|
|
|
داستان |
|
مسافر مسجد سلیمان غلامرضا کشاورزی
اتوبوس سربالائی نفتک را بالا آمد. هرچه اتوبوس بیشتر بالا می آمد طلیعه خورشید زور می زد به جنازه شب نگاه کن. همه مسافرا خواب آلود بودن . راننده داشت نفس آخر را می کشید. سیگاری آتش زد. عده ایی وسط راهرو کنار صندلی ایستاده بودن . بچه ها هنوز خواب می دیدن! وسط کوهها و تپه ها شهر دراز به دراز افتاده بود. دکلهای نفت ، جرثقیل هائی که زمین رو هوا نگه داشته بودن ، خانه های سازمانی، خیابانهای نیمه آسفالت ، بولوارهای آرایش کرده با سپیدارهای خسته و عرق کرده ، کنار هم صف کشیده بودن. گاهی در گوشه و کنار یا روی تپه ها آتشی زبانه می کشید. اتوبوس چند نفری را پیش سینما کوروش پیاده کرد. بعد رفت و در لنگه دیگه شهر ایستاد تا بقیه مسافرها رو پیاده کنه. راننده از خواب بیدار شد ، تمام بدنش رو کش داد و خندید و رو به مسافرا گفت: به همسایه هاتون سلام منو برسونید. همه جا خاموش بود. چند تا شخصی مسافر کش مثل مورچه های خاکی دور و بر مسافرین سرک می کشیدن . بعد از سلام و احوال پرسی با یه مسافر کش ، سر کرایه از تاریخ تخت سلیمان تا خوانین بختیاری تا انقلاب مشروطیت ، از شرکت نفت ایران انگلیس تا دکتر مصدق و حزب توده با مسافر کش چانه زد.عاقبت بخاطر خدا سوار شد. ماشین راه افتاد. هنوز هوا روشن نشده بود . از سربالائی ها و سرپائینی های شهر گذشت. رسید به کلگه جلو یه خونه نیمه ساز بدون دیوار ایستاد. کرایه رو به راننده داد. رفت جلوی یک اتاق. هنوز جیرجیرکها داشتن به هم فحش میدادن! خواست در بزنه ، دستشو دراز کرد ، ولی پس کشید. خواست سرفه کنه، ولی نکرد. در اتاق آهنی بود. پنجره اتاق میله های نرده ای داشت. در هم از داخل هم از بیرون قفل می شد. فکر کرد بهتره همه رو خوشحال کنه ، از پنجره بدون شیشه سرک کشید ، داخل اتاق تاریک بود ، کمی صبر کرد تا چشماش به تاریکی عادت کنه. قباد رو شناخت که کنار زنش دراز کشیده بود. بچه ها بلند و کوتاه کنار هم خواب بودن ، یکی پاهاش افتاده بود روی آن یکی ، یکی دیگه تمام لحاف رو کشیده بود روی خودش ، بی بی هم چادرشو کشیده بود رو سرش و زیر پای بچه ها خوابیده بود. هلند
|
|
| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |