|
|
|
داستان |
|
غریبه نادره افشاری
راه كه افتادم، دلم درد میكرد. نمیدانم چرا دلهره داشتم. انگار یكی سنگ بزرگی را هی به سینهام میكوفت. نفسم بند آمده بود. صدام در نمیآمد. از همان راهی كه صدبار و بیشتر رفته بودم، باز میرفتم و این بار انگار كه این راه نه همان راهی بود كه پانزده سال است هر روز و هر روز طی میكنم، سر كار میروم، خرید میكنم، دنبال غزالهام ـ آن وقتها كه هنوز بچه بود و حالا دیگر نیست ـ تا مدرسهاش میرفتم، تا با هم خریدی بكنیم، یا چیزی بیرون از خانه به نیش بكشیم. نه، این راه فرق كرده است. مردی از روبرو میآید كه سالهاست از همان ساعت شش و نیم صبح كه من از این راه میروم، با سگ شكاری بد قیافهاش در حالی كه بر دوچرخهی گرانقیمتی سوار است، و كلاه كپی دمدهای را به سرش كشیده است، از روبرو صبح به خیری میگوید و در پیچ جاده گم میشود. زن روسی با روسریای نازك و دامن تنگ و درازی كه تا مچ پایش را پوشانده است، كالسكهی كودكی را به نیش میكشد، در حالی كه سه بچهی قد و نیم قد دیگر را نیز به تناوب و به زور به دنبال میكشد. بچهها خوابند، فقط آن كه باید خواب باشد، یعنی همان كه تو كالسكه است، بیدار است و صدای گریهی ناموزونش سكوت صبحگاهی را میشكند. زن كه خودش هم خوابآلود است، نمیدانم صبح به این زودی این همه بچه را چرا از رختخواب بیرون كشیده و در این تاریكی زمستان به كجا میكشاندشان. سگ ملوس كوچكی از پشت سرم میدود و از من پیشی میگیرد و دقیقهای بعد مرد جوانی كه صندلی چرخداری را با زحمت راه میبرد، از پیچ كوچه پیدا میشود. تمام راه سیاه است و بجز چند لامپ مهتابی و بارانی كه تمام دیشب را باریده است، چیزی پیدا نیست. جا به جا مشتی آب، بركهی كوچكی ایجاد كرده است كه نور بیحال مهتابیها را منعكس میكند و همینها تنها دلیل راهیاند كه به تنهایی من میانجامد. از همین بركههای كذایی است كه از محل تجمع قطرات باران خبردار میشوم و راه را به سمت دیگری كج میكنم. دیشب شبِ سالِ نو بوده است. هنوز شهر در سكوت مطلقی انگار پس از یك زایش چندگانه، به خواب مستانهی رخوت انگیزی فرو رفته است. كسی نیامده است و من ماندهام كه از همان شب پیش از پریشب چرا خبری نیست. همه جا تعطیل است و من از تنهایی و نگرانی مثل تمام روزهای تعطیل و غیرتعطیلِ همهی این سالها كلهی سحر بیدار شدهام و راه افتادهام شاید به بیقراری انتظارم، سر و سامانی بدهم. كسی پیداش نیست. راهی را كه غریبه هر شب، نیمه شب تا این آپارتمان زیر شیروانی میپیمود، تا ایستگاه راه آهن میروم، به خیال این كه شاید مستی نیمه شب چاقویی چیزی به شكمش فرو كرده و چندرقاز پول جیبش را زده باشد. تمام مسیر را تو همان تاریكی صبح قدم به قدم میروم و قدم به قدم خبری نیست. هیچ خبری نیست. نمیتوانم خانه بمانم. مرد پلیس با اوقات تلخی درِ ادارهی پلیس را باز میكند. داستانم را كه میشنود، با تلخی بیشتری میگوید: حتما رفته است دمی به خمره بزند. بروید خانه، مستی كه از سرش پرید، برمیگردد. بعد نگاهم میكند و میپرسد: گفتید چند ساله است؟ و وقتی سن و سالش را میگویم، میخندد و میگوید: خیالتان راحت باشد. لابد جایی خراب شده است و تا خواب از سرش بپرد، كار دارد. همین امروز بعد از ظهر سر و كلهاش پیدا میشود. سر و كلهاش مدتی است گم شده است. چهل و هشت ساعت است گم شده است و من نمیدانم یقهی كدام شیرپاك خوردهای را بگیرم. به ایستگاه تاكسی میروم، شاید فیروزهی راننده تاكسی را ببینم و شاید اتفاقا او غریبه را دیده باشد كه به سمت آپارتمان زیرشیروانی من میآمده و بعد یكهو غیبش زده است. فیروزه نیست و لابد دیشب هم تا امروز صبح كلهی سحر كار كرده است و حالا تلپ شده است كه استراحتی بكند و دوباره از بعدازظهر كارش را از سر بگیرد. انگار مسافرها آب شدهاند و رفتهاند تو زمین. هیچكس تو خیابان نیست، به جز همانهایی كه دارند سگهای ریز و درشتشان را میچرانند كه تو خانههاشان كثافتكاری نكنند. اگر كسی سگ نداشته باشد، مرض ندارد كه اولِ صبحِ روزِ اولِ ماهِ اولِ سالِ نو، یا اولِ صبحِ روزِ دومِ ماهِ اولِ سال نو، یا روزِ سی و یكم ماهِ دوازدهمِ سالِ كهنه را مثل من تو این تاریك/روشنی سحر تو خیابانها ویلان و سرگردان باشد و دنبال غریبهای بگردد كه معلوم نیست اصلا كجاست، و اگر هست همین حالا كجا پلاس شده است؟! برمیگردم. برمیگردم شاید تلفنی كرده باشد و خبر مرگش، بفهمم كدام كوری كپهی مرگش را گذاشته است كه اصلا عین خیالش نیست كه یكی اینجا نگران است. نگرانیام از این نیست كه چرا نیست. نگرانیام از این است كه سر به نیست نشده باشد. آنقدر دیده و شنیدهام كه غریبههای دیگر شب عیدی میزنند و میروند كه دمی به خمرههای آزاد آن مملكت عجیب كناری ـ هلند ـ بزنند و بعد معلوم نیست چه بلایی سرشان میآید! میترسم یا سر قاچاق تریاك گیر افتاده باشد، یا تو خوشگذرانیهای ویترینیاش ایدز بگیرد و مرضش به من هم منتقل شود. هرچه حرف نامربوط بلدم نثارش میكنم. با این همه پریروز كه میرفت، گفت كه همان پریروز برمیگردد. میخواست سال نو را با من شامپانی باز كند. گفت فقط چند ساعتی نیست و اصلا دلش نمیخواهد دور از من بماند. خودش گفت كه نمیتواند دوری مرا تحمل كند و همان پریروز، خیلی خیلی زود برمیگردد و این پریروز تا امروز كه پس فردای پریروز است، كش آمده است. گفت كه سرِ كار میرود. رفته است سرِ كار و لابد شیفت شب است و لابد قرار است تا صبحِ كلهی سحر پابپای این فرنگیهای شب زندهدار آبجو بخورد و مست كند. پارسال شب سال نو از بس مست كرده بود، چند تا زن سیاه پوش میخواستند دسته جمعی بلندش كنند كه زن سیاه پوش دیگری از دست آن زنهای سیاه پوش قبلی نجاتش داده و برده بودش خانهی خودش كه همان نزدیكیهاست و تا عصر روز بعد خبری ازش نبود. امسال هم معلوم نیست كنار كدام زن سیاه پوشی تلپ شده است؟ پیامگیر را چك میكنم. هیچ پیامی نیست. میروم دراز میكشم، باز هم خبری نیست و نمیتوانم بخوابم. دوباره تنهایی است و فردا صبح زود كه باید تمام مسیر را دوباره چك كنم و اگر نبود دوباره فردا و پس فرداهای دیگر. فرقش این است که فردا دیگر چهل و هشت ساعت نیست و بیست و چهار ساعت به زمان اضافه می شود. روز بعدش هم بیست و چهار ساعت دیگر و من نمی دانم چند تا از این بیست و چهار ساعت ها را باید بشمارم تا خبری از غریبه بشود. غریبه ای که نیست... غربیه نیست. زن سپاه پوشی از تو آینه نگاهم می کند. انگار خبری شده است.
7 اکتبر 2006 naderehafshari@gmx.net
|
|
| © 2006 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |