|
|
|
داستان |
|
تعزیر
راضیه زن جوان سبزه ای که چادر نماز گلدارش را گرد خود پیچیده بود و می لرزید، برای چندمین بار چشمان نمناک سرخش را به هم زد و زیر لب دعا کرد: «یا ثامن الائمه، یا ضامن آهو، ضامنم شو، آزادی مو از تو مُخوام. پیش در و همسایه رسوام نکن. خودت مدونی که گُول خوردم. قسم مُخورم دیگه اصلا نگاه به نامحرم نکُنم. شاهد بودی همش تقصیر شوکت بود. او بود که وسوسه ام کرد. دست آخر هم زرنگی کرد و خودشو کنار کشید وتنها و بی کس؛ انِداختم اینجا. ای آقا، ای پسرموسی بن کاظم، نذار شوورم بفهمه و آبروم بره!» در اتاق باز شد و دخترکی سیزده چهارده ساله ای را تو اتاق هل دادند و دوباره در بسته شد. دخترک همانجا نزدیک در دمرو زمین افتاد و شروع به گریه کرد. زنهای تو اتاق ساکت نگاهش کردند. مدتی گذشت دخترک توانست گریه اش را فرو بخورد، اما با این حال آرام نشد و شروع به هق هق کرد. راضیه از ترس به موکت کثیف و پراز لک چشم دوخت، اما با صدای پیرزن سیه چرده به خود آمد: «بی مروتا دختر مردم رو آش و لاش کرِِدن و اِنداختنش اینجا !» پیرزن از دیشب تا حالا گوش او را خورده بود. با اینکه کسی با او هم صحبت نمی شد، اما دست بردار نبود. حالا هم چون کسی بهش توجه نکرد، آمد نزدیک زن جوانی که مانتو زرشکی و روسری نازکی داشت و گفت: «مگه نه طفل معصومو شلاق زدن، پس چرا نمی ذارن بره؟» زن جوان همچنانکه آدامس می جوید و تندتند با انگشتانش موهایش راتو روسری فرو می کرد، بابی حوصلگی جواب داد: «آخه سنش کمه، بایس تحویل پدر و مادرش بدن، شاید هم با پسری که همراهش گرفتن عقدش کنُن!» «اگه مُخواستن عقدشون کنن، پس چرا شلاقش زدن؟» زن جوابش را نداد و تو خودش رفت. با این حال پیرزن ساکت نشد و با خودش غُرغُر کرد: «اینا فردای قیومت چه جوری جواب خدارو میدن؟...الهی خیر نبینن که مردمو گرفتار کردن! » بازهم کسی توجه نکرد و اندوهگین و هراسان به نقطه نامعلومی خیره شده بودند. هیچ کدام نمی دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است. تنها دخترکی که شلاق خورده بود تا حدی خیالش راحت بود، برای همین با شنیدن حرفهای پیرزن، برای اینکه خودش را خالی کند، هق هق گریه اش بیشتر شد. پیرزن دوباره غُرولند کرد: «اگه بخوان مُو را برا یه نخود تریاک شلاق بزنن درجا سقط مُشُم، پنجاه ساله که حُب مخُورم. اما هیشکی بازخواستم نکرده. بخدا، به فاطمه زهرا مشغول ذمُه بِچه های یتیمم می شن اگه دس روم بلن کنن.» زن جوان مانتویی برای اولین بار از حرفهای پیرزن تحریک شد و تندی گفت: «مُو که از شلاق خیالُم نیس، دفعه اولُم نیس که شلاق مُخورم. فقط خدا خدا مُکنم زندان نرم. جریمه هم باکُم نیس! چند تا مشتری مایه دار همه چی رو تِلافی مکُنه.» دو تا زن چادری که هر دو جوان بودند و سر و وضعی مرتب داشتند و از دیشب تا حال چند بار گفته بودند تویک میهمانی مختلط دستگیر شده اند، وارد صحبت شدند. یکی از آنها با صدایی که می لرزید رو کرد به زن مانتویی و گفت: «چند درصد امکان داره مارو هم شلاق بزنن؟ آخه ما فقط مهمون بودیم!» زن مانتویی نگاهی از حسادت به آنها کرد و گفت: «اگه پول و پله دارِن و سر کیسه رو وا کنین، خیالتون تخت بِاشه از شلاق خبری نیست.» یکی از زنهای مانتویی تند گفت: «آره... داریم!» اما این حرف به زن مانتویی برخورد، شاید هم احساس کرد پول هایشان را به رخش می کشند، برای همین با بدجنسی دنبال حرفش را گرفت: «اما بشرطی که شانس بیارین قاضی لنگ و افلیجه گیرتون نیفته، چونکه شلاق رو شاخشه. یک وقتی چند ماه پیش، برام پرونده سازی کردن، رفتم پیشش و بهش التماس کردم: «حاج آقا نفهمیدُم، دفِعه اولُم بود. گوُل خوردم. یه پولی بگیرن و بذارین برم. اما واه! واه! کاش اینو نگفته بودم. هنچی لجش گرفت که دوازده ضربه دیگه هم روش گذاشت.» راضیه که گوشه اتاق نشسته بود و ساکت گوش می داد، زیر لب نجوا کرد: «چه فرق مُکنه قاضیِ کی باشه! ای خدا خودت مدونی که مو نه پول دارم نه آشنا و پارتی. مُو اینجا غریبم، هر قاضی بود فقط یه مهری تو دلش بنداز تا زندونیم نکنه یا ضامن نخواد. اگه شوروم بفهمه تا آخر عمر نمِتونُم تو چشاش نگاه کنم. باز تو رو شُکر که دیروزی پیش از اونکه بُرم خونه شوکت، بهش گفتم شاید شب نیامدُم و خونه اونا خوابیدم.» ناگهان صدای دورگه مأموری از لای در شنیده شد. راضیه فهمید نوبت محاکمه زنان چادری است. کمی هیجان زده شد. می دانست بعد از آن نوبت اوست. چون دیشب وقتی به بازداشتگاه آمد آن زن ها بودند، اون دختره هم بود، اما پیرزن را بعد آوردند، زن مانتویی را هم آخرهای شب آوردند. از زن مانتویی هیچ خوشش نمی آمد، از دیشب تا حالا چند بار خواسته بود باهاش صحبت کند، اما محل نگذاشته بود. او هم مثل شوکت حرف می زد. هنوز صداش تو گوشش زنگ می زد که با لفظ قلم می گفت: «مگه دوست نداری آداب و معاشرت یاد بگیری. خب باید با میهمان ها صحبت کنی و بگویی و بخندی. همین پرویز چندبار خواست تو را به رقص دعوت کنه، اما هروقت خواست پا پیش بذاره، رفتی تو آشپزخانه و خودتو قایم کردی. » آن وقت او از شرم و خجالت سرش را انداخت پایین. اما تندی دستشو گذاشت زیر چانه اش و به آرامی سرشو بالا آورد و گفت: «توکار نداشته باش، من خودم شما را با هم آشنا می کنم. بعد می فهمی چقده بهت خوش می گذره. » هیچ نفهمید چرا راضی به اینکار شد؛ انگار یکی عقلش را دزید. دوباره با خودش زمزمه کرد: «مُو که پول نمخواستم، درسته که کَلب غلام درآمدش زیاد نیست. اما هروقت پول خواستم بهم داده، مثه اون روزی که ده هزار تومن داد تا برای خودم کفش و لباس بخرم. آخه خودش نه حوصله اینکارا را داره و نه سلیقه. بعد رفتم بازار و یه دست لباس مجلسی و یک جفت کفش پاشنه بلند زرشکی خریدم، بعد هم یک عطر و ماتیک و خط چش از خرازی اصغر آقا گرفتم. به خانه که رسیدم تندی پیراهن رکابی را پوشیدم و کفش های زرشکی را پام کردم. وقتی رفتم جلو آینه خودمو نشناختم. اما شبی که کلب غلام آمد و دید، تندی از کوره در رفت و صداشو کلفت کرد: «این جلف بازی ها چیه؟» حتا خواست دس روم بلند کنه، اما وقتی به گریه افتادم، دلش سوخت و لباسا را سربه نیس کرد، اما دوباره بهم پول داد. از فکر کردن دست کشید، خمیازه ای کشید و بدنش را کش و قوسی داد. زنها هم ساکت شده بودند. نه پیره زن تریاکی غُرغُر می زد، نه دختری که شلاق خورده بود هق هق می کرد. برای اینکه کاری کرده باشد، به دیوار کثیف چشم دوخت. بار دیگر نوشته های بد خط روی دیوار نظرش را جلب کرد. با اینکه از دیشب تا حالا بیشتر از صد مرتبه آنها را خوانده بود، و همه را از حفظ شده بود، اما دوباره از اول شروع به خواندن کرد، حالا که با خیال آسوده تری می خواند، در بین آنها شعری بنظرش آشنا رسید، حدس زد اونو قبلا جایی خوانده است. اما هر چی فکر کرد یادش نیامد، فقط زمانی که با کلَب غلام عروسی کرده بود، و تو زیرزمینی خانه ای زندگی می کردند، پسر صاحبخانه مجله و روزنامه های کهنه اش را می داد به او بخواند، شاید تو اون مجله ها خوانده بود. آخر او تا کلاس نه درس خوانده بود و هر وقت فرصت می کرد روزنامه یا مجله ای که دم دستش بود می خواند، بخصوص شعرهای عاشقانه را خیلی دوست داشت. آن وقت خاطرات زندگی زناشویی اش تکه تکه یادش آمدند. خاطراتی که چندان شیرین و دوست داشتنی نبودند، فقط چند خاطره محو و کم رنگ داشت، اون هم مال روزهایی بود که تازه عروسی کرده بود. یکی از آنها دوستی اش با پسر صاحبخانه بود. اما چون مجبور شدند از آنجا اسباب کشی کنند، آن خاطرات هم محو شد و از یادش رفتند. اما بجای آن خاطرات تلخش همیشه همراهش بود. اسباب کشی ها و جاهایی که مستأجر بودند، بدتر از همه خرج هایی که برای بچه دار شدن کرده بود. اما چیزی که بیشتر از همه رنجش می داد، این بود که شوهرش تمایلی به همخوابی نداشت. او هم هیچ وقت از خوابیدن با شوهرش کیف نکرده بود. شب ها وقتی بغل او می خوابید، لذتی که نمی برد، از بوی عرق بدنش خواب به چشماش نمی رفت. از صدای زمخت مامور که نامش را صدا زد، به خود آمد. از ترس توان برخاستن نداشت. ترس شلاق، ترس زندان و بدتر از همه ترس بی آبرویی. مامور بار دیگر اسمش را صدا زد. به هر سختی بود برخاست و چادرش را تا روی پیشانی اش پایین کشید به طوریکه کمی روی چشم هایش را گرفت. آن وقت لرزان آمد دم در، کفش هاش را پوشید و بسوی اتاق قاضی رفت. نفهمید چه مدت گذشت؛ تا همان مامور او را به زیرزمین برای اجرای حکم برد. با اینکه نزدیک بود از درد تازیانه بیهوش شود، اما چون فهمید نه جریمه شده و نه ضامن خواسته اند، درد را فراموش کرد. وقتی هم که برگه آزادی را گرفت، از خوشحالی تند به راه افتاد تا مبادا قاضی پشیمان شوند، اما در همان قدم اول لباسهاش به زخم های پشتش کشیده شد و سوزش کُشنده آن به همه بدنش دوید، گویی هزاران سوزن داغ به پشتش فرو کرده اند. ناچار آهسته قدم برمی داشت و مواظب بود پیراهنش به زخم هایش نخورد. بعد هم دستش را از دیوار گرفت. برای اینکه درد را از یاد ببرد، نقشه کشید با زخمهایش چه کار کند تا زودتر خوب شود و شوهرش نفهمد. «بهتره یک راس برُم خونه بی بی رقیه تا دوای خانگی روی زخمم بماله. او دواهایی داره که زخم های بدتر از این را یک هفته ای خوب مُکنه. باز خدا را شکُر که دیر دیر سراغم میاد. خُب تازه بخواد هم بیاد مُگم مریضم. اونم خیلی مومنه و دست بهم نمی زنه.» مأمور خاوری با چادر و مقنعه ای که از آن تنها چشمان تنگ و بینی پهن اش دیده می شد، همراهش بود. مأمور که با وجود ظاهر خشکش زن بدی نبود، همینکه دید نمی تواند راه برود دستش را گرفت و بهش کمک کرد. پس از اینکه آمد بیرون، هوای تازه کمی حالش را جا آورد. آفتاب مطبوعی همه جا پهن شده بود. تصمیم گرفت کمی روی پله ها بنشیند. آرنج ها را روی زانوهاش گذاشت و سرش را تو سینه فرو کرد. بعد هم چندبار نفس عمیق کشید، ناگهان احساس شیرینی بهش دست داد، تندی یادش آمد ته مانده بوی عطر پرویزخان است که از دیشب تو یقه و سینه اش مانده است. بدون اینکه بفهمد چکار می کند، با ولع هرچه تمامتر، ته مانده بو را که با عرقش قاطی شده بود بالا کشید. از بوکه طعم شاتوت می داد سرمست شد. احساس گنگی پیدا کرد، نمی دانست چه اش شده است. حس کرد سوزش زخم های پشتش با لذت هم آغوشی درهم آمیخته است، مثل شب اول عروسی که کَلب غلام به خودش عطر زده بود، همانجا بود که برای اولین بار در عمرش، سوزش اونجاش با بوهای خوشی که در رختخواب پیچیده بود، او را از خود بی خود کرد و دچار لذت شیرینی شد. پس از آن نه تنها چنین لذتی را تجربه نکرد که مرد تر و تمیز خوش بویی هم نزدیک خود ندید، تا این اواخر که با شوکت آشنا شد، ان وقت یکی از روزهایی که شوکت میهمانی داشت، ازش خواست برود کمکش کند. آن شب با آدم های درست و حسابی آشنا شد و حسابی بهش خوش گذشت. دست آخر که بیشتر میهمان ها رفتند، ماند تا وسایل را جمع و جور کند. همانجا بود که لیوان شکسته ای انگشتش را برید. سوزش زخم کلافه اش کرده بود. آن را با باندی بست و هرطور بود کارها را روبراه کرد. شوکت تصمیم گرفت کمی بهش پول بدهد، اما قبول نکرد. بعد خواست کمی شام و مقداری میوه با خودش ببرد. پیشنهادش را رد نکرد، اما چون دیر وقت شده بود و خوراکی ها هم سنگین، ماند چگونه به خانه برود. آنجا بود که شوکت به پرویز گفت او را برساند. خواست تعارف کند، اما شوکت دستش را گرفت و به زور سوارش کرد. خوراکی ها را صندوق عقب ماشین جا داد و خودش رفت جلو نشست. پرویز خان بین راه یکریز باهاش صحبت کرد، اما او از خجالت سرش را پایین انداخته بود. به خانه که رسیدند پیاده شد تا قابلمه خوراکی ها را از صندوق عقب بیرون بیاورد. همانجا بود که پرویز خان صورتش را آورد جلو و هولکی او را بوسید. او با دستش مانع شد، حتی زخم انگشت درد گرفت. اما بوی ادکلن همراه با سوزش محل بریدگی با لذت گرمای بوسه عجین شد و او را از خود بی خود کرد. چنان دگرگون شد که نتوانست چیزی بگوید. حتا با ولع و لذت غریبی چند بار لبهایش را مکید تا همه شیرینی آن به کامش بدود. در این لحظه از سوزش پشتش باز هم دچار همان احساس شد، حتا خواست دوباره نزد شوکت برود تا پرویزخان را پیدا کند، اما همینکه یاد کلب غلام افتاد، چنان از خودش بدش آمد که سرش را بالا آورد و کمی چادرش را باز کرد. می خواست کاری کند باد افکار پلید و آن بوی آلوده را با خود ببرد. بعد هم تصمیم گرفت برخیزد و به خانه برود، اما همینکه نگاهش به پیاده رو افتاد، شوهرش را دید. اول باور نکرد، اما با شنیدن صدای او بدنش گُر گرفت و هیچی نفهمید. مثه آدم های جن زده به مردش خیره شد و بعد هم از درماندگی دست هاش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلند گریست. مشهد ـ بهار 1363
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |