داستان

 

 

درست مثل همیشه

 غلامرضا کشاورزی

هلند

 

ما سه نفر بودیم ، من ، تو   و خدا. من روی تخت دراز کشیده بودم ، تو در اطاق کارت مشغول جدول حل کردن بودی . خدا پشت پنجره مثل همیشه دستهاشو گره کرده به سینه اش رو به من نگاه میکرد. من هم به اون نگاه میکردم ، درست مثل همیشه. دستهای من به دوطرف تخت بسته شده بود . از گوشه دستهای بسته شده ام خونابه راه افتاده بود. تو با یک چراغ قوه آمدی تو اطاق آرام و بی سر و صدا ، روشنائی رو انداختی رو صورتم ، من چشمهامو بستم . تو رفتی تا ادامه جدولت و حل کنی . تا درو پشت سرت بستی من چشمهامو باز کردم خدا با خیلی چیزهای دیگر هنوز پشت پنجره بود، نور ماه تابیده بود و چهرشو روشنتر کرده بود، اون به من نگاه میکردو من به اون ، کم کم  هوا روشن شد. پرنده ها شروع به سر و صدا کردن بعد ماه خدا را با خودش برد ، درست مثل همیشه.

 

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |