داستان

 

 

قرار ما ساعت پنج بود

 غلامرضا کشاورزی

 

  

 از پله ها بالا می رفتم یكی هم داشت پائین می آمد،خرامان ، خرامان . دستش روگرفته بود به نرده ها ، آواز ملایمی می خوند. تا به هم برخوردیم ، من به بالا نگاه كردم و اون به من ، خون دوید تو قلبم . اونم سرخ شد ،‌دستش رو گذاشت رو سینه اش و گفت : دلم ریخت.

پرسید: شما كی هستید؟

گفتم : من همسایه طبقه چهارم هستم.

گفت: من تا به حال شما رو ندیدم.

پرسیدم: اسم شما چیه؟ گفت: الهه

گفتم: اسم قشنگیه

پیراهن قرمز گلداری پوشیده بود. با كفش های پاشنه بلند كه مد روز بود. شلوار رانگلر پاچه گشادی پوشیده بود. باریك و بلند بود.ژاكت كاموایی دست باف قرمزی رو بسته بود به كمرش، روژ لب قرمز ملایمی رو لباش برق می زد.

با نگاه بهم از كنارهم رد شدیم.

 من یه پله رفتم بالا ، اون یه پله آمد پایین. برگشتم، برگشت.

گفتم: الهه . گفت:بله؟

گفتم: كجا میری؟

گفت: مدرسه.

گفتم: می تونم دوباره ببینمت؟

پرسید: كجا؟

گفتم:سینما رادیوسیتی تو پهلوی رو بلدی؟

گفت: ساعت چند؟

گفتم: ساعت پنج.

با عجله از پله ها قلب منو با خودش برد.

رفتم بالا،حمید كنار پنجره ایستاده بود سیگار می كشید.

پرسید: باكی حرف می زدی؟

سرم رو انداخته بودم پایین داشتم تو جیبهام دنبال چیزی می گشتم كه نمی دونم چی بود.

گفتم: الهه دختر همسایه بالایی.

گفت: دختر سرهنگ ستایش!

گفتم: نمی دونم!

حمید گفت:دیگه نمی شه اینجا موند!

  سرم رو بلند كردم، نگاهم افتاد تو نگاه حمید كه داشت به من نگاه می كرد.

گفتم: به این زودی ؟

گفت:وسایلت رو جمع كن بریم!

دوساعت بعدش مهرابادجنوبی  بودیم.

حمید از پشت پنجره بیرون رو تماشا می كرد.

پرسید: چرا مرتب به ساعت نگاه می كنی.

گفتم: با الهه ساعت پنج جلو سینما رادیوسیتی قرار گذاشتم.

حمید دو قدم اومد جلوتر، نگاه كرد تو چشام.

گفت: قرار رو فراموش كن!

دلم ریخت!

 

ساعت پنج غروب دختر مدرسه ایی ها تعطیل شدند. دسته دسته كلاغها از شمال تهران به طرف جنوب پرواز می کردند.

قلبم شروع كرد به ثانیه ها رو شمردن، كلاغها دقیقه ها رو توسرم قارقار می کردند.

تاكسی گرفتم تا چهار راه پهلوی رفتم. سیگار خریدن رو بهونه كرده بودم.

الهه جلو سینما رادیوسیتی ایستاده بود.

همون بلوز گلدار قرمز تن اش بود.با كفش های پاشنه بلند قرمز. دامن كوتاه قرمز. پاهای جوونش لخت بودن. كیف كوتاه قرمزی تو دستش بود.

سیگار خریدم ، برگشتم.

نفس نفس می زدم، عرق كرده بودم ، چشمام خیس خیس بود.

همه صداها گنگ و نا مفهوم بودند. خودم رو تو صدای بوق ماشین ها و همهمه جمعیت ، گم كردم تا الهه رو نبینم.

 

سالها گذشت.

حمید سال پنجاه و چهار كشته شد.

 من رفتم استانبول. یه روز میدون سلطان احمد منتظر قاچاقچی بودم. چشمم افتاد به الهه با همون لباس ها اونجا ایستاده بود.

رفتم به طرفش.

نگاهش افتاد به من .

گفتم : الهه تو هستی؟

خندید ، كمی پا پس كشید.

قاچاقچی اومد.یه لحظه چشم برگردوندم الهه نبود!

 كارها ردیف شد. اومدم فرانسه.

جشن اومانیته بود.

با دوست دختر فرانسوی ام از جلو مولن روژ رد می شدم.

الهه رو دیدم كه سر تا پا قرمز پوشیده بود. موهاش رو هم قرمز کرده بود و با یه روبان قرمز مرتب بسته بود.

دویدم به طرفش، صداش كردم: الهه، الهه .

با لبخند عاشقانه برگشت به طرف من چشماش خیس خیس بود.

گفت: می دونی چند ساله منتظرتم ، پیرمرد...

 

هلند

  

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |