داستان

 

بی روپوش
مجید قنبری

 

               نقاشی از ژاله پورهنگ

 

 

 

سوارمینی بوس كه شدم،دخترایستاده بودكنارراننده ولیوان چرك پلاستیكی راكه راننده پر    كرده بود باولع سرمی كشید.ناخن های بلندش كه به نظرمصنوعی می آمد بدجوری قرمزبود.سواركه شدم وپشت سرم دررابستم مینی بوس راه افتاد .هنوزچندصندلـی خالـی بود. ازدختركه آب راخورده بود ولـی هنوزكنارراننده ایستاده بود،پرسیدم:“شمانمی نشینید؟” گفت:“نه” ومن پشت سرراننده روی صندلی خالی نشستم ومحوتماشای دختركه درست بالای سرم ایستاده بود،شدم. یك سایبان سرمه ای بالای پیشانی اش بودكه با كِشی پـهن پشت سرش بسته شده بودوروی پوست سفیدوروشن صورتش سایه انداخته بود. با یك بلوزخاكستری كوتاه كه روی باسنش را می پوشاندونمی پوشاند،بستگی به نگاه بیننده داشت،ویك شلوارجین آبـی روشن وتنگ. بیست وچهاریاپنج ساله بود،بلندقدوزیبا.ران های پروساق های كشیده اش حتی از زیرشلوارجین چسبان هم تحریك كننده بود. ازهمه بدترحركات عجیب وغریبش بود. انگاركلافه بود شاید ازنگاه هیزِمن ودیگران.

مینی بوس به سمت راست پیچیدوازترمینال ومیدان بزرگ آزادی دورشد.دخترساك سیاه كوچكی را اریب روی دوش انداخته بودوبند پـهن آن كه درست ازوسط پستان هایش می گذشت، برجستگی آنهارا نمایان ترمی كرد. تمام مینی بوس یك چشم درشتِ دریده شده بود درگیردر پیكر دخترودختركه آنجانبود انگار. من هم باهمان نخستین نگاه به ران های آبـی پر و باسنِ  برآمده اش پنداری بابزرگترین معضل تمامی زندگی خودروبرو شده بودم. دختربرخلاف انتظارمن روی تك صندلی كنارراننده ننشست وبه انتهای مینی بوس رفت ومن برخلاف دیگران كه سرهایشان صد و هشتاد درجه چرخید، مستقیم به روبروخیره ماندم وازدرون آینه بزرگِ جلو راننده رفتاردخترك رادنبال كردم كه رفت ودرردیف آخرنشست وبا اینكه هنوز دوصندلی ازردیف   پنج تایـی صندلی های ردیف آخرخالی بود،سفت چسبید كنارمردی كه آنجانشسته بود.عاقله مردی كه پشت سرمن نشسته بودوسر و وضعی روستایـی داشت وگردنش همچون دیگران صدوهشتاددرجه كامل چرخیده بود، چندبار زیر لب تكراركرد: “لااله الا الله” ومثل این بود كه چیزی را تف  می كرد.زن ها بدتر از مردها چشم از دختر برنمی داشتند. اگردرنگاه مردها شهوت بود یا حسرت درنگاه زن ها علاوه براین هر دو، نفرت و تحقیرهم موج می زد.درنگاه من اما درآینه انگارهیچ نبود. كمی بالاتر زن جا افتاده ای سوارشد و رفت درانتهای مینی بوس و كنار دختر نشست .من همه چیز را ازآینه مقابلم وازپشت عینك دودی ام دنبال می كردم. هنوز زن جا افتاده با مانتو و مقنعه مشكی اش كاملا ننشسته بود كه چند جمله ای به آهستگی با دختر ردوبدل كرد و بلافاصله دختر بلند شد ودروسط مینی بوس ایستاد و دست سفید و ظریفش را به میله سرد و فلزی سقف مینی بوس گرفت. دگمه های آستین بلوزش باز بود و آستین دستِ بالارفته ،به پایین سرید و  من حالا در آینه دست سفید و النگوها و دستبند طلایش را به دور مچ ظریفش می دیدم. نه ، اصلا به این دخترهای خیابانگرد و فراری كه درپارك ها و ترمینال ها وول می خورند نـمی مانست. داشتم از كنجكاوی می سوختم. هیچ  چیز بدترازنفهمیدن موضوعی نیست كه با تمام وجود خواهان درك آن هستی و من با تمام وجود می خواستم ازكار دخترك سر در بیاورم. درست مثل وقت هایی كه دختر جدید و زیبا و البته با استعدادی برای اولین باربه كلاسم  می آمد.همیشه عجله داشتم كه هرچه زودتر طرفم راحلاجی كنم، بالاوپایین اش رابفهمم. انگیزه هایش را، افكارش را و از همه مهمتر احساساتش را.حالاهم آرزوداشتم فقط برای لحظه ای در ذهن این دخترباشم و بفهمم درفكر وخیالش چه می گذرد و چه حالی دارد. حتماسخت بود تـحمل این نگاههای لـخت كننده ی دریده. حتی نمی توانستم برای كسری ازثانیه خودم رابه جای  او تصور كنم. فكر می كردم وجود فقط یك نیمچه  اِسكنر میان این ده، پانزده نفرمسافرمینی بوس كافـی بود تا پیكر زیبای دخترك  ازهم بپاشد، ازهم بدرد.چه انرژی ای ازاین همه نگاههای سوزان وگرسنه به فیزیك اوتحمیل می شد.

مینی بوس قدم به قدم توقف می كرد و لحظه به لحظه برتعداد مسافران ونگاههای كنجكاو افزوده می شد.برخلاف مواقع دیگرلازم نبود راننده مدام ازآقایان سرپا ایستاده بخواهدعقب تر بروند تاجا برای مسافران جدید باز شود. خود آقایان محترم به محض سوارشدن با آنكه جلومینی بوس خالی بود به سمت عقب كشیده می شدند. اطراف دختر پر از آدمهای جورواجور بود. پیر و جوان، با ریش و بـی ریش، كیف به دست و موبایل به كمر. من با خود كلنجارمی رفتم كه بتوانم تحلیلی ازموقعیت بدهم، تحلیلی مشخص ازشرایط مشخص. حس رئال پولیتیكم بد جوری گل كرده بود. دختری تنها دروضعیتی غریب، بدون مانتو در میان جماعتی بیگانه. درمحاصره مردانی كه سر تا پا یك آلت تناسلی وحشتناكِ تحریك شده بودند و زنانی بدون حس همدردی، بـی حسی ازهم جنسی. چقدرانسان باید تنها باشد، میان اینهمه آلت تناسلی آخته.

دوباره مینی بوس توقف كرد و زنی بالا آمد.حدودچهل سال داشت، بلندقد وخوش هیكل. زیرمانتو یك شلوارمشكی چسبان پوشیده بود. نشست روبروی  من.زانو به زانوی من روی درپوش  موتورمینی بوس. تا آنجاكه امكان داشت در صندلی پایین رفتم و زانوانم را به جلو سُراندم تا شاید تماسی هرچند كوتاه با پاهای اوكه مقابلم نشسته بود داشته باشم. لحظه ای از آینه چشم برداشتم و  ران های سیاهش را ازمیان چاك مانتویش با اشتیاق نگاه كردم. مثل من عینك آفتابی داشت با قاب قهوه ای روشن. كفش تابستانی كرم رنگی پوشیده بود كه بندهای باریكش ازمیان انگشتان لخت و كشیده اش گذشته بود. دوباره ازپایین بالا آمدم تا نگاهی به دستانش بیندازم. ازحلقه خبری نبود ولی دستانش برخلاف ظاهر اندامش پیـربود، بارگهای آبی برجسته وبرآمده كه توی ذوق می زد. عاقله مرد پشت سرم دوباره“لااله الا الله”ای گفت و چندبار تف كرد.زن كیف قهوه ای اش راكه زیپ اش باز بود روی زانوهایش گذاشت. پر از كاغذ بود.حدس زدم كه باید دبیر باشد و گچ  و خودكار و مداد دستهایش را این قدر زود پیركرده باشد. من هم پانزده یاشانزده سالی می شد كه دركارگاههای داستان نویسی تدریس می كردم. هرسال مجموعه ای از بهترین داستان هایـی را كه در كارگاه خوانده شده بود چاپ می كردم، بامقدمه مفصلی ازخودم تا هم فروش كتاب تضمین شده باشدوهم نویسندگان جوانی را كه داستان هایشان دركتاب آمده است وصد البته بیشترشان نیز دخترهستند و از امیدهای آینده داستان نویسی، به جامعه ادبی معرفی كرده باشم. دوباره به آینه برگشتم و چهره دختررا در سایه ی سایبان روی پیشانیش دیدم. از خودم می پرسیدم چرانگاه هیچ كس ازسطح نمی گذرد و از ظاهر به معنا ره نمی برد. من تلاش می كردم  او را ورفتارش رادرك كنم وحس می كردم كه دخترك بیش ازهرچیز و هر كس نیاز به كمك دارد، نیازبه یك همدل. من      می توانستم كمكش كنم. بـخصوص كه درخانه تنها بودم. ذهنم می خواست واردجزئیات شود. اما مسئله  مهم این بود كه چطورمی توانستم از زیر این همه نگاه دریده و فضول او را به آپارتمانم ببرم،آن هم با این سرووضعی كه داشت. هیچ به دخترانی نمی رفت كه ازكارگاه برای دیدن كتابخانه شخصی ام و امانت گرفتن كتابـی نایاب ویاگران قیمت به آپارتمانم می آمدند، یا دخترانی كه بعد ازچاپ شدن داستانشان برای اظهارتشكر پیشم می آمدند. معمولا با قول وقرار چاپ كارهای بعدی شان شروع می شد و با خواندن داستانی غافلگیركننده ازمن ادامه پیدا می كرد. داستان “كفش دوزك ها” دراین شرایط انتخاب مناسبی بود. داستانی كه موارد قابل بحث بسیاری داشت. به قول معروف یك داستان كارگاهی تمام عیار. . .

كم كم به مقصدنزدیك می شدم وچند ایستگاه بالاتر باید پیاده  می شدم.حال امینی بوس خلوت شده بود و دختر در میان ردیف صندلیها تنها بود. كمی جلوتر آمده بود. جرات این راكه سر برگردانم و مثل دیگران مستقیم نگاهش كنم، نداشتم. بازهم ازآینه نگاهی به اوانداختم برای لحظه ای احساس كردم كه اوهم ازدرون آینه به من نگاه می كند. انگارلبهای گوشتی برجسته اش به جلوكشیده شد تاچیزی بگوید. نه، باید فكری به حال نگاههای پنهان همسایه ها ازپشتِ چشمی درهای ضخیم چوبی ونگاههای برهنه كننده آنها از لابلای چین های پرده ها می كردم. قبل از رسیدن به مقصد بلند شدم و ایستادم تا كرایه را آماده كنم، آرام خودم را كشیدم طرف دختر و بلند گفتم: “آقای راننده پیاده میشم” و در گوش دخترزمزمه كردم:“همین جا پیاده شو”...

كرایه را دادم و با عجله ازمینی بوس پیاده شدم.حالا كنارخیابان بودم، تنها و خشمگین. ازخیابان گذشتم و به پیاده رو مقابل رفتم. آدمهایـی را كه ازمقابلم  می گذشتند، نمی دیدم. نه، هرگز من از قماش این جماعت نبودم. اگرهم می خواستم نمی توانستم. داغ شده بودم، شاید هم تا گردن  مثل لبو قرمز. نمی توانستم دختر را فراموش كنم  و نفرت نـهفته درنگاهش را، وقتی كه انگشتهای دست راستش را جمع كرده بود و انگشت كشیده میانی اش راوقیحانه جلو چشمهایـم گرفته بود. از یك دختر خیابانـی جز این چه انتظاری می توان داشت. از خودم متنفر بودم، ازدختر، ازهمه. باید فراموشش می كردم. ارزش فكركردن نداشت. از اولین  دكه روزنامه فروشی آخرین شماره یک نشریه روشنفكری را خریدم، زدم زیر بغلم و به طرف خانه راه افتادم.

دوم شهریور 1382

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |