Logo

مقاله

 

اینجا آدمخوار دارد

  الاهه بقراط

 

افسوس که در علوم انسانی نمی توان مانند علوم طبیعی از موش و میمون برای آزمایش های جامعه شناسی استفاده کرد و مثلا دریافت موشها در یک آزمایشگاه سیاسی در زیر سلطه حکومت ولایت فقیه چه واکنشی نشان داده و کی جان به لبشان می رسد و یا میمونها چگونه به سوی فروپاشی حکومت های ایدئولوژیک حرکت می کنند. انسان ها محکوم هستند به برکت خردی که به مثابه امتیاز نسبت به حیوانات دارند، به بهای زندگی خود به پاسخ برسند و یا چه بسا نرسند! انسان برای حل بنیادی ترین مسئله خود، یعنی آزادی و حیثیت انسانی، چاره ای ندارد جز آنکه خود مورد آزمایش قرار گیرد و سالها، دهه ها، قرنها فراگرد آزمون و خطا را تکرار کرده و هر بار به این نتیجه برسد که هر انسانی در زندگی فردی و هر ملتی در زندگی جمعی، تجربه و تاریخ منحصر به فرد خود را دارد. آزمایشگاهی در کار نیست و زندگی را، این روزهای نازنین را باید در دست گرفت و رفت و هر بار با ناشناخته های زشت و زیبا روبرو شد.

آیا تصادفی است که گاه نام اماکن و انسانها با واقعیت شان در تناقضی غریب قرار می گیرد؟ پاکدشت، خاتون آباد، قیام دشت و شهرک انقلاب! محمد و علی! جنایتی بی نظیر در این بیغوله های های حاشیه تهران توسط محمد بیجه و علی باغی روی داده که اگر در هر نظام نسبتا معقول روی می داد، دست کم به برکناری مقامات مسئول آن منطقه منجر می شد. در رژیم ملایان اما مسئولان «گناه» را به گردن یکدیگر می اندازند و طبق معمول از معترضان می خواهند ارکان نظام را تضعیف نکنند!

باغ انار، مزرعه ذرت، کانال آب و چاه شاهد التماس، تجاوز، قتل و سوزاندن پیکر پسرکان بی پناهی بوده اند که همچون قاتلان خود قربانی یک نظام  سیاسی آدمخوار و یک ساختار فرهنگی فاسد هستند.

 

جوراب پسرک قرمز بود

یکی از مسئولان نیروهای انتظامی منطقه در گزارشی عدم اقدام نهاد زیر مسئولیت خود را چنین توجیه می کند: «مفقود شدن جرم نیست!» و طبیعتا تا جرمی اتفاق نیفتاده، آنها خود را مسئول نمی دانند! آیا کسی به این مسئولان حفظ امنیت و نظم مملکت آموزش نداده که نه تنها پیگیری جرم، بلکه پیشگیری از آن یکی از وظایف، بلکه مبرم ترین وظیفه نهادهای انتظامی و پلیس است؟! چگونه است که در موارد سیاسی بلافاصله همه دست به کار می شوند و تا «مجرم سیاسی» را به خاک سیاه ننشانند، دست بر نمی دارند؟! و «مجرم سیاسی» در حکومت اسلامی در حقیقت کسی نیست جز انسانی که هیچ جرمی مرتکب نشده و تنها به این دلیل که وجود دارد و به گونه ای دیگر می اندیشد و میل دارد به گونه ای دیگر عمل کند مورد پیگرد و آزار و اذیت قرار می گیرد. حق با مسئول مربوطه است. «مفقود شدن» از نظر حقوقی جرم نیست ولی این سخن تنها سفسطه ای عامه پسند جهت شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت است. «مفقود شدن» اگر جرم نیست، حادثه اما هست!  هیچ نهاد انتظامی «مفقود شدن» را نادیده نمی گیرد زیرا تجربه در همه جای جهان نشان داده که «مفقود شدن» معمولا با جرم هایی مانند قتل، آدم ربایی و تجاوز جنسی گره خورده است. به فریادهای کودکانه پسرکان «مفقود شده» پاکدشت، خاتون آباد و قیام دشت اما هیچ کس نرسید زیرا مفقود شدن آنان «جرم» نبود و به فکر مسئولان تهی مغز رژیم ملایان نرسید که اگر «مفقود شدن» جرم نیست، «مفقود کردن» آدم که جرم است! شاید بهتر این می بود که خانواده این گمشدگان به زبان دیگری با مسئولان سخن می گفتند و به شیوه فارسی گویی رهبر بی مثالشان «امام خمینی» به آنان حالی می کردند که «فرزندان ما مفقود کرده شده اند!» ولی آیا اصلا گوش شنوایی وجود دارد؟  آخر در مجلس ده درصدی خانه و اتومبیل و تلفن «موبایل» خیرات می کنند و با جنجالی خودنمایانه و مشکوک می خواهند چرخه سوخت هسته ای را تکمیل کنند و توی دهن جهان بزنند! سعدی خطاب به همین جاه طلبان ابله است که گفته: تو که ندانی در سرایت کیست، چه دانی در کهکشانها چیست؟! ابتدا محمد بیجه ها را پیدا کنید تا بعد لقمه بزرگ انرژی هسته ای در گلوی  بی انتهایتان گیر نکند!

هنگامی که مراجعه خانواده کودکان گمشده به مسئولان امر به جایی نرسید، مجبور شدند به ابتدایی ترین وسیله ممکن به دیگران هشدار دهند و با گچ روی در و دیوار بنویسند: «این محله آدمخوار دارد!» آیا با شنیدن این ابتکار خانواده های زحمتکش و کارگران کوره پزخانه بغض انسان از این همه بی پناهی نمی ترکد؟ آیا کسی از خود پرسید این هشدار به چه معنی است؟ آیا کسی به آدمخواران بزرگ که بر مسند قدرت تکیه زده اند، اندیشید؟ در چنین شرایطی چه چاره ای برای پدران و مادران باقی می ماند جز آنکه درمانده و نا امید در سالن دادگاه از قاتل بپرسند: «بگو! بگو جوراب پسرمان چه رنگی بود؟» و در دل آرزومندانه بیندیشند: «کاش بگوید سبز، سفید، نارنجی، آبی! کاش هر رنگی را بگوید جز...» ولی محمد بیجه که با حافظه ای قوی و به دلیلی تا کنون نامعلوم همه مشخصات قربانیانش را به خاطر سپرده است می گوید: «قرمز!» آری، جوراب پسرک ما قرمز بود! جوراب همه فرزندان ما قرمز است، به رنگ خون!

 

کبوتری که سیگار می کشد

رسانه های جمهوری اسلامی از قاتلان پاکدشت به نام «شغال» و «کفتار» یاد می کنند تا شاید از این راه خشم فرو خورده پدران و مادران داغدیده و دیگر خانواده ها را که احساس امنیت نمی کنند، فرو بخوابانند. آقای خاتمی رییس جمهور اسلامی آنان را «بندگان شیطان» نامیده و با این قتل ها نسبت به «امنیت و اطمینان در جامعه نگران» شده اند! شیطان را کسی ندیده ولی جمهوری اسلامی را 25 سال آزگار است مردم با گوشت و پوست خود تجربه می کنند و کار آنان از نگرانی درباره «امنیت و اطمینان» خود و فرزندانشان گذشته است. آنها در چهاردیواری خود نه از دزد و قاتل، بلکه از مأموران امنیتی رژیم و سپاه و بسیج «امنیت» ندارند چه برسد در بیابانهای پاکدشت در برابر اصغرقاتلها که هفتاد سال تنها نماد جنایت و کودک کشی در ایران بود و امروز باید میدان را برای پروردگان جمهوری اسلامی خالی کند. مگر نه اینکه جمهوری اسلامی همواره درباره خود صف عالی و پسوند «ترین» به کار می برد؟ عبای افتخار «تکان دهنده ترین» جنایت تاریخ ایران نیز بر شانه های مفلوک این حکومت قرار گرفت و رییس جمهورش  که «نگران» امنیت جامعه است، به روی خود نمی آورد که این «بندگان شیطان» هم سن و سال «جمهوری شیطان» هستند.

محمد و علی پیش از آنکه بندگان شیطان باشند، پروردگان حکومت اسلامی اند که از همان آغاز با تیرباران های پشت بام مدرسه رفاه و سپس اعدام های پی در پی و کشتار جمعی در شهریور 67، ربودن و قتل دگراندیشان و رها کردن اجساد آنان در بیابانها، هجوم به خانه مخالفان و دریدن سینه آنان، فرستادن تروریست به خارج کشور برای سلاخی کردن افراد اپوزیسیون و نمایش سنگسار و دار در میادین شهرها، آدمخواری را به محمد و علی آموخت. اگر حکومت، آنهم از نوع اسلامی چنین کند، چه انتظاری می توان از کارگران کوره پزخانه داشت که از تربت جام و قوچان به حاشیه تهران پرتاب شده اند و در کودکی خود که همزمان با تثبیت «انقلاب شکوهمند» و جمهوری اسلامی است مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند؟!

جامعه ای که کودکانش توسط آشنا و غربیه مورد تجاوز قرار می گیرند و هیچ سرگرمی جز بازی در زباله و گودال آب ندارند حتما با شوق به دیدن کبوتری می روند که سیگار می کشد! برادر ده ساله محمد بیجه پسرکان ساده دل را به وسوسه اینکه «برادرش کفتری دارد که سیگار می کشد» به قتلگاه می برد. کدام پسربچه است که بتواند در برابر «کفتربازی» و «دود» مقاومت کند؟ به ویژه آنکه در جنوب شهر و مناطق حاشیه ای تهران بزرگ شده باشد. مگر «کفتربازان» دود و دَم دار توسط مسعود کیمیایی ها به مثابه نقطه عطفی در تاریخ سینمای ایران و تحول در «فیلمفارسی» به نماد قهرمانی تبدیل نگشتند؟ حال پسرکان گمشده می روند تا در باغ انار و مزرعه ذرت، در شهرک انقلاب، کفتری را تماشا کنند که سیگار می کشد!

پاکدشت نه دشت است نه پاک. زشت است و ناپاک. جمعیت سیصد هزار نفری این شهرک بی قواره از مهاجران افغانی و روستاییانی تشکیل شده که از سراسر ایران به امید یافتن کار و پول به حاشیه نشینی در اطراف تهران روی آورده اند. کوره های متروک آجرپزی و گودالهای عمیق هر جنایتی را از چشم ها می پوشاند. می توان در چند قدمی خانه ها، همان گونه که محمد بیجه کرد، اجساد کودکان را آتش زد و  زیر خاک پنهان نمود. در این زشتی و ناپاکی ناشی از فقر و بیکاری چه کسی سراغ گمشدگان را می گیرد؟ و اگر گرفت چه کسی پیگیری خواهد کرد؟! شوربختی اینجاست که این محاسبه قاتلان حقیقت دارد! تا بیش از یک سال هیچ مسئولی به خودش زحمت جستجو نداد و تا کنون شش جسد ناشناخته مانده اند زیرا کسی به سراغشان نیامده است! سخن از باندی است که اعضای بدن کودکان را به فروش می رساند. حتا گفته می شود محمد بیجه را با صد میلیون تومان وثیقه آزاد کرده اند. امری که حتا در عقب مانده ترین کشور جهان از نظر حقوقی امکان ندارد. گفته می شود دست هایی در کار است وگرنه خانواده قاتل چگونه می توانست این وثیقه را بپردازد؟

آیا قاتلان و مقتولین، قربانیان شرایط بد اقتصادی و تجاوزات جنسی هستند؟ آیا هر لحظه در این سرزمین خاموش به دلیل فقر، تجاوز و عدم امکانات فرهنگی جنایتی صورت نمی گیرد که افکار عمومی تنها از بخشی از آن با خبر می شود؟ مرز فاجعه هزاران کودکان خیابانی که به گفته آمار 95 درصد آنان مورد تجاوز جنسی قرار می گیرند با فاجعه پاکدشت کجاست؟ خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ از میان پاکدشت و قیام دشت و خاتون آباد می گذرد. این شهرکهای فقیرنشین بهترین محل صید کودکانی است که جهت سوء استفاده های جنسی و پخش و فروش مواد مخدر و یا  فروش آنان و اعضای بدنشان خریده و یا ربوده می شوند. باندهایی که در این زمینه فعالند، مانند همه کشورهایی که چنین فساد و جنایتی در آنها رایج است، امکان ندارد بدون حامیان مطمئن در نهادهای قدرت از جمله پلیس و نیروهای انتظامی بتوانند فعالیت کنند.

نه به زودی، بلکه از هم اکنون رویداد هولناک پاکدشت از خبرها خارج شده است. تو گویی تنها یک خبر بود. یک خبر مانند قتل زهرا کاظمی، قتل داریوش و پروانه فروهر، قتل نویسندگان و شاعران. یک خبر مانند به دار آویختن دخترک شانزده ساله نکایی، قتل زنان مشهدی، فروش دختران خوزستان. و اینک پسران پاکدشت! همواره این تمایل وجود دارد که روی زنان و کودکان به مثابه نخستین قربانیان رژیم ملایان که بیش از دیگران مورد تجاوز و تبعیض قرار می گیرند، به درستی تأکید گردد. زبان اما دیگر به آسانی به گفتن این ادعا نمی گردد. در این سرزمین همه قربانی اند. زن و مرد ندارد. پیر و جوان نمی شناسد. فرقی بین پسر و دختر، کودک و بزرگسال نیست. ایران سرزمین قربانی است، سرزمین اجساد ناشناخته. سرزمین کشتارهای شبانه و گورهای انبوه. سرزمین به آتش کشیده شده و نسل های زنده به گور. نسل کودکان از دست رفته، نسل ویران. نسلی که دروغ ابلهانه کبوتری را که سیگار می کشد باور می کند و جوراب قرمز به پا دارد، به رنگ خون.

بر سپیدی کبوترانه پرچم ایران، میان دو رنگ سبزی پاکدشت و سرخی جوراب کودکان باید نبشت: ایران آدمخوار دارد!

 14 اکتبر 04

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |