|
|
|
داستان |
|
نغمه نقاشی از ژاله پورهنگ
اینجا تازه آباد رشت است.گورستانـی درگوشه ای دورافتاده ازشهر، زیر آسمان همیشه ابری وخاكستری. باورم نمی شد چنین جایـی وجود داشته باشد، درست همانطور كه در خواب هایـم دیده بودم. سبزِسبز و پر ازگلهای رنگارنگ و شاداب وحشی. از لابلای انبوه گلها سنگ های عمودی از زمین بیرون زده است. ازگرد و خاك مرده خبری نیست. سنگ قبرها از تمیزی برق می زنند. باران همه چیز را شسته است انگار،غیر اندوهی كه درهواست و در دلـهای سوگواران. دیروز رسیده بودم ویك راست آمده بودم گورستان شهر به دنبال گورعزیزی كه مرا این همه راه تا اینجا كشانده بود ولـی هرچه گشتم بـی ثـمربود، نمی توانستم درمیان این همه مرده آن هم بدون هیچ نشانه ای مرده خود را پیدا كنم. حالا امروز دخترجوانی برای راهنمایـی ام آمده كه از اطمینان قدم هایش باورم می شود سرانجام رسیده ام وقبـر گم شده را پیدا خواهم كرد. تنها كاری كه بار انجام دادنش بردوشم سنگینی می كند.هفته پیش بود كه بازهم انگارچیزی راه گلویـم رابست مثل یك استخوان كه بالا وپایین می شد.درد شدید بود وهشداردهنده. كلافه ام می كرد. نا امیدم می كرد. باید زودتر كارهای عقب افتاده را انجام می دادم. چاره ای نبود، فرصت زیادی نداشتم.نفسم به سختی بالا می آید وهیجان وضعم را بدتر می كند و استخوانِ در گلویـم را انگار درشت تر. علیرغم توصیه پزشكم سیگاری می گیرانم وبه دخترِ راهنما نگاه می كنم كه با اعتماد به نفس وباخوشحالی ازمیان قبرها قدم برمی دارد. برق خاصی در چشمانش می درخشد، انگار از ماموریتی كه به عهده گرفته احساس غرورمی كند. غرور !چه احمقانه آن هم با پایانـی كه درانتظارهمه ماست. برای آن كه ازدختر عقب نمانم مجبورم سریع تر گام بردارم و این فشار مضاعف اذیتم می كند و به نفس تنگی ام می اندازد. خواهش می كنم كمی آهسته تر برود. می پرسم: “روی سنگش چی نوشتن ؟”باچشمان درشت سیاهش نگاهم می كند:“یه شعری ازحافظ. البته باید ازطرف مقامات مسئول تایید می شد.”ازخودم می پرسم چه سازمان ونهادی نوشته های روی سنگ قبـرها را بررسی و تایید یا رد می كند؟ حتما دستگاه عریض و طویلی هم راه انداخته اند برای این كار. اما نوشته های روی پیشانی ما را چه كسی تایید كرد؟ آوازی در سرم تكرارمی شود. نـم باران كه می زند دیگردرست و حسابـی هوس خواندن دارم ولـی با این گلو واستخوان درآن حتی حرف زدن هم برایـم دشوار است. اما خواندن قبل از آن كه صدا بخواهد احساس می خواست. همانطور كه او می خواند. شاید صدایش عالی نبود ولـی دلنشین بود.با حس و اثرگذار، آن هم در آن شرایط كه ما هرلحظه آماده بودیم تا به بهانه ای دلمان بگیرد و برای دمی هر چند كوتاه با آرزوی آزادی درخلسه ای شیرین فروشویـم. صدایش به ما آرامش می داد اگرچه شاید خودش را می سوزاند. هر روز غروب شروع می كرد ساعت شش یا هفت. ابتدا خیلی آرام و سنگین انگار كه پیش خود نجوا كند.زمزمه اش ازطبقه پایین از لابلای میله های فلزی سرد سلولش عبور می كرد و درمحوطه سلول ها و كریدورها به پرواز در می آمد وهمه را به سكوت دعوت می كرد. بعد صدا كم كم اوج می گرفت و رها می شد. آوای گرم وصمیمی اش به ناگهان مانند بركه ای آرام با موج هایـی ریز و سبك بندها رافرا می گرفت و تمامی فضای خالی میان سلول ها وبچه ها را، تمامی فاصله ها رابا حجم لطیفش پر می كرد: “همه شب نالـم چون نـی / كه غمی دارم – دل وجان بردی اما / نشدی یارم”دخترجوان می گوید: “خیلی وقت بود منتظر شما بودیـم. دیگه اینجا همه میدونستن كه شما می خواهید داستانش رابنویسید.”گلویـم خِرخِر می كند:“حداقل پانزده سال.بله، حق باشماست.”بیشتراز پانزده سال بود كه می خواستم داستانش رابنویسم اما كار پیش نمی رفت و شكل خودش را نمی یافت. نمی دانستم باید از كجا شروع كنم. از خودش، از برادرش یا از خانه ای كه چهارسال پناهش داده بود و پنهانش كرده بود. ازهركجا كه می خواستم شروع به نوشتن كنم قلم پیش نمی رفت، مغزم انگار كه فلج می شد. از چه وقت دچار این توهم شده بودم كه می توانم بنویسم یا حتی بدتر ازآن “باید بنویسم”. شاید توهم نویسندگی زمانی به سراغم آمده بود كه تصور كرده بودم حرفی برای گفتن دارم یا چیزی برای ثبت شدن. اما حال اكه زیر این باران و آسمان خاكستری پا بر روی این سنگ قبـرهای مرمرین می گذارم و از میان انبوه مردگانِ برای همیشه خاموش می گذرم، می دانم كه هیچكدامِ این ها نبود. فقط و فقط هراس از مرگ بود. وحشت از تنهایـی مطلق، و تاریكی و سكوتِ سنگینِ زیر این سنگِ مرمرها. می خواستم این سكوت رابشكنم. اماحالا كه كلافه ام وگلویـم سفت وسخت و فلزی شده ،و درد حتی در استخوان های پشتم می پیچد. حالاكه به نفس نفس افتاده ام و در هر قدم ازدخترجوان راهنمایـم عقب می مانم، همه چیز در برابر قاطعیت مرگ به نظرم حقیرو گذرا می آید.نه منشا اثری بودن، نه تداوم نسل و نه یادگارهای ناچیزی كه از خود باقی می گذاریـم و نه حتی عشق، هیچكدام نجات بخش نخواهدبود. همه چیز وهم وخیال است جز مرگ كه واقعیتی انكارناپذیر دارد. توهم زندگی، توهم عشق و توهم هدف وآرمان.شایعات زیادی درباره اش برسرزبان ها بود. هركس نظری می داد. ما كه نه چهره اش رادیده بودیم و نه اسمش را می دانستیم هر بار كه می خواند از لابلای آواها، زیر و بم های كلمات و احساس نهفته در پس هر واژه ، جزیـی ازچهره اش را در ذهن خود می ساختیم. مانند یك پازل بود. قطعات مختلف ازگوشه و كنار و اطراف ذهنمان می آمد و یك یك جاهای خالی مربوط به تصویر دخترك را تكمیل می كرد. می شدحدس زد كه بیست و یكی دوسال دارد و حتماهم زیبا بود، باید زیبا می بود. می گفتند با یكی از پسرهای هم تیمی اش نامزد بوده كه سر قراری با هم دستگیرمی شوند و همان هفته اول پسر را تیرباران می كنند. باز می گفتند خود دختر باعث دستگیری نامزدش بوده وحالا ندامت وپشیمانی عذابش می دهد. یا می گفتند نامزد دختر هنوز دستگیر نشده و او را به همین دلیل مرتب شكنجه می دهند واو با خواندن، مكررخواندن، روحیه تحلیل رفته خود را باز می یابد. ولـی یك چیز مسلم بود و آن عشقی پاك درقلب گرم وتپنده دختركی بود كه با تمام وجودش آن را آواز می داد: “چو كاروان رود/ فغانم اززمین برآسمان رود – دورازیارم/ خون می بارم”هوا تاریك شده است با اینكه تازه ساعت حدود سه بعدازظهراست. ابرهای تیره ی چند لایه آسمان كوتاه گورستان را پوشانده اند. باران بـی امان می بارد. باران های این شهرهمیشه همین طوراست. آن قدرشدید و مداوم كه آدم را ازهر قیدی رها می سازد. بارانی بـی نیازكننده. زیر این باران بازكردن چتر یا جستن سرپناه كاری عبث است. باید تسلیمش شوی تا بتوانی از آن لذت ببری. باید خودت رابه تمامی به آن بسپاری تا بعد ازلحظاتی حس كنی كه انگار رها شده ای، ازهمه قیدها و نیازها. از دغدغه های مرگ و زندگی. قطرات درشت باران از روی موهایـم به پایین سرازیرمی شوند وازنوك بینی ام همچون ناودانی آب شره می كند. درقید لباسهایـم نیستم،در قید خودم نیستم. از دختر می پرسم: “وقتی به خانه تان آمد، شماچند سالتان بود؟”ـ :“دوستِ خواهربزرگم بود.فكرمی كنم هفت یا هشت سالم بود . . .”زمستان بود و سوز سردی می آمد، روی شیشه های پنجره ها پلاستیك های كلفتی كشیده بودند. نیمه های شب همه خواب بودند كه صدای زنگ در خانه می پیچد. وقتی می آید چادرسیاهی به سردارد و انگارمی لرزد. می نشیند كنار بخاری بزرگ نفتی و چادرش به روی شانه اش می افتد. موهای بلند و مـجعدش را پشت سر با كِش سفید بسته است. از پشت عینك بزرگ ذره بینی نگاه پر از دلـهره اش را در اتاق می گرداند. آیا پناهش خواهند داد، آن هم در چنین شب سردی كه ریشه های اعتماد هم یخ بسته. برادرش ازدم در برگشته و رفته است. دیگر خواب به چشم كسی نمی آید. پدر پیـر خانواده بلند می شود و به حیاط می رود، برای نـماز صبح باید وضو بگیرد. خواهرها كم كم دوربـخاری جمع می شوند.اوایل ازخواندنش راضی نبودیـم. حتی دفعات اول خیلی هم عصبانی شدیـم. فكرمی كردیم در آن اوضاع و شرایط جایـی برای عشق وعاشقی و آه و ناله نیست. این كار را نوعی توهین به خود تصور می كردیـم. حتی بار اول چند نفری فریاد كشیدند: “ببند دهنتو، خفه شو. . .تمامش كن.” ولی او نه خفه شد و نه دهانش را بست. همچنان ادامه داد، روزبعد و روزهای بعد نیز. جوان هم سلولی ام كه ازغیض سرخ شده بود زیرلب می گفت: “دختره ی لوس و ننر تازه هوس عشق وعاشقی زده به سرش، فیلش یادهندوستان كرده.” اما اوضاع به این منوال نماند. هیچ وقت نمی ماند، نه وقتی كه می خواهیم و نه وقتی كه نمی خواهیم.
از كجا باید شروع می كردم. آیا اصلا فرصتی برای شروع بود. وقتی دوست پزشكم گفت كه چند ماهی بیشتر فرصت ندارم، حس كردم تمام سالهای عمرم منتظرهمین روزبوده ام. حال امرگ را تمام چهره از روبرو می دیدم. مجبوربودم كه باورش كنم. حالاهر یك قدم خودرا با تمام وجودحس می كردم. هر یك قدمی كه بـی تردید به سوی مرگ برداشته می شد. حتی درسال های سیاه زندان هم با آن كه هرشب بندبند عده ای را می بردند و دسته دسته اعدام می كردند، بازهم بارقه ای ازامید وجود داشت. اما وقتی ازمطب دوستم خارج شدم خالی خالی بودم، خالی تر از همیشه، بـی ذره ای از امید یا حتی توهم آن. و همان لحظه تصمیم گرفتم به رشت بیایـم و گور دخترك تنهای آوازخوانِ شبهای حبس و بیم را از نزدیك ببینم. شاید نا امیدی مطلق بسیار بیش از امیدهای نیم بند برانگیزاننده و تحریك كننده بود. انگار كه یاس ونا امیدی محض به حركتم واداشته بود. مثل آدمی كه باجیب های پر از مواد منفجره به رستورانـی وارد می شود تا خودش را به همراه دیگران به آسمان بفرستد یا مثل جذامی از همه جا رانده ای كه نهرها را مسموم می كند. اما من كدامیك بودم. اصلا چه اهمیتی داشت. حالا اینجا هستم زیرباران و دختر راهنمایـم مرا به دنبال خود به قسمتهای پرت و دورافتاده گورستان می كشاند، جایـی كه او خفته و شاید برای همیشه خاموش شده.
اندك اندك شنیدن آواز دختر در آن ساعت بخصوص برای ما به صورت ضرورتی درآمد و اگر روزی نمی خواند یا نمی توانست بخواند سخت پكر می شدیم.هرباركه شروع به خواندن می كرد جوان هم سلولی ام آرنج ها رابه زانو تكیه می داد، سرش را میان دستانش می گرفت و به نقطه ای زیرپایش خیره می ماند. آواز كه تمام می شد می گفت:“هنوز از حرف های روز اول خودم شرمم می آد. ما چه زود و چه بد قضاوت می كنیم.” دخترك فریاد خاموش همه ما بود. انگارعهد كرده بود به جای همه ما، مایـی كه در شرایط سخت زندان اسیر بودیم، به عشق بیندیشد. به معشوق و به هرچیز زیبا و شوق آوری كه فراموشمان شده بود. صدای دخترك ما را به خود می آورد، تكانمان می داد و زندگی را، انگیزه هامان را و امیدهایمان را دوباره زنده می كرد. بله، اوسهم همه را به تنهایـی بر دوش ناتوان خویش می كشید: “گرزدل برآرم آهی/ آتش ازدلـم خیزد – چون ستاره ازمژگانم/ اشك آتشین ریزد.”دختر راهنما كه می ایستد، می فهمم سرانجام رسیده ایـم. بالای سنگ مرمر خاكستری رنگ می ایستیم. بوی علف های خیس مرا با خود برده است. انگار این بار واقعا رسیده ام به پایان راه. به پایان رویاها و آرزوها. سنگ قبـرِ جلوی رویـم مانند نقطه بزرگ سیاهی كه با قاطعیت پایان جمله ای را اعلام می كند، پایانم رافریاد می كشد. صدای دختر ِهمراهم را می شنوم: “چهارسال درخانه ما زندگی كرد. با اینكه خیلی فقیربودیـم ولـی روزهای خوبی بود.”شاید آن شب زمستانـی خودش هم باور نداشت كه ماندگار شود ولـی شده بود. روزها و شب هایـی طولانی، بـی پایان. در طول روز كه درخانه رفت وآمد بود مجبوربود درتاریكی حمام بنشیند و ساعت ها به سقف خیره شود و یا به ترك های دیوار. بقیه اوقات خیاطی می كرد و كمك خرجی بود برای خانواده پرجمعیت دوستش كه پناهش داده بود.دختربزرگ خانواده اندازه مشتری ها را می گرفت و سفارشات شان رایادداشت می كرد بعد هم لباس دوخته شده را تحویل شان می داد، بدون آن كه كسی بفهمد كه اوحتی نمی تواند یك درز كوچك را چرخ كند.یك بار پدر پیـر خانواده را برای بازجویـی بردند.انگار خبرهایـی شنیده بودند. وقتی برگشت پیـرتر شده بود.نخواسته بود از كسی كه به خانه اش پناه آورده بود به بازجویان چیزی بگوید.درجواب كنجكاوی های دخترانش هم فقط سكوت كرد. آن شب نـمازِ پدرازهمیشه طولانـی تربود.چه سكوتِ سنگینی است میان این علف های بلند و گل های زرد و قرمز وحشی. چه جای زیبایـی خفته ای رفیق عزیز. می توانم صدای برخورد تك تك قطرات درشت باران را بر خاك و سنگ ها بشنوم.حتما او هم می شنود این موسیقی باران و سنگ را و می فهمد كه بالاخره آمدم. او خواند و من باید بنویسم. اما بانوشتن داستان او كدامیك جاودانه خواهیم شد، او یا من و شاید هم هیچكدام. برعكس شاید فقط ستم را جاودانه سازیـم، ستمی كه بر او و بر تك تك ما رفت. حالا دیگر می دانم چرا هیچوقت نتوانسته ام داستان او را بنویسم. نوشتن از او نثری حماسی می طلبید اما دوران حماسه گذشته بود و من می بایست با خودم صادق می ماندم. چه دورشده بودم ازهمه چیز. از او، از خودم، از زندگی. با مرگی كه از راه می رسید، با این استخوانِ درحنجره نثرِمن فقط می توانست حاوی آخرین چسناله هایـم باشد. باید با خودم صادق می ماندم. قلم من و دنیای من دیگر حماسی نبود. من سقوط كرده بودم به قعر گودال تاریك یأس و برای دوباره برخاستن شاید خیلی دیر بود. به دختر همراهم نگاه می كنم كه نشسته و دست راستش را روی سنگ گذاشته و زیرلب زمزمه می كند. روی سنگ كنده شده: شرح این قصه مگرشمع برآرد به زبان. ودست سفید دختركلمه قصه را كامل اپوشانده. اصلا این دخترچه می داند، چه می فهمد. نسل او از هیچ چیز خبر ندارد.نگهبان ها از دخترك نفرت داشتند ازهمه ما نفرت داشتند. چندبار حین خواندن به سلولش هجوم بردند. آواز برای لحظاتـی كوتاه قطع می شد ولـی همیشه باز ازسرگرفته می شد. صدای ضربه های مشت و لگد با كلمات درهم می آمیخت و جگرها را ریش می كرد. صدای تند و تیز سیلی ها و كشیده هایـی كه در ذهن ما دستانی سنگین و پشمالو و ماهر برصورت زیبایش فرود می آورد. مثل این بود كه قلب ما را میان گیره ای می فشردند. چنان تصویر ظریف و شكننده ای از او درذهن ساخته بودیـم كه تصورمی كردیـم با هر ضربه یك باره خرد می شود، درهم می شكند و فرو می ریزد. با فرو ریختن او دیگركسی نبود تا آوازسردهد تا بر سر شوقمان آورد تاخاطرنشانمان كند كه هنوز زنده ایـم تا از ما بخواهد به هر شكل و در هر شرایطی برای زندگی بجنگیم. او را می زدند، سمبل عشق و زندگی را می كوبیدند اما او بعد از سكوتی كوتاه دوباره می خواند. هیچگاه آوازش را نیمه تمام نگذاشت. شاید گاهی با دهانی خونین و سرخ می خواند. بعد ازچنین سكوت هایـی بود كه صدای دختر آشكارا می لرزید. ما اشك هایش را نمی دیدیـم ولی می دانستیم كه می گرید: “فتادم ازپا به ناتوانی/ اسیرعشقم چنانكه دانی – رهایی ازغم نمی توانم/ توچاره ای كن كه می توانی.”
دختر زمزمه اش كه تمام می شود دستش را از روی سنگ برمی دارد اما سرش همچنان پایین است و سنگ خیس را آرام نوازش می كند: “وقتی با من و خواهرهایـم تنها بود آوازمی خواند. هنوزم انگارصداش رو می شنوم. اما یه فرقی كرده، دیگه اون حزن واندوه سنگین رو نداره. صافی زمان شاید اندوهش روگرفته، نمی دونم. پشت چرخ كه می نشست صداشو كلفت می كرد وسرود می خوند. من كیف می كردم.”كلمات دختر به آرامی می جوشند و از كنار گور بالا می آیند در قطرات باران می پیچند و خیسِ خیس در گوش من می نشینند. چه آرامش دیریابـی. من تسلیم باران دلم می خواهد كه ادامه دهد و او ادامه می دهد:“براتون گفته اند كه چه جوری مادر و پدرش را می دید؟”به جز برادرش هیچ كس ازجای اوخبرندارد.وقتی دلتنگ می شود سوزِ آوازش خانه را پر می كند. مگر می شود چنین غمگین خواند.چهارسال ازخانه بیرون نمی رود. چند بار پدر و مادر پیرش رادعوت می كنند وآن ها را در اتاق می نشانند روبروی در حمام، درست جایـی كه قبلا بارها و بارها ازسوراخ كلید حمام مشخص كرده اند. او درحمام تاریك چمباتمه می نشیند ساعتها وفقط زمانی چشم از سوراخ كلید برمی دارد كه لبهای سوزانش را بر آن بفشرد. پدر ومادر می روند و او ازحمام بیرون می آید. كوچكترین خواهر بازیگوشانه به حمام می دود و در را به روی خود می بندد. ازتاریكی می ترسد چراغ راروشن می كند. پشت درتا نیمه خیس خورده است.
چند روزی بود كه صدایش را نمی شنیدیـم. غروب ها دیگر حال و هوای سابق را نداشت. بچه ها سر ساعت ناخودآگاه زمزمه می كردند بعد انگار كه چیزی رابه یاد بیاورند حركت تندی می كردند، فحشی می دادند وزمزمه شان را قطع می كردند. خبر رسیده بود كه دختر را به انفرادی برده اند. انفرادی همراه بود با شكنجه و كتك و ارشاد. و بی خوابی. زندانی را وسط اتاقك مكعب شكلی می نشاندند، حق خوابیدن نداشت یا حركت كردن و یا حتی تكیه دادن. بعد ساعت ها بـی وقفه از بلندگوهای ناپیدایـی قرآن، سخنرانی و مسایل ارشادی با صدای بلندپخش می شد. حالا او را برده بودند. همه نگران بودیـم. نكند كاری كنند كه دیگر نتواند بخواند. این بدترین شكل قضیه بود. او باید می خواند. او صدای همه ما بود. صبح روز نهم بود كه فهمیدیـم رفیق برگشته است. می توانستم چهره و اندامش را پیش خود مجسم كنم، ضعیف شده و درهم شكسته با استخوان های بیرون زده. اما غروب همان روزصدایش همه را غافلگیركرد. این بار انگار قلمی به دست گرفته بود و به هر سلول كه وارد می شد نقش لبخندی برلبها می زد و عبورمی كرد. صدایش شادی را به قلبهای مان و امید را به رگ های مان بازگرداند. خوب به یاد دارم كه آن شب بچه هاقیامتی به پا كردند، تلافـی یك هفته سكوت را یك شبه درآوردند. دست زدند، شعار دادند، فریادكشیدند و تاوانش راهم گران پس دادند: “نه حبیبی تابا اوغم دل گویـم/نه امیدی در خانه كه تراجویـم”
به اطراف نگاه می كنم. باران گورستانِ خالـی راخط خطی كرده است.به غیر از ما كسی آن اطراف نیست. انگار بوی دریا می آید یا صدای مبهم موج ها. دختر راهنما زیرلب زمزمه می كند.می نشینم كنار گور. نه نمی توانم. باید به خودم وفادار بـمانم. واقعیت این است كه آن دوران برای همیشه سپری شده است. من متعلق به یك نسل منقرض شده ام. برای ماموت ها همه چیز به پایان رسیده است و این برای هیچكس اهمیتی ندارد. باید پذیرفت و من پذیرفته ام. اصلا از چه كسی باید خجالت بكشم یا به كی باید جواب پس بدهم.دخترراهنما می گوید:“بعد ازبازجویـی ازپدرم همه چیز عوض شد. ما مطمئن بودیم كه او چیزی نگفته”
انگارخانه تحت نظراست. غریبه هایـی در كوچه دیده می شوند. چند بار شب ها احساس می كنند كسی از روی دیوار سرك می كشد. پس منتظرچه بودند. پدر هیچ نمی گوید. اما دختر خودش می داند كه باید برود. یك شب چادر سیاهش را دوباره سرمی كند، خواهرها را می بوسد و می رود. خانه بغض كرده است. كوچك ترین خواهر پشت چرخ خیاطی می نشیند و دسته آن را با خشم می چرخاند. می چرخاند. می چرخاند.
ضربه هایـی به دیوار می خورد.هم سلولی ام به سمت دیوارمی پرد و گوشش را بر آن می گذارد. بعد آشفته به طرفم می آید.پیام این بود:رفقای طبقه پایین خبر داده اند كه امشب قرار است “نغمه” را خاموش كنند. غیر منتظره نبود. دیروز هم سلولی اش را به بهانه ای به انفرادی برده بودند. تمام روز در اضطراب گذشت. مثل اینكه دخترك هم بو برده بود. غروب آواز نخواند. بندها همه ساكت وخاموش بود. “نغمه”،حالا اسمش را می دانستم. از اول هم باید حدس می زدم. جز این چه نامی می توانست داشته باشد. نیمه های شب بود كه صدای بازشدن درهای كریدور پایین بلند شد. صدای خشك و خشن چرخیدن دری سنگین. بعد فقط صدای برخورد پاهایـی پوتین پوش با كف سیمانی راهرو بود.پنج نفربودند. بچه ها همه بیداربودند.نفس ها حبس شده بود. بعضی آرام و خاموش اشك می ریختند. عجز بود و تحقیر. بعد صدای گردش كلیدی در قفلی و دوباره سكوت. فقط سكوت. درچشم یكدیگر زل زده بودیـم، سپِحر شده بودیـم انگار. ناگهان در میان تاریكی صدای جیغی برخاست. كوتاه، به كوتاهی برقی كه ازبرخورد دو ابرناگهان می درخشد و دوباره خاموش می شود ولی همین جرقه كوچك كافـی بود تابچه هابه خود بیایند و یك باره به طرف میله های سلول ها هجوم ببرند. فضای زندان ازهیاهوی بچه ها پر شد. درهای كریدورها باز شد ونگهبان هایی كه از قبل آماده بودند به راهروها هجوم آوردند.دست می كشم بر سنگ و به دختر نگاه می كنم كه چشمهایش ر ابسته است و همچنان زمزمه می كند. سرم گیج می رود. گورستان و دختر و سنگ قبرها در سرم چرخ می زنند. دختر همچنان زمزمه می كند، انگار كه وردی می خواند. تمام شهر دور سرم می چرخد. صدایـی در گوشم هوهو می كند. آوایـی كه انگار از زیر خروارها خاك سرد و خیس بر می آید. كسی در سرم طبل می كوبد و در گلوی فلزی ام سنج می زند.نغمه دیگر نخواند. هیچوقت نخواند. غروب ها بچه ها فریاد می كشیدند: “بخوان، نغمه بخوان.” ولـی او ساكت بود. در خود فرو شده و تنها. آنچه در او می سوخت خاموش گشته بود. چیزی درونش شكسته بود. آوازش نمی آمد.حتی تصویرذهنی اش كه برای خود ساخته بودم، مخدوش شده بود. دیگر آن درخشش دلفریب چشمهایش را ترك كرده بود. تا اینكه صبح روز چهارم خبری مثل باد آمد و از سلول ما گذشت: “دیشب نغمه خودكشی كرد.” هیچ كس تعجب نكرد. انگار این چند روز منتظر همین خبر بودند. نغمه را شهید می خواستیم ولـی خاموش نمی خواستیم.احساس می كنم كله ام هر لحظه بزرگتر و سنگین ترمی شود. حجیم تر.و هر لحظه فضای بیشتری از اطراف را در خود می كشد. قبرها، خاك ها، دختر راهنما راكه همچنان با چشم های بسته زمزمه می كند، میله ها و خیابان ها را، باران را.نغمه دیگر هیچگاه نخواهد خواند ولـی صدایش هنوز درگوش های ما طنین اندازاست. نغمه رفته است ولـی زیباترین بخش وجودش را برای ما به یادگار گذاشته است. همه چیز در سرم می چرخد و می چرخد. كوچكترین خواهردسته چرخ را می فشارد و با خشم می چرخاند. پدر همچنان نـماز می خواند و همچنان در سرم می چرخد. می دانم كه باید به خود وفادار بـمانم.با رفتن نغمه انگار دوباره مسئولیت ها به ما باز گشته بود. دیگر خود می بایست می خواندیـم. میله ها را در مشت هایـمان می فشردیـم و سردی آنها را برگونه های سوزانمان احساس می كردیـم. رفیق هم سلولی ام گفت: “ما چه زود و چه بد قضاوت می كنیم.” و اشكش سرازیرشد. ناگهان یك نفر با تمام وجود شروع به خواندن كرد: “به كجایـی غمگسارمن – فغان زارمن بشنو، باز آی، بازآی” و بعد همه با او همصدا گشتند و زندان به لرزه در آمد.حالا دیگر می دانستم كه داستان حتما با كوچكترین خواهرشروع می شود.دهم دی 136827 آذر 1382 |
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |