داستان

 

عین الله خره!

نادره افشاری

به مهشید امیرشاهی با مهر و دوستی

 

حتما باورتان نمی شود که عین الله را سید آشتیانی از دو تا چشمش هم بیشتر دوست داشت. شب های جمعه که سید تو مسجد لجاجت، برای لجبازی با حاکم وقت، سخنرانی راه می انداخت، عین اللهه چهارتا چشم داشت، دوازده تا هم قرض می کرد تا راه و رسم لجبازی را از مرادش به بهترین وجه ممکن یاد بگیرد. خیلی دلش می خواست هر چه پای منبر سید یاد می گیرد، به رفقای تازه به دوران رسیده اش یاد بدهد. آخر عین الله به تأسی از سید آشتیانی، باعث و بانی تشکیل جمعی شده بود که بعدها تو تاریخ/جغرافیای منطقه، کلی اهن و تلپ راه انداخته بود. و صد البته که دسته شان از این هیئت های قزمیت و قراضه زمان های ماضی نبود که هنوز تقی به توقی نخورده از هم می پاشد، یا این که اعضاش از باد شک یا شور هورمون های دورانبلوغ، شلوغ/پلوغ راه می اندازند. بعد هم فس، باد بروتشان در می رود و می شوند همراه و همکار حاکم وقت و تازه برای دسترسی به «عنوان های گزاف» تقسیمی، تمام سابقه شان را در طبق اخلاص دو دوستی تقدیم کارگزاران حاکم می کنند. بینی و بین الله باند عین الله از لون دیگری بود. دلیلش این بود که خود سید آشتیانی هم از این آخوند قراضه ها نبود. کلی اهن و تلپ داشت. دوران بابای حاکم وقت، برای اینکه دوست نداشت کارت شناسایی آن وقت ها را تو جیب گشادش همراه داشته باشد، با مأموران نظمیه شاهی درگیر شده و عمامه را تو همان هیر و ویر به باد داده بود. همین لجبازی شده بود جزو سابقهه طلایی سید و کلی براش سرقفلی تولید کرده بود. دستش هم که حسابی به دهانش می رسید. تو بیتش چهارتا زن عقدی و دوازده/سیزده تا بچه قد و نیم قد غاز می چراندند که نصف بیشترشان از بدشانسی جزو مخدرات از آب درآمده بودند و طفلک ها از بس بدترکیب بودند، جز به ضرب نام و نان سید، کسی حاضر به خانه بخت و لبه تخت بکشاندشان. سید البته در عین وظایف انقلابی اش بدش نمی آمد که دست دخترها را تو دست چندتا از این مریدهای چشم و گوش بسته اش بگذارد. منتها چون این جوانکها دست به کارهای خطرناکی می زدند و ممکن بود جانشان را فدای شعارهای سید و لجبازی هاش با حاکم وقت بکنند، سینی چای را دستشان نمی داد که تو نشست هاش برای شیرین کردن دهان مهمانان به بیرونی منزل گل و گشادش راه پیدا کنند. بالاخره باید تفکیکی قائل می شد. کار خانه مال زنها بود و کارهای اساسی مال مردها. مخصوصان مردهایی از لون سید و آن جوانک های مسجد لجاجت.

مریدهای سید هم مثل مرادشان از آن مرید قراضه ها نبودند که وقتی کیف محتوای اطلاعاتشان یک دفعه توسط پاسبان تریاکی کلانتری دروازه قزوین کشف می شد، سوراخ موش را یکی هفتصد تومان بخرند و بزنند بهه کوه و بعد هم دوتا دوتا از گشنگی و تشنگی از غارهای کوه البرز بیایند بیرون و به جای بالا رفتن از کوه اعتماد مردم، خودشان را به دام نظمیه و نظمیه چی ها بیندازند، آن هم برای اینکه گز نکرده بریده اند و بساط کوفته برنجی و کباب دیگی را به هسته های عملیاتی بالای کوهها منتقل نکرده اند. بی فکری از این بیشتر نمی شد و همین امید داشتن شان بهه سفره فراخ توده های دهاتی ای که به فرموده خودشان، هسته خرما را آرد می کردند و به تنور شکمشان می چسباندند، کار دستشان داده بود.

گروه سید آشتیانی یک سر و گردن از آن سازمان مسلحی که هنوز یک ترقه در نکرده، گرفتار پاسبان های شیره ای دروازه دولاب شده بود، بالاتر بود. اولندش که چندین و چند سال طول کشید تا یک ایدئولوژی منسجم و مدرن از تو صحیفه سجادیه و کاپیتال مارکس، با همراهی و همپایی سید محمد باقر مجلسی و مائو تسه تنگ دست و پا کنند. و  البته چند سالی کار داشت که سید خودش به این تئوری های نیوتونی سادات قطب شمال و جنوب پی ببرد. اصلا وقتی با آن مهندس مسجدی می نشستند و کلمه های کتاب مقدس را می شمردند و یک جدول گت و گنده ترمودینامیک کشف می کردند، می شدند گوره نیوتون اسلامی منطقه و اختراعاتشان ا زکشفیات دانشمندان نوکر جهانخواران استکباری کلی بیشتر تو منطقه سر و صدا راه می انداخت یا راه انداخته بود.

عین الله جانش برای سید در می رفت. وقتی با سید نشست داشتند، قند تو دلش آب می شد که سید آنقدر فهم تشکیلاتی اش بالاست که قبل از ورود مرید به منزلشف یواشکی در بیرونی منزل فراخش را باز می گذارد و عین الله عینهو گربه می چپد تو هشتی و می رود پای منقل سید می نشیند به «ضرب، ضربا، اضربوهن» و «قتل، قتال، فقاتلو» که فهم اسلامی/قرآنی اش را بالا ببرد. آخر سید برای این بر و بچه های معصوم از همه جا بی خبر کلاس تدریس قرآن گذاشته بود که زیاد گرفتار تضاد و تناقض و  وحدت و وحشت کمونیست های وطنی وارداتی نشوند. یا مثلا به دم جامعه بی طبقه آن جماعت بی خدا، یک ترکیب توحیدی هم آویزان کرده بود کهه بی خدایی شان را درز بگیرد. عین الله دلش غنج می زد برای این شیرین کاری های سید و هر جا که می نشست از این همه شجاعت و شهامت سید تعریف ها و تمجیدها می کرد. همین بر و بچه ها مدتی هم برنامه گذاشته بودند که سید را بدزدند و ببرند تو یکی از خانه های تیمی گروهشان و نان و آبش را بدهند که سید براشان ایدئولوژی چپ تر و بالاتر از مارکسیسم تدوین کند. انگار صحیفه سجادیه و حلیه المتقین مجلسی بعلاوه رساله ها و حل المسائل های رنگ و وارنگ آقایون رنگ و وارنگ تر شریعتمدار کفایتشان نمی کرد و لازم بود حتما پیرمرد بیچاره را با ترس و لرز بنشانند تو زیر زمین و ازش ایدئولوژی استخراج کنند که سرشان پیش رقبای كمونیستشان بلند باشد. البته كم نمی‌آوردند. هر دو گروه پا به پای هم پیش می‌رفتند و اگر آن طرفی‌ها می‌رفتند دهات بالا و اطلاعیه‌های انقلابیشان را بین دهاتی‌های اتوبوس سوار بی‌سواد پخش می‌كردند و صد البته چوبش را هم می‌خوردند، این‌ها صاف یقه‌ی یك ساواكی نامرد را می‌گرفتند كه براشان اسلحه جفت و جور كند و یارو جور می‌كرد و آن هم چه جور!! نوش جانشان.

برگردیم سر عین‌الله نازنین و قهرمان تسلیم ناپذیر خودمان!

از قضای روزگار عین‌الله نازنین ما شب عروسی‌اش تصادفی با كاركنان نظمیه‌ی شاهی برخوردی پیدا كرد و به جای این كه كامش از شربت شیرین زفاف، شیرین شود، با همان كت و شلوار دامادی راهی محبس شد و بقیه‌ی قضایا. تا این جایش را داشته باشید، تا ببینیم سید آشتیانی از شنیدن خبر لو رفتن شاه داماد چه خاكی به سرش ریخت! من كه آنجا نبودم. یعنی از بدشانسی به هیچ حیله‌ای به اندرونی منزل سید راه نداشتم، تا برچیده شدن بساط آموزش “فقاتلوا ائمه الكفر” سید را شاهد باشم و زیرزیركی به ریشش  بخندم. بدشانسی از این بیشتر نمی‌شد. مهندس مسجدی همچین ترس ورش داشته بود كه نزدیك بود چند نفر را تو میدان فوزیه‌ی سابق زیر چرخ‌ اتومبیلِ مدل بالای ساختِ غربِ استعمارگرش، زیر بگیرد و بدون داشتن بیمه‌ی شخص ثالث، چند صباحی را به جرم قتل غیرعمد، گوشه‌ی زندان‌های شاهی به آب خنك خوری بگذراند. راستش من بیشتر از همه از برچیده شدن بساط “ضرب، ضربا”ی سید آشتیانی دلخور بودم. آخر دیگر سید مریدی نداشت كه لای در را براشان پیش كند و پشت در مثل گربه سیاهه منتظر بماند و ادای آدم‌های مهم تشكیلاتی رده بالا را دربیاورد. سید كارش شده بود تو همان مسجد لجاجت منبر رفتن برای عمله/بناهایی كه همان دور و برها ظهرها نان سنگگ و نان بربری را تو كاسه‌ی پپسی كولاشان  ترید می‌كردند و به نیش می‌كشیدند. شب‌های جمعه هم همین‌ها پای منبر حاجی، برای از دست دادن همان نان و پپسی‌شان به لاطائلات سید گوش جان فرا می‌دادند. اما اگر عمله/بناها می‌توانستند عنصر تشكیلاتی بشوند، كار این مملكت این نبود كه حالا هست. لنین شكر میل كرده كه فرموده است “كارگرهای جهان متحد شوید!” كارگرهای جهان متحد می‌شدند و دسته جمعی می‌رفتند “شهرنو” تا مسائل اساسی‌تری را از انقلاب زحمتكشان جهان حل و فصل كنند. این را خود عین‌الله در جنوب شهرگردی‌های تشكیلاتی‌اش كشف كرده بود. تازه كلی هم آمار و ارقام پشت سر هم ردیف كرده بود كه چگونه این زحمتكشان جهان، این پشتیبانان راستین انقلاب‌های توده‌ای، با بدبختی چندرقازی گیر می‌آورند و بعد  همه را حرام خاك تو سری‌های شهر نویی‌شان می‌كنند!

مهندس مسجدی و عین الله تشكیلاتی، یكی به اتهام عضویت در یك گروه زیرزمینی و شركت در قتل یك مستشار غربی و آن یكی به جرم قتل غیرعمد یك پاسبان میدان مخبرالدوله، تو زندان قصر به هم رسیدند و با خوشحالی سلام و علیك غرایی تحویل هم دادند. تو بند بغلی این دو زندانی غیرسیاسی، زندانی سیاسی‌ای بود كه همولایتی عین‌الله بود و مهمترین كار سیاسی‌اش این بود كه “رختای خیسشو” بعد از صد دفعه آب كشیدن، رو دستاش پهن می‌كرد و سیخ می‌ایستاد؛ صبح تا شب و شب تا صبح و تا رخت‌ها خشك نمی‌شدند، از جاش تكان نمی‌خورد. در واقع شیخ، مخترع دستگاه استخواندار خشك‌كن تازه‌ای شده بود كه اگر این غربی‌های نمك به حرام ارزشش را می‌فهمیدند، این همه تو سر مسلمانها نمی‌زدند كه: بلد نیستید حتا یك آفتابه‌ی قزمیت را هم مونتاژ كنید. كارتان فقط تقلید و بچه‌بازی است؛ البته به هر دو صیغه‌ی ماضی و جاری آن!!

عین‌الله در عین این كه مرید گوش به فرمان سید بود، در عین حال تو دانشگاه‌های مدل فرنگی پایتخت، كلی نقشه/مقشه یاد گرفته بود و از تصدق سر همان نقشه‌كشی‌هاش، تو یك شركت مهندسی در جنوب كشور كار پیدا كرده بود. نظمیه‌های شاهی معتقد بودند كه عین‌الله نان تمدن را درمی‌آورد و حلیم حاج عباس را هم می‌زند. پای خودشان. این حرف‌ها را من بعدها كه سه جلد كتاب خاطرات عین‌الله چاپ شد، از زبان ناقدینش شنیدم. والا من هم بر نسبت شما كه می‌شنوید از میزان ایثارها و جانفشانی‌های سید و عین‌الله بی خبر و ناآگاه می‌ماندم و خسرالدنیا و والآخرت از دنیای دنی به لقاءالله می‌پیوستم، یا به درك اسفل‌السافلین رجعت، و رحلت می‌فرمودم؛ اگر آن منم منم زدن‌های كذایی عین‌الله و رفقاش چاپ نمی‌شد و به بازار مكاره‌ی اسلامی راه پیدا نمی‌كرد.

از شما چه پنهان تو زندان شاهی یكی از اختراعات عین‌الله این بود كه رو كاغذ سیگار اشنو/ویژه‌ی داخلی كه جنس خیلی لطیف و مرغوبی داشت و احتمالا از تولیدات دانشمندانِ عرب تبار منطقه‌ی خاورمیانه بود، گزارش‌های تشكیلاتی و دستاوردهای انقلابی‌شان را ریزنویس می‌كردند و بعد كه فایل‌ها قابل حمل به خارج از زندان می‌شدند، آن ها را تو كیسه پلاستیك میكروفیلمی بسته بندی كرده، بلع می‌فرمودند. باز هم این غربی‌های بی چشم و رو بگویند كه ایرانی جماعت قابل این كه حتا یك آفتابه را لحیم كند، نیست. عین‌الله پس از بلع این یادداشت‌های انقلابی كه تقریبا مصادف با زمان آزادی یا مرخصی‌های زندانش بود، بیرون از زندان به مبال مبارك محل اقامتش می‌شتافت و با كلی زحمت و مرارت، یادداشت‌ها و دستاوردهای انقلاب را از ماتحتش با گازانبر بیرون می‌كشید و بعد آن را  در میان اعضا و هواداران سید و گروهش تكثیر می‌كرد. این همه ظرافت اندیشه و این همه بدعت انقلابی را والله نه گالیه‌ی ملعون به عقلش می‌رسید، و نه ژوردانو برونوی گور به گور شده. حتا خود نیوتون هم با اختراع اسب بخارش، بخار این همه اختراعات و اكتشافات اسلامی/ انقلابی را نداشت كه نداشت.

یكی دیگر از عجایب اختراعات اعضای حزب‌الوعده‌ی سید و عین‌الله این بود كه رادیویی اختراع كرده بودند كه امواج ارسالی فركانس‌های گوناگون نظمیه‌ی شاهی را میان بر می‌زد و لو می‌داد.  رادیو را به تیر چراغ برق كوچه‌ی شاشوها وصل كرده، بی‌سیم را هم با سیمی نازك و نامرئی تا زیرزمین خانه‌ی تیمی‌شان با چسب اوهو چسبانده بودند. این همه بدعت و خلاقیت را مرتكب شده بودند تا مچ گروه رقیب را بگیرند كه نامردها تعداد عملیات كذایی‌شان را دولاپهنا به گروه سید غالب نكنند.

یكی از ابنای سید، پسركی بود كه نان حلال سید بهش نساخته بود، و با این كه سر سفره‌ی سید شكمِ كارد خورده‌اش را سیر می‌كرد، حلیم حاج عباس را هم می‌زد. همان دورانی كه سید تو زیرزمین خانه‌ی تیمی عین‌الله داشت ایدئولوژی اسلامی استخراج و اختراع می‌كرد، این پسرك نمك به حرام زد و رفت و كمونیست از آب درآمد. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل كه گروه رقیب سید، تا ناف اندرونی سید هم ستون پنجم جا كرده بودند و از همان جا شاشیده بودند به همه‌ی كشفیات و اختراعات پدرِ بزرگوار این پسرك كه شده بود عنصر نامطلوب مرتد و برگشته از دین آباء اجدادی سید. 

عین‌الله از این همه نمك به حرامی گروه رقیب كاردش می‌زدی، خونش در نمی‌آمد. تازه جوانك یك كاره یك طومار چند صد كیلومتری برای باباش ارسال كرده و در آنجا مراحل مختلف این دگردیسی ضد انقلابی‌اش را تشریح و تصریح فرموده بود. بابای بیچاره یكی تو سر خودش می‌زد، شش تا تو سر عین‌الله كه نمك به حرام‌ها من زن و بچه‌هام را به شما سپرده بودم، تا بتوانم برای گروه شما ایدئولوژی كشف و ضبط كنم، و شما نامردها نتوانستید از نوامیس من نگه داری كنید و آبروی هزار و چهارصد ساله من پیرمرد را به باد فنا دادید.

عین‌الله را كارد می‌زدی، خونش در نمی‌آمد. برای همین تصمیم گرفت در یك عملیات انتحاری اسلامی، میزان صداقت و فدایش را به پیر و مرشدش به ثبوت برساند. این بود كه رفت تو یك زیرزمین دیگر و با یكی دیگر از اهالی گروهشان كه او هم علیامخدره‌ای تحصیلكرده بود، برنامه‌ی ساختن بمب خوشه‌ای/اتمی/لیزری اسلامی را راه انداختند. بدبختی این بود كه با این كه سال‌ها و سال‌ها در رابطه با حذف و نفی حكومتیان و حامیانشان تجربه اندوخته بودند، ولی از بس عصبی و كلافه بودند، یك دفعه ضامن نارنجك سبز و مامانی را اشتباها كشیدند و دوتایی از همان زیرزمین پرت شدند به بیمارستان ركن دو ستاد بزرگ ارتشتاران حاكم وقت. عین‌الله بیچاره چشمانش را از دست داد و آن علیامخدره‌ی طفلك، جان نازنینش را. حالا دیگر عین‌الله چشمی نداشت كه تو چشم سید بیاندازد و از این كه نوامیس سید را خوب محافظت نكرده، عرق شرم بر پیشانی‌اش بنشاند. تمام دل چركینی‌های سید از عین‌الله تمام شد. آخر چطور می‌توانست از چنین فرزند فداكار و از جان گذشته‌ای، انتظاری بیش از این داشته باشد. بی چشم و رویی هم حد و حسابی داشت. بی چشم و رو تر از همه، آن مامور نظمیه‌ی شاهنشاهی بود كه تا فهمید عین‌الله با كلی مداخل و مواجب، چنین شكری میل فرموده است، محكم زد پس كله‌اش كه: “مرتیكه‌ی الدنگ، من اصفهونی به این خری ندیده‌ بودم!” و لقب “عین‌الله خره” اینطوری برای عین‌الله، این سرباز فداكار اسلام انقلابی و شهید زنده‌ی مام میهن اسلامی ما بایگانی شد.

11 اکتبر 2006

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |