داستان

 

عطش
علی آرام

 

تنگ غروب بود که دم پایی های پلاستیکی اش را سرپا زد، چادرنماز گلدار نیمدارش را سرش انداخت و با دختر ده ساله اش از خانه زد بیرون. سال پیش شوهرش یک روز از خانه رفت و دیگر برنگشت. هیچ وقت نفهمید کجا رفته است. اوایل زیاد از دوست و آشناها سراغ مردش را می گرفت اما مدتی که گذشت دیگر به نبودش عادت کرد. بخصوص که ناچار شد کار کند. هرکاری بود انجام می داد. کلفتی، رختشویی و کارهای همسایه ها؛ گاهی هم بیگاری می کرد.

دخترش یک  هفته ای بهانه گرفته بود پرگار می خواهد، نمی دانست آن وسیله به چکار می آید، اما می دانست خرازی ته بازارچه دارد. با اینکه از صاحب دکان که کامل مردی بود  و هرگاه چشمش به او می افتاد با چشمهایش می خواست بخوردش، هیچ خوشش نمی آمد، اما تنها دکانی بود که همه وسایل مدرسه را داشت.

همانطور که سرش را پایین انداخته بود؛ سایه کنار دیوار را گرفت و تندتند پیش رفت. با یک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست دیگر دست دخترش را گرفته بود. یک اسکناس صد تومانی مچاله را هم محکم تو مشتش قایم کرده بود.

هنوز کوچه را تمام نکرده بود سراپایش از عرق خیس شد؛ بدتر از آن از تشنگی به له له افتاد. اصلا مدتی بود که عطش داشت، هرچه آب یخ می خورد فایده ای نمی کرد. نمی دانست چرا اینطوری شده است. حدس زد شاید از گرمای هوا باشد. بخصوص که امروز از هرروز گرمتر شده بود، با اینکه صبر کرد تا آفتاب بپرد، اما هنوز گرما رو هوا سنگینی می کرد. چنان گرم بود که تنها پیراهن کرباسی نیمدارش به تنش چسبیده بود. این پیراهن را خیلی دوست داشت، با اینکه همه جایش رفته بود و با کوچکترین  فشاری پاره  می شد. اما بدنش را خنک  نگه می داشت، برای همین همیشه آن را می پوشید.

کوچه را که تمام کرد، انداخت تو خیابانی که به بازارچه راه داشت. اینجا تک و توک آدمهایی دیده می شدند. هُرم گرما همچنان رو قلبش سنگینی می کرد؛ چنان که پوست صورتش را به سوزش انداخته بود. بعد هم قطره های عرق از کنار گردن و زیرگوشش سرازیر شدند روی بدنش؛ و چند قطره میان قاچ پستان هاش چکید.

همینکه بازارچه را از دور دید، ایستاد تا نفسش بالا بیاید. پهلوی بازارچه، زمین خاکیِ بود که خانه ها و دکان هاش را خراب کرده بودند و میان آن یک راه باریک بود که بر اثر رفت و آمد مردم بوجود آمده بود. ازآنجا به بازار راه داشت. تصمیم گرفت از آنجا برود.

از خیابان اسفالت که تو محوطه خاکی پا گذاشت، پاهایش تو خاک نرمی که مثل آرد بود فرو رفت. قدمهایش را کند کرد تا کمتر خاکی شود. عرق لزج همه بدنش را خیس کرد و پیراهن کرباسی را به تنش چسباند. بدتر از آن زبانش از خشکی به کامش چسبید. از اینکه از تو بازارچه نرفته بود پشیمان شد. ناخودآگاه با خودش حرف زد، اما صداش را نمی نشنید، انگار پس از  اینکه  از دهانش  بیرون می آمد، پا در می آورد و فرار می کرد.

احساس کرد بیش از هر موقعی به مردش نیاز دارد، اما دریافته بود دیگر هیچ وقت برنمی گردد. نمی دانست چرا دچار این سرنوشت شده است، از این موضوع چنان لجش گرفت که ناخودآگاه برگشت و دو دستی محکم کوبید توسر دخترش و غرید: «این مرتبه هم ای کوفت و زهرماری را برات مِخرُم تا ببینم دیگه چی از جونم مُخوای.»

دخترش گریه نکرد، تنها ناله خفه ای کرد و دنبالش راه افتاد. زن خواست راهش را بگیرد و تندتر برود، اما زود پشیمان شد و ایستاد، بعد هم کمی نازش کرد و دستش را گرفت.

به اولین دکانی که رسید، دید صاحبش دارد جلوی دکانش را آبپاشی می کند. بوی نمناک خاک بینی اش را نوازش داد. این بو را خیلی دوست داشت، یاد روزهای اول زندگی مشترکش افتاد که تو آبادی با شوهرش زندگی خوبی داشتند. غروب که می شد می رفت پشت بام را آب پاشی می کرد، فرشی هم پهن می کرد و بساط چای را راه می انداخت. بعد که مردش می آمد تکیه می داد و سرش را تو بغلش می گرفت و نوازشش می کرد.

هنوز دهانش خشک بود. از دکاندار خواست اجازه دهد کمی آب بنوشد. صاحب دکان که جوان جاهل مسلکی بود، با رغبت شلنگ آب را بهش داد. همانطور که مواظب بود خیس نشود، سر شلنگ را به دهانش نزدیک کرد و تا توانست از آب نه چندان سرد نوشید. بعد هم صورتش را شست و پشنگی به سینه اش پاشید. بدنش خنک شد و کیف کرد. دکاندار با حالت خاصی به او زل زد. از نگاه جوان خجالت کشید، اما عشوه گرانه شلنگ را برگرداند و چندبار تشکر کرد.

هنوز مسافتی نرفته بود که صدای اذان را شنید. تند کرد تا زودتر برسد. اما همینکه دکان عطاری دید که کیسه های اجناسش را بیرون چیده بود. به فکرش رسید کمی خاکشیر بخرد. می دانست بهتر از هر چیزی عطش را فرو می نشاند. بدون معطلی رفت تو دکان. صاحب دکان پشت پیشخوان نشسته و به زمین چشم دوخته بود. تسبیح دانه درشت سیاهی هم توی دستش بود و چیزهایی زیر لب می خواند. نور مهتابی سقف چشمش را آزار داد. پیش از آنکه چیزی بپرسد، صاحب دکان سرش را بالا آورد وگفت: «الان سرچراغه، نه نسیه مُدوم و نه با ضعیفه معامله مُکنُم!. بهتره بعد اذون بیای»

زن هیچی نگفت و بیرون آمد. می دانست تو بازار صد تا دکان عطاری است و همه آنها هم خاکشیر داشتند. حالا آدم های بیشتری دیده می شدند. بعد هم که وارد بازار شد از شلوغی مجبور شد آهسته برود.

اولین عطاری و بقالی را که دید، به آن نزدیک شد. دکان بزرگی بود که چند تا لامپ پرنور آنجا را مثل روز روشن کرده بود. کیسه های مملو از ادویه و عناب و گل گاوزبان و لیمو عنابی و کشک و موسیر و آلو خشک و خاکشیر و کشک را گرداگرد دکان کنار هم چیده بودند.

همینکه وارد شد، باد خنک پنکه سقفی حالش را جا آورد. چند بار  نفس عمیق کشید. فروشنده دیده  نمی شد، اما  صداش شنیده می شد که داشت نماز می خواند. با صدای بلند کلمات عربی را از ته حلق بیرون می داد. مثل روزهایی که شوهرش کله سحر بر می خاست، اول برای غسل به حمام می رفت، بعد که برمی گشت شروع به نماز خواندن می کرد، آن قدر بلند می خواند که او را بیدار می کرد و مجبور می شد برخیزد برایش چای و صبحانه آماده کند.

دکاندار نمازش را تمام کرد، اما هنوز صدایش شنیده می شد که درحال دعا بود، اما زیاد طول نکشید و برخاست و کفشهایش را پوشید، هنوز درست و حسابی  برنگشته بود، زن گفت: «بی زحمت ده تومن خاکشیر بدین حاج آقا.»

دکاندار سراپایش را برانداز کرد و با غرغر گفت: « صدگرم بدم که بشه بیست تومن؟»

«نه حاج آقا همون ده تومن بسه.»

دکاندار دوباره غرولند کرد و مشغول کشیدن خاکشیر شد.

زن نگاهش به یخچال افتاد، از دیدن نوشابه های رنگی دهنش پرآب شد. حتا خنکی و شیرینی آنرا حس کرد. چند بار آب دهانش را فرو داد و تصمیم گرفت، موقع برگشتن یکی بخرد. تو همین فکر بود که دخترش چادرش را گرفت و با دست به یخچال اشاره کرد. دخترش هم به خودش رفته بود و همیشه عطش داشت. از اینکه چند لحظه پیش تو سرش کوبیده بود، دلش به رحم آمد، برای همین تصمیم گرفت یکی بخرد. می دانست پرگار پنجاه تومان قیمت دارد. همسایه اتاق بالایی برای دخترش خریده بود. تازه جنس خوب آن هفتاد تومان است، ده تومن خاکشیر خریده بود، نوشابه هم بیست تومان بیشتر نبود! گاهی از دکان ممدتقی می خریدند. پس پولش می  رسید.

صدای دکاندار که بسته خاکشیر را به سویش دراز کرده بود، رشته افکارش را پاره کرد. تندی خاکشیر را گرفت و اسکناس صدتومانی را بهش داد، اما قبل از اینکه بقیه پول را بگیرد، گفت: «بی زحمت یک نوشابه زرد بدین.»

دکاندار از پائین یخچال یک نوشابه بیرون آورد و بهش داد، زن به پررویی زد و اجازه گرفت روی چارپایه گوشه دکان بنشیند، دکاندار هیچی نگفت فقط سرش را تکان داد.

همینکه نشست، نصف نوشابه را یک نفس سر کشید. خنکی آن تو رگهایش دوید، بیش از همه جگرش خنک شد. بعد  هم خون تو صورتش دوید و لپ هایش گل انداخت. حتا شقیقه هایش سوخت، اما از این سوزش کیف کرد. مثل اولین روز عروسی که اونجایش سوخت اما حسابی بهش چسبید. چندبار نفسش را فرو داد تا بیشتر از این احساس لذت ببرد. دخترش حریصانه به مادرش نگاه می کرد، زن که تازه متوجه شده بود، ته مانده شیشه را به دخترش داد. او هم دو دستی مانند پستانک به دهانش چسباند و تا آخرین قطره نوشید.

از آنجا که بیرون آمد یک نفس رفت تا به دکان خرازی رسید. از دخترش خواست بیرون منتظر بماند، می ترسید دست به چیزی بزند، یا هوس خریدن وسیله دیگری به سرش بزند.

وارد که شد سلام کرد و گفت: «حاج آقا پِرگار دارین؟»

دکاندار جواب سلامش را داد و بدون اینکه چشم از او بردارد، دست دراز کرد واز توی پیشخوان شیشه ای، یک پرگار بیرون آورد و گذاشت جلویش.

«قیمتش چنده؟»

«نود تومن!»

زن یکه خورد. فکر اینجا را نمی کرد، اما هنوز امید داشت بتواند چانه بزند.

«چرا نود تومن؟ آشناهامون از خود شما خریدن پنجاه تومن.»

«نه خواهر، ما پرگار پنجاه تومنی نداشتیم، یک نوع داشتیم هفتاد تومن. اما این فابریکه و قیمتش نود تومنه.»

بعد هم با دلخوری پرگار را برداشت و سرجایش گذاشت. زن حدس زد صاحب دکان جنسش را یک تومان کمتر نمی دهد. ماند چکار کند. نه کسی را می شناخت برود قرض کند، نه تو خانه به اندازه بیست تومان پول داشت، فقط کمی پول خُرد برای خریدن نان گذاشته بود.

نگاهی مأیوسانه به فروشنده کرد و گفت بیست تومان از پولش کم است و خواست پرگار را بدهد تا بقیه پول را بعد بیاورد. فروشنده با هیزی سراپایش را برانداز کرد و گفت او را نمی شناسد. حتا از شوهرش پرسید. زن در جوابش گفت، شوهرش به مسافرت رفته است. اما با این حرف دکاندار بیشتر باهاش گرم گرفت و حرفهایی زد که از شرم گونه هاش گُر گرفتند و دهانش تلخ شد. برای همین بدون خداحافظی بیرون آمد. بعد هم چند بار زبانش را تو حفره دهانش کاوید تا رو زمین تف کند، اما فقط کمی کف بیرون آمد که آنهم به لبهایش چسبید.

خودش را سرزنش کرد چرا باید نوشابه بخرد که پولش کم بیاید. دخترش هم وقتی فهمید مادرش دست خالی برگشته، بنا کرد به ونگ ونگ کردن. زن هیچی نگفت و راه افتاد، اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت و محکم موهاش را گرفت و کشید و او را به جلو پرت کرد. بعد هم تا توانست کتکش زد. در همین حین بسته خاکشیر پاره شد و روی زمین ریخت.

دختر دستهایش را روی سرش گذاشت و جیغ و فریاد راه انداخت و تو خاک غلتید. زن نمی دانست چکار کند. گیج و منگ کمی همانجا ایستاد، یکباره بدون اینکه بداند چکار می کند، بسوی دکان راه  افتاد.

نفهمید چقدر گذشت که از دکان بیرون آمد، با اینکه هنوز دهانش خشک بود، اما احساس کرد کمی عطشش فروکش کرده است. از دور پرگار را  بسوی دختر پرت کرد و گفت: «بردار ببینم دس از سرم ورمِداری!»

آن وقت چادرش را باز کرد تا کمی هوا بخورد، همان موقع دختر پارگی پیراهن مادرش را دید، با اینکه از داشتن پرگار خوشحال شده بود، اما با نگرانی گفت: «ماما، کی لباستو پاره کرد؟»

«هیشکی!.»

زن دست دخترش را گرفت و راه افتاد. حالا دیگر  پاهاش کشش  داشت، حتا چنان چسب و چابک قدم برداشت که اندام لاغر اما تو پُر و خوش تراشش زیر چادر نمازش موج می زد.

به زودی به دکانی رسید که موقع آمدن نوشابه خریده بود. با اینکه دیگر دلشوره بی پولی نداشت، اما دیگر تشنه نبود و نوشابه نمی خواست.

                                                 مشهد ـ تابستان  1366   

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |