داستان

 

روژ آجری
اکرم محمدی

 

شهناز به شدت در اتاق را به هم كوبید، طوری كه شیشه در توالت خرد شد و ریخت. با این كارش می خواست جواب زوج جوان آلمانی طبقه پایین را بدهد و از من می خواست كه به پلیس نامه بنویسم. موقع گرفتن نامه تایپ شده گفت: «آروین به پلیس زنگ زد. از بس سر و صداشان زیاد بود متوجه پلیس نشدند، آنقدر همسایه ها هم از هر طرف بهشان اعتراض كردند، مجبور شدند جریمه بدهند و از آنجا بروند .»

گفتم: «جواب سر و صدای تكنوی جوان ها را با زدن مشت روی شوفاژ ها می دهند .»

جواب داد: «تو بیست سال از من جوانتری. می توانی تحمل كنی، یكی از همسایه های من ساعت سه نیمه شب بیفتك درست می كند .»

گفتم: «همسایه های من ساعت سه نیمه شب كباب درست می كنند .»

گفت: «بوی كباب فرق دارد با كوبیدن بیفتك .»

غمی ته چهره اش جاخوش کرده بود که فکر نمی کردم هیچوقت از بین برود. همیشه همینطور بود، از اول. یادم هست که هر چه داشت فروخت و خرج قاچاقچی كرد و با آروینش كه آن زمان ده سالش بود از تركیه به آلمان مهاجرت كردند. زمان جنگ ایران وعراق رامینش سرباز بود. آنقدر کار كرد و پول فرستاد تا پسرهاش را به آلمان آورد .

پدرشان بار اول پول را بالا كشید، شهناز مجبور شد باز از این وآن قرض كند، و بالاخره پسرها را آورد. یادم هست که مدام كار می كرد تا قرضش را بدهد. و همیشه از شب هایی می گفت كه نمی خوابیده و نگران به آرمین فكر می كرده. می گفت: «وقتم بیشتر صرف کوچکه شد. دو تای دیگر كمتر به من احتیاج داشتند، شنبه ها بعد از كار، وقتی از كنار كنایپه های دنج و صمیمی نزدیك خانه می گذشتم با حسرت نگاه شان می كردم که چه راحتند و من دست و پام چه نامرئی هنوز در بند .»

گفتم: «بوی گوشت، بوی گوشت است .»

گفت: «آن كه چیزی نیست .»

گفتم: «خانه مخصوص سالمندان اجاره كن .»

گفت: «آخ نه، روحیه ام را از دست می دهم، تازه از ساعت ده شب به بعد اجازه ندارم فیلم ببینم یا موزیك گوش كنم .»

از بوی لوله های همسایه بالایی هم سه ماه تمام می نالید .

گفتم: «خب لوله شان گرفتگی دارد. حتما از تیزاب استفاده می كنند .»

طوری كه با دست سینه اش را نشان می داد، به تشخیص دكتر آلرژی گرفته بود و با یك سوم ریه اش نفس می كشید، می گفت كه از ساعت دو نیمه شب همسایه ها شروع می كنند به ریختن بوهای مختلف، و او نمی تواند تا ساعت شش صبح بخوابد .

یكبار كه ملیحه از فرانكفورت مهمانش بود، شهناز به ساعت نگاه کرد و ازش پرسید: «بویی احساس نمی كنی؟ »

چهار بعد از ظهر بود. من سرفه می کردم. گفت: «می بینی؟ مال همین بوهاست !»

ملیحه هم بینی اش را گرفت، و گفت كه شب تا صبح صدای ممتد سیفون بالایی ها را شنیده است. چند روز بعد شهناز نامه دكتر را به صاحبخانه فرستاده بود. دو نفر آمده بودند و گفته بودند: «از ماه یونی سال گذشته، مستأجری آنجا زندگی نمی كند .»

و خندیده بودند. ملیحه همان چند روزی که آنجا بود بیشتر به روبروی همان خانه خالی شك داشت، و آنها شكایت را پی گرفتند. بار دوم كه آن دو نفر آمدند، ملیحه تك تك كشوهای آشپزخانه را باز كرد و بی اعتنا به نگاه زیر چشمی مأموران صاحبخانه به وارسی ادامه داد .

شهناز گفت: «یارو راه فرار را بلد است. تا صدای زنگ تلفن می شنود، كیسه خوابش را بر می دارد و می رود زیر شیروانی و از خروجی شیروانی های هم ردیف، از پله ها می زند بیرون .»

عصر ما را به محوطه پشت ساختمان برد و با دست به لوله زیر شیروانی اشاره كرد: «از لوله سر می خورد و پایین می رود. تازه با طناب هم می تواند بپرد پایین .»

با تعجب گفتم: «اگر بیفتد می میرد .»

ملیحه گفت: «امكان ندارد كه از آنجا بپرد .»

شهناز حرفش را در مورد استفاده از طناب و یا سر خوردن از لوله شیروانی پس گرفت، و از آروین گله داشت که یک نامه به پلیس نمی نویسد و می گوید: این بار سوم است كه اسباب كشی می كنی. گفت: «به خاطر درد زانوهاش دیگر نمی تواند كمكم كند .»

از پیاده رو كه می رفتیم شهناز با قیافه ای مستأصل به دنبال دو پلیس رفت آنطرف خیابان، و می خواست من و ملیحه با او برویم. و البته ما نرفتیم و او ناامید از نیمه راه برگشت. گله داشت که حیف! همزمان با شنیدن بو نمی تواند به پلیس زنگ بزند. چون پلیس ها با سر و صدا می آیند و یارو در می رود .

ما ساكت بودیم و او ادامه داد: «این مردکه ی خلافكار یك سال است كه اینجا سیاه زندگی می كند .»

ملیحه جدی و شوخی گفت: «شاید روح است، یا جن !»

و شهناز رنجیده نگاهش كرد. می گفت: «حتما صاحبخانه با یارو همدست شده چون می توانند كرایه سیاه ازش بگیرند.» آروین با همسایه روبروی آپارتمان مرموز صحبت كرده بود و جواب شنیده بود: «آره، شب ها كسی آنجا می خوابد. اما بهتر است پای مرا به عنوان شاهد به میان نكشید .»

ملیحه می گفت: «شهناز فقط درباره صدای جارو برقی با من حرف زده بود، اما از بو چیزی نگفته بود. وقتی آمدم اینجا فهمیدم .»

شهناز گفت: «آروین به من می گوید كه فیلم بازی می كنی، شاید از بوی كمد I.K.A مسموم شده ای. ولی من مطمئنم که از بوی كمدها نیست. آنها را جابجا هم كرده ام.» و مدتی با آروین قهر كرد .

روزی که ملیحه قصد داشت به فرانكفورت برود، شهناز سبزی پلو باماهی پخته بود. بعد از غذا برای پیاده روی آماده می شدیم. شهناز صدایم زد و آرام گفت: «صدای تخت می آید، خوب گوش كن.» و چشم هاش را گرد كرده بود. گوش خواباندم، صدایی نمی آمد .

اولین بدبیاری اش همزمان با مرگ زودرس مادرش بوده که در سی و هشت سالگی ذره ذره آب شده و جلو چشم آنها تمام کرده. مرگ مادر در ازدواج شهناز بی تأثیر نبوده. بیست و دو ساله بوده که شوهرش داده اند. پدرش كه هرگز لب به مشروب نمی زده، شب عروسی چشم هاش را می بنددکه پدر شوهر شهناز در كافه ای خودش را با عرق خفه كند. اصلا سخت نگرفته. و مادرش هنوز زنده بوده .

شوهرش اجازه نمی داده جلوگیری كند و تا به خودش بجنبد، پسر دومش را هم در بیست و هفت سالگی به دنیا می آورد. در ده سال زندگی با او هرگز جمله ی دوستت دارم را از شوهرش نشنیده. یکبار علتش را پرسیده، و شوهرش گفته: «لوس می شوی »

شهناز سعی می كند با هدیه دادن كتاب هایی كه مرد ادعا می كرده قبلا خوانده، از نامهربانی و بدبینی درش بیاورد. و می گوید: «بیا بنشینیم حرف بزنیم، زندگی صحنه تئاتر نیست.» ولی او دست از نمایش بر نداشته است .

یکبار پسر اولش، رامین تب داشته، شهناز برای سبزی سوپ با عجله چادر سفید خدمتكار را به سرش می كشد و بیرون می دود که سر کوچه سبزی تازه بخرد. وقتی مرد به خانه بر می گردد، می گوید: «چادر سفید سرت می كنی، راه می افتی توی کوچه ها؟ »

سبزی فروش سر كوچه به سفارش مرد، زاغ سیاه شهناز را چوب می زده .

یکبار دختر خدمتكارشان از كنجكاوی هزاربیشه را زیر و رو می کرده، یکی از كاپوت های جاسازی شده را بر می دارد. مرد به شهناز گفته: «با کی خوابیده ای؟» و ول کن نبوده. ماجرا بالا می گیرد و دخترخدمتكار اعتراف می کند که آن را برداشته و انداخته توی کشو دیگر. اما شك مرد بر طرف نمی شود. حتا موضوع را در دادگاه هم مطرح می كند .

بعدها شهناز در دادگاه می گوید: «رامین را به خاطر بیرون آوردن نوار از كاست آنقدر كتك زد که بچه پنچ بار توی شلوارش شاشید .»

و می گوید: «رامین چهار ساله، شاهد سابیدن دو چاقو در دست پدر از هشت شب تا صبح، هشت بار شاشیده بود .»

و می گوید: «از حالا به زندگی بچه شاشیده .»

مرد بی اعتنا می گوید: «این که چیزی نیست. پنج سالم بود که پدرم می خواست سرم را لب حوض با چاقو ببرد .»

در واقع ماجرا از همان شب زفاف شروع شده؛ درست از لحظه ای که مرد گفته: «باکره نیستی. دست خورده ای.» دختر جوان تا صبح گریه كرده، و ورقه گواهی بكارت پیشنهادی مادر هم به دردش نخورده است .

بعدها افسوس می خورد چرا عمرش را حرام کرده، کاش تصمیمی که ده سال بعد گرفت، همان شب شال و کلاه می کرد و به خانه ی پدر بر می گشت .

شهناز درحال زدن روژ آجری به لب های باریكش گفت: «حالا كه كار به اینجا كشیده موضوع را به تو و ملیحه می گویم .»

مرد جوان روبروی آپارتمان مرموز به خاطر شهناز درگوشه راه پله گل مصنوعی می گذاشت. یكبار هم وقتی اتاق خود را گچ كاری می كرد، روی نرده پله با گچ شیار باریكی گذاشته بود كه شهناز با دستمال كاغذی پاكش كرده بود. گل مصنوعی مدت ها روی پله ماند، نظافتچی هم به آن دست نمی زد. شهناز فكر می كرد كه همسایه مسن طبقه پایین این كارها را می كند، نه مرد جوان .

ملیحه گفت: «گل مصنوعی را می گرفتی دستت، از قول نظافتچی ازش می پرسیدی كه این مال شماست. شاید اینجوری حداقل شكت برطرف می شد .»

آروین گفت: «مامان! آن مرد جوان به شما نمی خورد .»

شهناز جواب داد: «من كه نگفتم به من می خورد، من كه تقصیری ندارم. به كسی بدی نكرده ام، كاش این حرف ها را جلو تو نمی زدم .»

بعد رو به من كرد و گفت: «می خواست با من دوست بشود، اما من كه نمی توانم با همه مردم دوست بشوم، حالا دشمنم شده .»

گفتم: «خیلی وقت ها مردم چیزی می گویند كه من می روم ازشان می پرسم. مثلا در خانه شماره چهل مردی كه بیشتر اوقات یك قوطی آبجو دستش دارد، وقتی از كنارم رد می شد بلند بلند رو به دوستش چیزی گفت. پرسیدم با من هستید؟ گفت نه .»

شهناز با تأیید گفت: «آخر شك من به اون نبود .»

پرسیدم: «همان كه چشم های سبز دارد، قد بلند و ورزشكار است؟ »

گفت: «به چشم هاش كه نگاه نكرده ام، نمی دانم چه رنگی است. تو كی او را دیدی؟ »

چند وقتی زنگ خانه شهناز خراب بود و من مجبور بودم زنگ آپارتمان آن مرد را بزنم. در آپارتمانش را باز كرده بود و منتظر ایستاده بود .

ملیحه گفت: «یک بار شهناز از خواب می پرد، می بیند كسی با چاقو به سراغش آمده.»شهناز موهای دستش را نشان داد كه سیخ شده بود. با چشم مرطوب گفت: «ده سال تمام حقوقم را كه چهارصد و پنجاه تومان بود به شوهر اولم می دادم. عقلم كه رسید خواستم ماشین بگیرم. شوهرم برای ترساندن من همان شب وقتی خواب بودم، چاقو را زیر گلوم گذاشت. از همانجا اختلاف ما شروع شد .»

بعدها صاحبخانه اش برای آپارتمان مرموز مستاجر آورد. زوج آلمانی جوانی كه یك هفته مشغول تعمیر كف آپارتمان بودند. شهناز برای آنها قهوه و شیر و شكر برده بود و خوشحال شان كرده بود .

چشم هاش ازخوشحالی برق می زد و می گفت: «راحت شدم .»

آنها یك هفته كار می كردند ولی شب ها آنجا نمی ماندند. بعد كه مستقر شدند، شهناز می گفت: « از ساعت دو نیمه شب تا شش صبح باز بو راه می افتد. حتما آن مردکه كلید دارد و از زیر شیروانی بو می ریزد .»

به همسایه های جدید گفته بود: «از بالا توی لوله ها بو می ریزند شما حس نمی كنید؟ »

چهره مرد همسایه به معتادها می مانست، لبخند موذیانه محوی سریع در چهره اش گذشت و گفت: «باید بدهم كلید را عوض كنند .»

شهناز به من گفت: «آن مردکه خودش را پشت همسایه های جدید پنهان می كند، اینها به اسم خودشان برای او خانه اجاره كرده اند .»

حتم داشت که می گفت: «خواهم دید! آنها آنجا زندگی نخواهند كرد .»

یك روز مشغول نوشتن بودم، شهناز به من تلفن زد و با صدای ضعیفی گفت: «می توانی یك سر بیایی اینجا؟ »

سریع دفتر و دستكم را در كیف گذاشتم و وقتی رسیدم، بآته و پسرش تیم را آنجا دیدم. شهناز از ته دل می خندید. به فارسی حرف می زدیم، از بآته گله داشت كه بعد از یك ربع آن هم در راه به او تلفنی خبر داده كه دارد می رسد .

بآته گفت: «در حال سرخ كردن سیب زمینی بودم. زیرش را خاموش كردم و راه افتادم. فورا نمی توانستم خودم را برسانم .»

بآته فارسی می فهمید ولی حرف نمی زد. تیم ورجه وورجه می كرد. و از اینكه از موضوعی سر در آورده بود سر از پا نمی شناخت، چشم های سرمه ای رنگش از ذوق می خندید. دورگه ای بود كه چند سال از سنش بزرگ تر نشان می داد. موقع خدا حافظی به مادربزرگش گفت: «موفق باشی .»

به بآته گفتم: «من امشب خانه شهناز می مانم .»

وقتی مطمئن شد شهناز شب تنها نیست توانست با نگاه راحت از ما جدا شود .

شهناز با بدبینی گفت: «به خاطر او با پسرم قهر كردم. روز تولدم روی کارت نوشته بود تولدت مبارک، شویگر موتر. تو می دانی کلمه مادر شوهر به آلمانی آهنگ بدی دارد، تازه مادر شوهرت هم كه دیگر نیستم، فقط بچه ات از مدرسه که آید تا ساعت هفت شب پیشم است .»

و با بدبینی ادامه داد: «از هم جدا شده اند ولی رفته در اسباب كشی به رامین كمك كرده، البته رامین هم بهش كمك كرده .»

گفتم: «بدبین نباش، زندگی خصوصی پسرت هم به خودش مربوط است .»

شب ساعت یازده جز چراغ آپارتمان شهناز، همه چراغ ها خاموش بود. آن شب چشم های میشی شهناز با تمام وجود می خندید، با این حال اما نق هم می زد. می گفت: «سرفه می كنم، از دماغم خون می آید، ، و همه به خاطر آن بوی لعنتی است .»

بعد لکه ی كبود رانش را نشانم می داد و گفت: «اگر این لكه كبود به مغزم می رسید سكته می كردم .»

پرسیدم: «کی خون دماغ می شوی؟ »

گفت: «خون دماغ که نه، فقط بالای بینی ام خون جمع می شود. از كلیه ام هم خون می آید .»

گفتم: «شاید از كلیه نیست. برو دكتر زنان .»

ساعت دوازده شب كه هنوز نخوابیده بودیم، صدای آب در لوله ها را که شنید چشم هاش را گرد کرد: «شنیدی؟ »

همسایه های جدید در خانه بودند. شهناز دو بار اسپری ضد آسم را به بینی اش كشید، و ما تا دیر وقت با هم حرف می زدیم. جایم عوض شده بود و خوابم نمی برد. ساعت سه نیمه شب بین خواب و بیداری صدای ممتد سیفون طبقه بالا جدا آزارم می داد. شهناز عین یك بچه تا صبح آرام خوابید. گوشی و چشم بند می گذاشت و آرام می خوابید .

صبح روز بعد گفتم: «از بو خبری نبود .»

گفت: «یارو زرنگ است، نمی خواهد شاهد داشته باشم .»

در اتاق خواب چشمم به عكس های سی سالگی شهناز افتاد. می دانستم كار کامپیوتری داوید است. داوید آلمانی عتیقه فروشی بود كه شهناز را دوست داشت. كارشان تا محضر ازدواج هم كشیده بود. به عكس نگاه كردم و گفتم: «با عتیقه فروشه چرا ازدواج نكردی؟ »

گفت: «ده سال پیش احساس تنهایی می كردم، حتا به او علاقمند هم شدم اما ...»

« اما چی ؟ »

« ولش كن. به روش ایرانی باهاش معاشرت كردم، ده سال از من بزرگ تر بود و روز ازدواج گفت که سكس ندارد .»

تعریف می کرد که پدرش به او انگلیسی یاد می داده. یکبار با پوتین افسری گذاشته توی صورتش. و مادرش به اعتراض گفته: «دختر را نمی زنند، ببین صورتش را چکار کرده ای!؟ »

مادرش تولد نوه ها را ندیده. در واقع ماجرا از همان شب زفاف شروع شده؛ درست از لحظه ای که مرد گفته: «باکره نیستی. دست خورده ای.» دختر جوان تا صبح گریه كرده، و ورقه گواهی بكارت پیشنهادی مادر هم به دردش نخورده است. بعدها پدر به شهناز گفته: «طلاق گرفتی بدون بچه ها بیا .»

گفت: «اگر می خواستم می توانستم بچه ها را به خانه پدر ببرم، اما هر چی فكر كردم دیدم از بس شوهرم خسیس است خرجی نخواهد داد، تازه چه فایده داشت؟ همه اش به بچه ها می گفت که من مادر بدی هستم، بدكاره ام، همین تهمت ها كه آدم را می کشت .»

بعد از طلاق علاوه بر تدریس در دبیرستان با دوختن مانتو و شلوار پول خوبی در می آورد. شوهر دومی ابدا خیسس و شكاك نبود، هر وقت هم پسرها به خانه شهناز می آمدند نونوار بر می گشتند .

اما دومی، شهناز می گفت:«توی هواپیما كنارم روزنامه ورق می زد، زیرش علامت می گذاشت، مرا به موزه و نمایشگاه لباس ژزوفین می فرستاد خودش ... اسیر پایین تنه اش بود و من هم می فهمیدم .»

گفتم: «عجب !»

گفت: «هجده سال همین جوری ها در غربت گذشت .»

یکبار از شهرداری منطقه آدرس اداره تندرستی را گرفته بود. به جای اینكه بگوید خانه قارچ یا چیزی در این ردیف دارد گفته بود: «بو می شنوم .»

آدرس قسمت روانشناس اداره را به داده بودند. و شهناز رفته بود .

روانشناس یك ساعت و نیم او را زیرو رو كرده بود .

روز بعدش بآته به من خبر داد که ساعت شش بعد از ظهر به خانه شهناز می آید تا به اداره محیط زیست و تندرستی نامه بنویسد. از من خواست كه باشم. گفت: «هر كس كار و گرفتاری دارد، لازم نیست همه همه چیز را بدانند. آخر تیم برای هم كلاسی هاش تعریف می كند .»

من زودتر به آنجا رفتم. ساعت چهار بعد از ظهر بود. شهناز گفت: «بو را می شنوی؟ »

ساعت شش هم كه بآته رسید همین طور. اما نه من و نه بآته، بویی احساس نمی كردیم .

شهناز می گفت: «همه یكسان در مقابل بوهای مختلف حساس نیستند، یكی به ادوكلن حساس است، یكی به صابون تند .»

و ما تائید كردیم .

شهناز كه بو می شنید، صداش خروسك می شد. و من نگاهش می كردم. نامه را خطاب به اداره تندرستی نوشتیم: «از دو ماه پیش... و دو همسایه زن و مرد پایینی كه سه بار به اتاق شهناز آمده اند، پوست شان شروع به خارش كرده و شاهدند که... و همسایه مرموز در هروئین یا مواد مشابه به آن اسید می ریزد... و او به این اسید كه معلوم نیست از چه نوعش است حساسیت پیداكرده... بو ازقفسه سینه اش بیرون نمی رود مگر اینكه در هوای تازه قرار بگیرد .»

بعد شهناز وسایل خوابش را جمع كرد تا شب را خانه بآته بخوابد. از تیم پرسید: «اجازه دارم امشب روی تخت تو بخوابم؟ »

تیم با قیافه ناراضی ابتدا گفت نه. و بعد انگار دلش سوخته باشد گفت: «می توانی چندین شب پیش من بمانی .»

در فاصله ای كه شهناز برای گرفتن امضا از دو شاهد می رفت ما تنها شدیم. در مسیر كوتاهی كه با هم قدم می زدیم بآته گفت: «شاید ما احتیاج به روانشناس داشته باشیم، نه او .»

اداره تندرستی لازم می دانست كه كسی شب پیش شهناز بماند، اما همه کارمندها روزكار بودند. شهناز در خانه بآته آرام مثل یك بچه می خوابید. اما بالاخره می بایستی به خانه اش بر می گشت .

یک شب با بآته قرار گذاشته بود كه وقتی به او تك زنگ می زند، او فورا به پلیس زنگ بزند. بآته با ترس و لرز ساعت ده شب به پلیس زنگ زده بود و آنها به دقت به حرف او در مورد ریختن اسید در هروئین گوش می كردند، و لابد یادداشت بر می داشتند. نیم ساعت طول كشید تا پلیس توانست اسمش را روی زنگ پیدا كند. شهناز كه فكر نمی كرد اینقدر زود می رسند درها را باز گذاشته بود. در ضمن به خاطر جراحی رحم، نتوانست بود در راه پله منتظر بنشیند. پلیس نتوانست چیزی پیدا کند، و همان شب شهناز به فكر اسباب كشی و جابجایی افتاد .

می گفت: «فقط دو ساعت خوابیده ام، از ساعت یازده شب تا پنج صبح به فاصله یك ساعت و نیم بو می ریختند توی لوله ها .»

شنبه آنجا خوابیدم. شهناز گوشی می گذاشت، من كه گوشی نمی گذارم از صدای كشیدن سیفون آدمی مرموز چند ساعتی توانسته بودم بخوابم. شهناز هم خوب نخوابیده بود. شب یكبار خواست پلیس صدا كند، مانعش شدم. می خواست برود بالا، انگشت هاش را روبه مرد مرموز بگیرد و مثل شب های قبل بگوید: «انسان باشد نه یك ...»

گفتم: «نمی ترسی كه از پله ها پرتت كند پایین؟ »

گفت: «مردکه ی مرموز در اتاقم را زد و تهدیدم كرد به پلیس زنگ می زند. از جوابی كه بهش دادم، خوشم آمد .»

تا آنوقت سه بار خانه عوض كرده بود. آروین هم خسته شده بود .

شهناز می گفت: «چطوری با تو مشورت می كنم؟ خب با آروین هم مشورت كردم .»

كمی ساكت ماند و دوباره گفت: «برای اینكه بهش فشار روحی نیاید باهاش مشورت نكنم؟ پس آن همه زحمت که كشیدم چی؟ آنهم یک زن تنها توی غربت !»

بعد گفت: «لابد می گویی كشیده ام كه كشیده ام !»

یك شب ساعت دوازده مستاصل زنگ زد. گفتم: «کاش شب را به بهانه ای خانه بآته بخوابی .»

صبح به من زنگ زد و تشكر كرد كه خوب خوابیده. و سخت در تکاپوست که دوباره خانه اش را عوض کند. در آلمان قانونا برای عوض كردن خانه سه ماه باید بگذرد تا کسی بتواند به خانه جدید برود، شهناز می خواست این مدت را به یك ماه تنزل دهد اما موفق نمی شد. بعد به سرش زد كه دو ماه به ایران برود و یا یكماه برود فرانكفورت پیش ملیحه. چند شبی از ساعت دوازده شب تا هشت صبح متكا و پتو و زیر اندازش را پشت در آپارتمانش می انداخت، قرص خوابش را می خورد، گوشی ها و چشم بندش را می گداشت، در هوای آزاد راهرو می خوابید. همسایه ها كه ساعت دوازده به آپارتمان شان می رفته اند به او نگاهی می انداخته اند و می گذشته اند. صبح ها هم یكی یكی از كنارش رد می شده اند. با وجود این شهناز شب چهارم از شدت تند بو كه از لای در بیرون زده بود بیدار می شود، و زنگ خانه ی مرد مرموز را می زند. باز هم کار به مداخله ی پلیس می کشد .

مرد مرموز به پلیس می گوید: «ما تازه به اینجا آمده ایم، این خانم بدجوری مزاحم ما می شود .»

پلیس به شهناز می گوید: «شما بهتر است بروید در اتاق تان بخوابید .»

و من به او كمك كردم در بالكن پشه بند بزند و آرام بخوابد. شب اول از بو شكایت نكرد، اما شب دوم گفت: «یارو فهمیده من اینجا می خوابم با اسپری گاز ول می دهد .»

بعد از همسایه های پایینی درخواست كرد که تا زمانی که خانه پیدا نکرده اجازه بدهند در اتاق كوچك آنها بخوابد. و آنها در ازای پول قبول كرده بودند .

در خانه جدیدش من و ملیحه در باز كردن كارتن ها به او كمك كردیم. شهناز با احتیاط قاب های خاتم اصفهان را در گنجه می چید و می گفت: «من كه مرض نداشتم! از اسباب كشی بیزارم .»

اثاثیه اش را چیدیم و خانه ی جدیدش را مرتب کردیم. و بعد تلفن ما چند روزی از كار افتاده بود، ازش خبری نداشتم .

وقتی بهش تلفن زدم، با بغض و گریه گفت: «نمی دانم جه جوری و از كجا یارو آدرسم را پیدا كرده، با چاقو پشت دیوارهام را خط خطی می کند. مدام دارد خط می کشد .»

تابستان 2004 برلین

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |