داستان

 

فنچ

 غلامرضا کشاورزی

 هلند

  

فنچ موهای بلندی داشت. نه بور بود نه قهوه ای .موهایی بود با رنگی خاص. هر کسی این موها رو نداره. طوری راه می رفت که انگار داره روی ابرها راه می ره. خرامان ، خرامان، موقع راه رفتن مو هاش روی شونه هاش پریشون می شد . انبوهی مو بود که توی هوا موج می زد. با گردنی بلند و دستهایی کشیده. قدش حدود یک متر و هشتاد و پنج بود. چشمهاش درشت و قهوه ای بودند.

معمولا لبخندی گوشه لباش جمع بود که حالت شیطنت آمیزی بهش می داد.

وقتی اومد در شرکت کارتن سازی پل کار کنه هیچ کس فکر نمی کرد به این سرعت تو کارش جا بیافته. خیلی زود خودش رو بین همه جا انداخت و با همه دوست شد.

دستبندی هم به دست داشت که همیشه با اون بازی می کرد . چند بار سرکارگر بهش تذکر داد، تا فنچ موقع کار اونرو کنار بذاره . اما فنچ توجهی نمی کرد و بی اعتنا به کارش ادامه می داد. هیچ نمی شد دید که فنچ چیزی بخوره یا حتی غذایی با خودش بیاره. اغلب زمان غذا خوردن رو به شوخی و بازی دارت می گذروند.

یه  روز موقع  نهار به سرور گفت :  می تونه بعضی موقع ها  کارهای عجیب و غریبی انجام بده .

سرور ناباورانه پرسید: یعنی چه کار می تونی بکنی ؟

فنچ گفت : می تونم بگم فردا چه اتفاقی توی کارخونه می افته.

سرور با تعجب پرسید :خوب بگو چه اتفاقی!؟

فنچ گفت: ببین، فردا صدای آمبولانس میاد . و در حالی که یکی از کارگرها رو نشون می داد گفت: اونو با خودش می بره!

سرور لحظه ای ترسش گرفت. طوری که تنش نامحسوس به لرزه افتاد.

با خنده گفت: باشه ببینیم !... 

فردا تا ظهر خبری نشد . سرور با نیشخندی رفت پیش فنچ و پرسید: پس چی شد ؟

فنچ درحالی که با بینی اش بازی می کرد گفت:نگاه کن!

سرور اول فریادی از میان دستگاهایی که با شدت تمام کار می کردند و هرکدوم از یکی دیگه برای تولید کارتن سبقت می گرفت، شنید.

تا اومد از فنچ بپرسه که چیه، دید همه به طرف دستگاه شماره چهار در حال دویدن هستن. و بعد صدای آژیر شنید. دست همون کارگری که فنچ نشونش داده بود لای غلتک ها گیر کرده بود . صورتش کبود شده بود و نیمه بیهوش روی دستگاه افتاده بود.

سرور نگاهش افتاد به فنچ ،نگاه فنچ هم رو نگاه اون بود.

همه چیز در یک آن اتفاق افتاد . آتش نشانی اومد و دست له شده جوون رو از لای دستگاه بیرون آورد و اونو زیر نگاه سنگین سرور و دیگرون به بیمارستان بردند.

سرور موقع پایان کار خودش رو به فنچ رسوند و گفت:عجب کاری کردی!

فنچ گفت: من کاری نکردم . فقط گفتم چه اتفاقی می افته!

فردا قبل از شروع کار فنچ نگاهی به سرور کرد و چشمکی زد و به سرکارگر اشاره کرد که داشت لباس می پوشید. هر کاری می کرد نمی تونست دستش رو بکنه تو آستینش و مرتب دور خودش می چرخید.

از سروصدای زیاد ماشین ها باید کنار گوش همدیگه فریاد می زدند تا صدای همدیگرو بشنوند. البته باید گوشی را از گوش درمی آوردند.

ماشین ها با سروصدای زیاد جعبه ها و کارتن های خالی رو بیرون می دادند و کارگرها اونها رو روی پانل ها می چیدند و تسمه ها رو می بستند.

صدای تاپ تاپ بریدن جعبه ها و کارتن ها ریتم مداوم سالن کار بود . باید به سرعت کار می کردند تا محصول به نتیجه اعلام شده می رسید.

چشم سرور به ساعتی بود که روی دیوار انتهای سالن کار قرار داشت . عقربه های ساعت به هیچ عنوان قصد حرکت نداشتند. اما سرور برای آرامش خاطرش به ثانیه شمار نگاه می کرد که مرتب ثانیه ها رو دور می کرد.

موقع نهار فتچ اومد به طرف سرور ، اونو کشید کنار و بهش گفت امروز  می خوام برات شعبده بازی کوچیکی بکنم .

سرور با کمی شک گفت: اگر مثل اون دفع باشه ، نمی خوام!

فنچ گفت: نه ، نه .

بعد گفت : خوب به چشمای من خیره شو.

سرور هم مستقیم به چشمای فنچ خیره شد.

بعد از لحظه ای صدای فنچ رو شنید که اونو صدا می زد.

ساعت کار تموم شده بود و سوت کارخونه پایان کار رو اعلام می کرد.

سرور اصلا احساس خستگی نمی کرد و از همه مهمتر ، کارش رو هم به خوبی انجام داده بود. موقع رفتن، فنچ نگاهش افتاد به سرور و پرسید: چطور بود ؟!

سرور با خواب آلودگی گفت : بی نظیر بود ! بی نظیر ! چطور این کار را کردی ؟ کارمو انجام داده ام و اصلا خسته هم نیستم .

صبح روز بعد فنچ موضوع جدیدی رو پیش کشید .

حالا اعتماد سرور به اون بیشتر شده بود.

فنچ به طرف سرور اومد و پرسید: آماده ای ؟ سرور با خشنودی پاسخ داد : البته!

فنچ گفت: مستقیم به چشمای من نگاه کن ، سرور عمیقا به چشمای فنچ خیره شد.

سرور وقتی چشماشو باز کرد، دست فنچ روی شونه اش بود و سوت پایان کار شنیده می شد.

فنچ از سرور پرسید :چطور بود؟ 

سرور در حالی که چشماشو با دستاش می مالید ، گفت: عالی بود ، اصلا خسته نیستم.

فنچ پرسید: خواب هم دیدی؟

در حقیقت سرور خواب هم دیده بود. خواب رودخونه ای رو دیده بود. رودخونه بزرگی که کنار اون نشسته بود و به آب نگاه می کرد ، این خواب تا پایان کار ادامه داشت.

سرور با اطمینان به فنچ گفت : من به تو ایمان دارم ، تو آدم خارق العاده ایی هستی !!

روزبعد فنچ کارعجیبی کرد. بدون دست زدن به هیچ یک از دگمه های دستگاه، اونا رو روشن یا خاموش می کرد و یا سرعت شان را کم می کرد. سرکارگر از این که دستگاه به این شکل کار می کنه به تعجب افتاده بود و به همراه یکی از مهندسین کارخونه ، به دنبال علت می گشتند .

علت پیش فنچ بود ، سرور هم اینو می دونست . اونا بدون اینکه بخندند به هم نگاه می کردند و برای هم سر تکون می دادند .

 

روزها در کنار فنچ به سرعت می گذشت . فنچ می تونست صدای تمام دستگاه ها رو خاموش کنه . همه جا رو سکوت پر می کرد. اونوقت سرور می تونست صدای مگس ها رو هم بشنوه .

فنچ دستهاشو را تو هوا تکون داد و بعد پرنده ای رو از هیچ بیرون آورد ، آورد به سرور داد.

دیگه زمان صبر کردن نبود . سرور پیش خودش فکر می کرد باید از اون چیزی یاد بگیرم . پرسید: آیا می تونی این کارها رو به من هم یاد بدی ؟

فنچ در حالی که پس کله اش رو می خاروند، گفت : بستگی به استعدادت داره.

سرور تمام نیروشو بکار برد تا از فنچ چیزهایی یاد بگیره .

سرور یاد گرفت چطور صدای ماشین هارو کم یا زیاد کنه و بدون دست زدن به دگمه ایی ماشینی رو خاموش یا روشن کنه یا حتی در یک زمان هم تو خونه باشه و هم سرکارش ،و یا تا آخر کار به خواب عمیقی فرو بره.

سرور مرتب از فنچ یاد می گرفت.

یه روز قبل از شروع کار فنچ سرور رو کناری کشید و گفت می خوام چیز عجیبی بهت یاد بدم . باید خوب توی چشمام نگاه کنی .

وقتی سرور خوب به چشمای فنچ خیره شد. تبدیل شد به یه پرنده کوچک و پرواز کرد و نشست روی شونه فنچ و از اونجا رفت در بالاترین نقطه سقف کارخونه نشست.

حالا سرور پرنده ای بود روی سقف کارخونه که از اون بالا فنچ و بقیه رو با تمام ماشین ها و کارتن ها و کاغذها خیلی خیلی کوچیک می دید و هیچ کس هم نمی تونست اونو ببینه حتی فنچ .

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |