنجی خورشید به هنگام طلوع یا غروب را می بلعد. پیکر نیمه جان کیانوش سنجری را رهگذری روز چهارم مهر ماه (25 سپتامبر) در یکی از پارک های تهران یافت. رگ دستش را با تیغ زده بود. نام کیانوش سنجری جزو افرادی است که از سوی جبهه دمکراتیک ایران و جبهه متحد دانشجویی در روز بیستم مهر ماه 1382 به خانم شیرین عبادی حقوقدان برنده جایزه صلح نوبل تبریک گفتند. در آن پیام کوتاه آرزو شده بود که تلاش «همه کوشندگان حقوق بشر و آزادی خواهان ایران برای حراست از حرمت انسانها، استقرار دمکراسی و حقوق بشر در ایران به نتایج مطلوبی برسند.» روزها گذشت و نه تنها هیچ نشانی از «نتایج مطلوب» پیدا نشد، بلکه بگیر و ببند و احضار بیشتر و عرصه بر خود «کوشندگان حقوق بشر و آزادی خواهان» تنگ تر گشت. هم زمان، دختران خوزستان را فروختند، پسران پاکدشت را به قتل رساندند و حاکم شرع و مأمورانش به دخترک شانزده ساله نکایی تجاوز کرده و سرانجام طناب دار به گردنش انداختند. جنایت و فساد پا به پای سرکوب سیاسی پیش می رود. احضار شهروندان به دادگاه و تهدید آنان نه تنها به دلایل سیاسی، بلکه حتا به دلیل داشتن بشقاب ماهواره، بوتیک، «بدحجابی» و هر چیز دیگر که فکرش را بکنید به یک امر روزمره تبدیل شده است. تو گویی همه به آن عادت کرده اند. حاکمان دلشان خوش است که آرامش برقرار است و هر بار مدعی می شوند همه چیز را، حتا در خارج کشور، زیر کنترل خود دارند و نمی دانند که نطفه فاجعه در همین «آرامش» و «عادت» بسته شده و جنایت و فساد روز افزون حاصل ناگزیر آن است. روز 21 سپتامبر کیانوش سنجری را که از هفده سالگی بارها به زندان افتاده و آزاد شده است، همراه با عده ای دیگر به دادگاه احضار می کنند. چهار روز بعد کیانوش که سخنگوی جبهه متحد دانشجویی است، تک و تنها خون خود را با سبزی گلگشت می آمیزد. با او چه کردند؟ از او چه خواستند؟ او را به بیمارستان می رسانند. از مرگ نجات می یابد. نجات می یابد؟! اغلب ادیان خودکشی را «گناه» می دانند و در علم حقوق به طور منطقی خودکشی «جرم» به شمار نمی رود زیرا مجرمی وجود ندارد که بتوان وی را متهم کرد. جالب اما اینجاست که در جوامع استبداد زده و یا بر بستر فرهنگی که اصالت فرد و حقوق و امیال انسان زیر پای «جمع» لگد مال می گردد، دیگران در خودکشی کسانی که دست به این عمل می زنند، نقش و گاه حتا نقش تعیین کننده دارند. در موارد معین البته باید به زندگی افراد و شرایط خانوادگی و اجتماعی آنان مراجعه کرد. ولی در مورد کسی که از استبداد دست به خودکشی می زند، تنها می توان شرایط سیاسی و حاکمان را مقصر دانست. برای رژیم ملایان که از آغاز حکومت تا به امروز هزاران تن از جوانان را تنها به این دلیل که به گونه ای دیگر فکر می کردند و یا تعلقات گروهی و حزبی داشته اند به خاک و خون کشیده است، یک کیانوش کمتر، بهتر! چه بسا در دل بگویند کاش همه خودشان را می کشتند و ما آسوده می شدیم! ولی به راستی چه شرایطی انسان را به نقطه ای می رساند که بتواند خود جان خویشتن را بستاند؟ گمان نمی رود حتا کیانوش نیز که از مرگ نجات یافته است بتواند پاسخی روشن به این پرسش بدهد جز آنکه یک بار دیگر انگشت اتهام خود را به سوی استبداد نشانه گیرد. به سوی کسانی که زندگی را آن چنان بر کام جوانان ایران تلخ کرده اند که مرگ را بر «این نوع زندگی» ترجیح می دهند زیرا گمان می کنند که این گونه از استبداد رهیده و برای همیشه آزاد خواهند شد. دیگر کسی آنان را احضار نخواهد کرد، به زندانشان نخواهد انداخت و رنج سلول انفرادی و شکنجه را دیگر نخواهند کشید. دیگر کسی آنان را از این رو که در مهمانی رقصیده اند و این یا آن لباس را پوشیده اند شلاق نخواهد زد. ولی اگر جوانان ایران که بسیاری از آنان طبق آمار، خودکشی به وسوسه روزانه شان تبدیل شده است، آزادی خود را در مرگ بجویند، آنگاه چه بر سر رنگ نارنجی سایتها خواهد آمد؟ چه کسی «وبلاگها» را زرد و سبز خواهد نوشت؟ ازدحام سیاه خیابانها را چه کسی رنگین خواهد کرد؟
برای آزادی زیستن«آزادی یا مرگ» نام رمانی است از نیکوس کازانتزاکیس نویسنده یونانی که اگر اشتباه نکنم با ترجمه روان محمد قاضی با شکل و شمایل آشنای انتشارات خوارزمی در سالهای پیش از انقلاب اسلامی منتشر شد. ماجراهای رمان به درگیری بین ترکها و یونانی ها باز می گردد لیکن خوب به یاد دارم به دلیل روح آزادی خواهانه ای که در برابر زور و فشار بر آن حاکم بود، چگونه «پهلوان میکلس» در ذهن من که آن زمان دختری دبیرستانی بودم به نماد مبارزی تبدیل شد که به هنگام خشم آزادی خواهانه می توانست استکان را در میان انگشتان قوی خود خرد کند و از سوزش زخم و خونی که بر کف دستش جاری بود، خم به ابرو نیاورد. کاش دهها «پهلوان میکلس» داشتیم که می توانستند استبداد را مانند استکان خرد کنند و بشکنند و دستان خونین خویش را چون پرچم آزادی بر فراز انبوه «خلق ستمدیده» یا «مردم زحمتکش» و یا «ملت محروم» به اهتزاز در آورند! آن زمان چنین فکر می کردم. فکری وحشتناک و در عین حال طنز آمیز. لیکن در ذهن جوانان همواره کابوس و رؤیا، تراژدی و طنز در هم می آمیزند. این آمیختگی زمانی بیشتر می شود که تصویر انسان از آزادی نه پدیده ای دسترسی پذیر و ممکن، بلکه آرزویی دست نیافتنی باشد. و خود این تصویر زمانی پدید می آید که آزادی نه به مثابه امری عینی و با ویژگی های معین که در فلسفه و سیاست قابل تعریف و در جوامع آزاد قابل لمس است، بلکه به عنوان نتیجه ناگزیر و بدیهی نفی استبداد درک گردد. بیست و شش سال پیش نفی رژیم پهلوی مترادف آزادی شده بود. خیلی زود ثابت شد که فروپاشی استبداد الزاما به مفهوم رسیدن به آزادی نیست. از درخت کهن استبداد هرگز نمی توانست در شب 22 بهمن نهال آزادی سبز شود زیرا در انقلاب اسلامی یک ملت مستبد با یک رهبری مستبد یک رژِیم مستبد را سرنگون کرد! ریشه های این درخت پوسیده در اعماق جان ما جای دارد. هنوز پس از بیست و شش سال که نه تنها ایران، بلکه جهان در طی آن زیر و رو شده است، کافیست به حریم «مقدسات» سیاسی و ایدئولوژیک برخی افراد که خود را «روشنفکر» نیز می شمارند نزدیک شوید، و یا موضوعاتی را که سالهاست به یک نحو نشخوار شده است از زاویه ای دیگر مطرح کنید تا چنگ انداخته و بخواهند خرخره شما را بجوند! حکومت استبدادی که جای خود دارد! خیلی راحت دست می اندازد و شما را می گیرد و اگر بخت یار باشد، زندانی می کنندتان و اگر همای سعادت از شما روی گردانده باشد، سرتان را به گونه ای زیر آب می کند که یا جسدتان در بیابانها پیدا شود و یا «محفلی» در «وزارت اطلاعات» سینه تان را بدراند! از همین رو باور کردنی نیست اگر امروز کسی مدعی شود که بیست و شش سال پیش نه تنها «فقط» آزادی خود، بلکه آزادی «دیگران» را می خواست، چه برسد به آنکه مدعی گردد مانند ولتر حاضر بود جان خود را برای آزادی مخالفانش فدا کند! بدین گونه ما که استبداد صغیر و کبیر را پشت سر نهاده بودیم، با نعره های مستبدانه «آزادی برای خود» به استبداد اکبر رسیدیم! امروز پسران و دختران جوان ما چیز زیادی نمی خواهند. فقط همان چیزی را می خواهند که ما بیست و شش سال پیش می خواستیم: آزادی! اگر آن زمان جوانانی حاضر بودند تپانچه در دست و سیانور زیر زبان از استبداد بمیرند، امروز نه سیانوری در کار هست نه تپانچه ای. جوانان «وبلاگ» می نویسند! رژیم شاه با آن جوانان همان کرد که ساختارهای دمکراتیک در اروپا با گروههای مشابه کردند. همان کاری که مثلا دولت آلمان با گروه «بادر ماینهوف» کرد: در درگیری خیابانی آنها را کشت یا به حبس ابد محکومشان کرد. هیچ رژیمی، چه دمکرات چه مستبد، چه محافظه کار چه سوسیالیست، مبارزه مسلحانه یا عملیات تروریستی علیه خود را نمی پذیرد. امروز دولت سوسیالیست اسپانیا همان سیاستی را در مورد اعضای سازمان «اتا» پیش می برد که تا شش ماه پیش دولت محافظه کار این کشور پیش می برد: پیگرد، دستگیری، زندان و در صورت درگیری، شلیک! گرفتاری جمهوری اسلامی اما پس از آن همه اعدام و تیرباران در این است که دیگر نمی توان به آسانی فرمان شلیک داد! و درست همین نکته نقطه قوت کسانی است که خود را مخالف و دشمن این رژیم می شمارند. تو گویی مبارزه برای آزادی و حقوق انسان این بار بر بستر تکنولوژی می گذرد. تو گویی زبان و کلمه، رنگین و رقصان به نقطه اوج نقش خود در جوامع استبداد زده می رسند. آیا می دانستید نطفه اینترنت در دهه شصت میلادی در وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) و با هدف نظامی بسته شد و سالها بعد که به نقش ارتباطی و اقتصادی آن پی بردند، آن را روانه بازار جهانی کردند، بدون آنکه بدانند با این «سودجویی» چه کمک بزرگی به گسترش دموکراسی می کنند؟ امروز در جمهوری مرگ اندیشان و مرگ پرستان، زندگی جوانان در اینترنت به هم گره می خورد. خود زیستن و نوشتن به مبارزه تبدیل می شود. باید زنده بود. باید نوشت. بگذار آنها دست خود را به خون انسان و آزادی بیالایند. بگذار مرگ، برای همیشه زبان آنان باشد. بگذار کلمه، کابوس آنها شود و «الف» و «ب» آنقدر رؤیاهای حقیر آنان را پریشان کند تا سرانجام «ی» آزادی واقعا حرف آخر باشد. بنویس! کیانوش، پسر جوان من، بنویس! به خاطر دختران خوزستان، به خاطر پسران پاکدشت بنویس! به جای مردن، به نام آزادی و انسان بنویس! 21 اکتبر 04
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |