داستان

 

خیابان اورانین بورگ
منیره کاظمی

 

تا وقتی که از در ساختمان بیرون می رفتم، تصویر توی آینه را در ذهن داشتم، با این که پنج طبقه را پشت سر گذاشته بودم. تصویر زنی غریب، با آرایش تند بر چهره.

در را که پشت سرم بستم، متجه بارش برف شدم. با خودم زمزمه کردم: ای بخشکی شانس! با شتاب به سوی ایستگاه مترو رفتم. سری اول پله ها را پشت سر گذاشتم. مثل همیشه در آینه گلفروشی داخل مترو خودم را برانداز کردم: چکمه های ورنی مشکی با پاشنه های بلند و باریک، ساقهای آن تا بالای زانوهایم می رسید. جوراب مشکی زنانه که از پشت درز داشت. دامن کوتاه از چرم سرمه ای. بالاتنه ای از چرم سرمه ای و مشکی که وقتی به روی سینه هایم می رسید، به صورت دو بند در می آمد و پشت گردنم گره می خورد. یک کاپشن تنگ و چسبان از چرم سرمه ای با رگه های نقره ای که از شانه تا کمر می آمدند و قوس کمرم را تشدید می کردند. کیف ورنی مشکی کوچکی با دسته ای بلند از زنجیر نقره ای بر روی شانه راستم آویزان بود و موهای بلند خرمایی موجدارم روی شانه چپم به هم رسیده و از آنجا به روی سینه چپم ریخته بود.

به راهم ادامه دادم و از پله های بعدی هم پایین رفتم. قطار فوری رسید. می بایست یک بار قطار عوض می کردم. از مترو که خارج شدم تا سوار تراموای شوم، دیگر هوا تاریک شده بود. در خیابان اورانین بورگ پیاده شدم و بعد از چند قدمی، زیر اولین تیر چراغ برق که خالی بود طوری ایستادم که به خوبی از فاصله دور یده شوم. برف با پوشی کم می بارید و اتومبیل های کمی با فاصله زمانی از جلویم رد می شدند. شروع کردم به قدم زدن. اما نه خارج از شعاع نور چراغ. گاهی بر می گشتم و اثر پاشنه های چکمه ام را روی برف تماشا می کردم. نوک تیز آنها چنان در برف فرو می رفت که می شد سنگفرش زیر آن را دید. سردی دستهام آزارم می داد. جلوی چراغ اتومبیل ها برف با شدت بیشتری می بارید. اتومبیلی به سویم آمد و در تاریکی ایستاد. من به آرامی جلو رفتم. از قیافه و مدل موها حدس زدم لهستانی است. با لهجه لهستانی پرسید: چند؟ در جواب پرسیدم کجا؟

گفت: هتل.

گفتم: صد مارک.

پرسید: بدون کوندوم؟

گفتم: من نیستم.

گفت: با کوندوم و صد مارک که می توانم به «کودام» بروم.

گفتم: برو.

دوباره برگشتم زیر تیر چراغ برق. باربارا آمد و با اشاره سر سلامی کرد و دو تا چراغ آنورتر ایستاد. زن خیلی محکمی است. چند وقت پیش برایم تعریف کرد که معتقد است هر کاسبی چیزی برای فروش دارد و او هم عشق می فروشد و خوب است که سندیکایی وجود دارد تا از منافع فاحشه ها دفاع کند، مثل هر کار و کاسبی دیگر. او هم رفته و عضو سندیکا شده.

آنورتر اتومبیلی جلو پای سوزانه ایستاد. سوزانه جلوتر رفت و با راننده شروع به صحبت کرد. ولی مثل اینکه مردم آزار بود. راننده با صدای بلند چیزی گفت و اتومبیل با شتاب از جا کنده شد. سوزانه چک است و هنوز بیست سالش هم نشده. دو سال پیش، بعد از اینکه مدتی کنار جاده ای که از «دِرِسدِن» به پراگ می رود می ایساده، از یکی از مشتری هایش حامله می شود. شش ماهه حامله بوده که به یک «خانه زنان» می رود و بعد از زایمان با بچه نزد پدر و مادرش بر می گردد. چند ماه بعد بدون بچه به برلین می آید و حالا علاوه بر اینکه باید برای پسرش به خانه پول بفرستد، مسئولیت نگهداری دوست پسر معتادش را هم بر عهده دارد. دختری بسیار زیبا و خونگرم است ولی فوق العاده ساده. چندین بار دیده ام که برای پنجاه مارک هم رفته.

سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده و لرزشی زیر کمرم را فرا گرفته بود. چند لحظه ای گذشت. در فکر غرق بودم که گفتگویی از دور مرا به خود آورد. دست و پایم سست شد و فوری خودم را سرگرم پیدا کردن چیزی در کیفم کردم. مردی مسن از جلو می آمد و دو  جوان از پشت سر. یکی از آنها گفت: حاج آقا، اگر افسانه بفهمه که ما شمارو اینجا آوُردیم، تکه بزرگه مون گوش مونه.

مرد مسن با لهجه ای که برایم آشنا نبود گفت: اگر شماها بهش نگید، نمی فهمه. خب، تازه بفهمه. مادرش که ده ساله نمی ذاره بهش دست بزنم. ازدواج مجدد و صیغه هم که هم زیاد خرج داره، هم باید جواب صدتا قد و نیم قدر رو بدی...

و با گفتن این جمله دیگر از جلوی من گذشته بودند. مرد مسن برگشت. اول به من و بعد به همراهانش نگاهی انداخت. من در حال زدن روژ لب و نگاه کردن در آینه دستی ام بودم. گفت: شرقیه ها!

یکی از جوانها گفت: تُرکه، برلین پر از تُرکه.

آدامسی در دهان گذاشتم و شروع به جویدن کردم. مرد مسن گفت: نه بابا، ولش! دلم یک بلوند چشم آبی می خواد. و رفتند به سمت سوزانه. لحظه ای بعد آنها به همراه سوزانه در یک تاکسی در پیچ خیابان گم شدند. من همان طور که سست و بی حس به نقطه ای که تاکسی ناپدید شده بود، خیره بودم، دستم را به آرامی برای یک تاکسی بلند کردم. نمی دانم چقدر طول کشید. وقتی سوار شدم، تقریبا از حال رفتم. صدای راننده تاکسی را می شنیدم که با لهجه تُرکی می گفت: امسال چه زود سرد شده!

1999

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |