the journalist

ژورنالیست

طنز

 

یادداشت های وزیر بیت رهبری (15)

امین ا... رهبر

هزار نقش برآرد زمانه و...

 

در دو روز گذشته هم خبرهای بدبد و هم خبرهای خوب می رسید. از یک طرف شور انتخاباتی همه را گرفته است و از طرف دیگر ممکن است سررشته کار از دستمان در برود. امروز که حضور مقام معظم رهبری رسیدم، نامه آقای موسوی را به من نشان دادند و فرمودند اینها انتظار دارند من چه بکنم؟ موسوی می گوید کشور در خطر است و برای نجات آمده ام، آنوقت انتظار دارد رییس جمهور نظام مقدس ما ساکت بنشیند و تماشا کند؟ بعد هم نامه آقای هاشمی رسید که اعلام خطر کرده بود.

*****

بسمه تعالی

دوشنبه 30 جمادی الاولی (4 خرداد و 25 می)

صبح خدمت مقام معظم رهبری رسیدم. مقام معظم رهبری طبق معمول خیلی سر حال نبودند. فرمودند ابرها روی کشور ما چسبیده اند و تکان نمی خورند. خسته شدیم از این همه باران و آسمان غرمبه. عرض کردم آب و هوای کشور هم مثل آب و هوای نظام ما متلاطم شده است. دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. با چشم غره فرمودند تو دیگر چرا این حرف را می زنی. عرض کردم من نمی توانم به ولی نعمت خودم دروغ بگویم. خبرهای بدبد از اینور و آنور کشور می رسد. برادران خودشان هم که رعایت نمی کنند. فرمودند ما تو را می شناسیم و می دانیم که به صلاح ما و نظام ما حرف می زنی، ولی جای دیگر این حرفها را نگو. عرض اطاعت کردم و قیمت نفت را عرض کردم که چند روز بود هی جویا می شدند. فرمودند یادت میاید همین چند سال پیش به تو گفتم که به مشتریان نفت ما بگویی یک روزی التماس می کنید ما به شما نفت بیشتر بدهیم و ما نخواهیم داد؟ عرض کردم بله قربان، یادم می آید. فرمودند دیدی این فرمایش ما چقدر صحیح بود؟ من چیزی عرض نکردم. بقیه اخبار بد را گذاشتم برای یک روز دیگر. فقط گفتم که نامزدهای انتخاباتی ما به شدت مشغول فعالیت هستند و اصلا کشور رنگ و بوی دیگری گرفته است. از ته دل خندیدند و فرمودند: بارک الله، بارک الله. ما هم توقع دیگری از این نامزدها نداشتیم. انشاء الله و تعالی که یکی از این دو تا رییس جمهوری ما می شوند و مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و ضدانقلاب ما می کوبند.

 

بسمه تعالی

سه شنبه  اول جمادی الثانیه (5 خرداد و 26 می) تا پنجشنبه 3 جمادی الثانیه (7 خرداد و 28 می)

امروز سر ناهار رفتم. رییس جمهور اسلامی ما هم تشریف داشتند. ولی هیچ صحبتی از اتم و انتخابات نشد. آقای احمدی نژاد نان و پنیری را که با خودشان آورده بودند خوردند. ما هم به زور چلوکباب برگ را به مقام معظم رهبری خوراندیم چون دکترها گفته اند حضرت ولی فقیه باید حتما تقویت بشوند. ولی مقام معظم رهبری جز به نان و پنیر هیچ تمایلی نشان نمی دهند و بیت رهبری به زور باید به ایشان غذا بدهند.

گویا عرایض من درباره تلاطم اوضاع کشور چندان هم بی تأثیر نبوده است. اگرچه مقام معظم رهبری هر وقت صلاح بدانند خودشان به من می گویند ولی بعدا از آقای احمدی نژاد شنیدم که به ایشان توصیه های بسیار خوب و مفیدی فرمودند. آخر قرار است بین نامزدهای ما مناظرات تلویزیونی انجام شود. مقام معظم رهبری حتما میل داشتند که توصیه هایی به همه نامزدها بفرمایند. آقای احمدی نژاد خیلی خوشحال بیت رهبری را ترک کردند.

امروز هم با اینکه شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بود و تعطیل عمومی می باشد، ولی برای ما تعطیلی نیست. شب و روز و جمعه و شنبه برای ما یکسان است. باری منتظر بودم مقام معظم رهبری را با موفقیت های شبانه روزی که از رادیو و تلویزیون اسلامی و ملی ما پخش می شود، خوشحال ببینم. دیدم برافروخته و عصبانی هستند. به من فرمودند وقتی ما دستور دادیم صحبت غنی سازی را متوقف کنید، دیگر کسی حق ندارد خلاف آن را انجام دهد. نفهمیدم منظور مبارکشان چیست. غنی سازی ما هم ادامه دارد و حالا صحبت بشود یا نشود چه فرقی می کند؟

نکاتی را که می خواهند هفته بعد به مناسبت رحلت امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در سخنرانی شان مطرح بفرمایند با من در میان گذاشتند. دقیق ترین نکات تاریخی است که من تا حالا شنیده ام. به قدری با دقت این نکات را تهیه فرموده اند که مو لای درزش نمی رود و مطمئن هستم استکبار جهانی و ضدانقلاب پس از آن سخنرانی دیگر کاری نمی توانند بکنند.

جهت انتخابات پرشکوه و شاداب و با نشاط  که قرار است دو هفته دیگر برگذار شود، فرمودند پول خوب بدهید، کافی است. عرض کردم ولی چون برای امنیت وجود مقدس نظام جمهوری اسلامی مان این کار را می کنیم، امنیت باید خدایی باشد و صاحب بیت المال هم باید راضی باشند و رضایت آنها هم تنها به این طریق میسر می شود که ببینند که خودشان هم از بیت المال سهمی دارند. فرمودند، بکنید، به هر حال همه این نامزدها یا خودشان با افراد فامیل خودشان مزدوج هستند و یا فرزندان ذکور و نسوان آنها به نکاح یکدیگر در آمده اند، همگی هم بسیار افراد لایقی هستند و اگر استفاده از بیت المال هم می کنند، نوش جانشان باد، بالاخره کار و کار مؤثر هم می کنند. حالا تمام ترسم این بود که بفرمایند خودت این امر را سرپرستی کن، خوشبختانه نفرمودند، نفس راحتی کشیدم. فرمودند، مراتب را به ستاد برگذاری انتخابات و ستاد نامزدها خبر بده. عرض اطاعت کردم و عرض کردم وزیر خارجه سوریه که محرمانه به ایران می آید، می خواهد با من ملاقات کند. فرمودند لازم نیست. مکرر نوشته ام که: الملک عقیم...

 

بسمه تعالی

جمعه 4 جمادی الثانیه (8 خرداد و 28 می) تا سه شنبه 15 جمادی الثانیه (19 خرداد و 9 جون)

در این مدت یک روز به کنگره اسلامی دانشگاهیان رفتم تا برای جلب آرای اساتید و مدرسین و حقوقدانان سخنرانی کنم. ماشاءالله دانشگاهیان ما خیلی مؤمنان راست و درستکاری هستند. آقای زیباکلام هم بود و درباره ضرورت شرکت در انتخابات برای نظام مقدس اسلامی ما سخنان خیلی خیلی خوبی فرمود. ایشان را تشویق کردم که بیشتر از این با صدای آمریکا گفتگو بکند و البته فراموش نکند که صدا و سیمای بی بی سی به طور سنتی بیشتر روی امت اسلامی ما تأثیر دارد. ایشان با روی خوش پذیرفتند. یک عرض خصوصی در مورد موقعیت استادیشان داشتند که باید به عرض مقام معظم رهبری برسانم.

برای جلب آرای هنرمندان و نویسندگان هم خیلی فعالیت می کنیم. بر حسب فرمان خود مقام معظم رهبری این جلسات تشکیل می شود. من هم باید بروم و حاضر شوم. البته نمی دانم به چه صورتی پیش خواهد رفت. اگر بعضی از این مدرسین و نویسندگان و هنرمندان جرأت بکنند و حرفهایی هم بزنند خیلی به سود نظام مقدس اسلامی ما می شود و به نظرم مفید واقع شود.

بعد از ظهر خدمت رسیم و عرض کردم وزیر خارجه بورکینافاسو به ایران اسلامی می آید و می خواهد از من دیدن کند و دعوتم نماید. نفرمودند، بسیارخوب، فرمودند: «هرچه معمول است بکنید!» یعنی چه؟ نفهمیدم. نخواستم هم که توضیح بخواهم. باز هم نوشته ام: الملک عقیم. و من جز رعایت میل مقام معظم رهبری کاری نکرده و نخواهم کرد مگر جایی که به منافع وجود عزیز ایشان و کشورم بخواهد صدمه وارد بیاید که آن وقت بی محابا اقدام می کنم ولو اینکه خدای نکرده مورد بی مهری واقع شوم.

عرض کردم آقای امین زاده اسلامی فوت کرد. بیچاره مرد طماع و حریص عجیبی بود. ده سال به عنوان رییس یکی از نهادهای اسلامی حقوق گرفت و کاری نکرد. تا بالاخره مقام معظم رهبری به من فرمودند کار آن نهاد را به تنهایی انجام دهم و بحمدالله انجام شد. دو روز قبل از فوت به دیدنم آمده بود و با حال لرزان و لوله مصنوعی در مثانه از من کار فعال می خواست. یا للعجب! می خواستم او را به ستاد برگذاری انتخابات بفرستم تا خوب کار فعال انجام دهد.

روز بعد با دو خبرنگار روزنامه های انگلیسی و آلمانی ملاقات داشتم. دو ساعت صحبت کردم. از هر دری سخن گفتیم. یکی از آنها مطلب عجیبی می گفت که اگر نظام مقدس ما بتواند سر و صدایی راه بیندازد که اسراییل به جان ما بیفتد آنوقت افکار عمومی دنیا علیه اسراییل به غلیان در می آید. یکی از مقامات فرانسوی هم چند وقت پیش گفته بود که اروپا و آمریکا اینطوری نمی توانند علیه اسراییل کاری بکنند و باید اسراییل یک عمل احمقانه بکند. البته او این را هم می گفت که عربها را باید راضی کرد از نظام مقدس ما دفاع کنند. مشکل هم در اینجاست. هیچ کدام از دولت های عربی چشم دیدن ما را ندارند و هر کاری هم می کنند زیر سر آمریکایی هاست.

آن روز بعد از ظهر را به بطالت گذراندم و مدت زیادی با نوه ام به بازی گذراندم. شب هم مهمانی خانه صبیه بود که بعد سخت حالم به هم خورد. معده ام خراب شد و تهوع پیدا کردم. صبح با سختی برخاستم. غسل آب سرد گرفتم که شاید با برادران محافظ در خیابان های ولنجک کمی خودروسواری کنیم. ممکن نشد. مجددا حالم به هم خورد. باری تا ظهر خوابیدم. تازه بیدار شده بودم که مقام معظم رهبری مرا احضار فرمودند. ماشاءالله مشغول اصلاح سر و صورت بودند. عجب صورت روحانی ای! تازه سلمانی رفته بود که ناهار را آوردند. باز هم مقام معظم رهبری به زور فسنجان و کباب برگ را میل فرمودند. متن حرفهایشان را برای سخنرانی روز چهارده خرداد و بیستمین سالگرد رحلت امام (ره) به من دادند که تصحیح کنم. تا به خود بجنبم ناهار تمام شده بود. من فقط قدری کباب کوبیده با ماست خوردم. این ناهار من بود! سر ناهار شنیدم که مقام معظم رهبری به بقیه حضار فرمودند این کنفرانس های اساتید و نویسندگان خیلی مشغولیات خوبی برای جوانهاست. همه تأیید کردند.

امشب مناظره آقایان موسوی و احمدی نژاد را در بیت رهبری ماندم. مقام معظم رهبری اصرار فرمودند که بمانم. وقتی آقای احمدی نژاد پرونده های دیگر برادران نظام مقدس ما را رو می کرد، مقام معظم رهبری قدری فکر کردند، یعنی زیاد فکر کردند. بعد به من فرمودند تو یقین داری که این کار به ضرر نظام مقدس ما نباشد؟ عرض کردم خیر. من چطور می توانم یقین داشته باشم وقتی آن یکی به این یکی می گوید مملکت را خراب کردی و من مجبور شدم بیایم و آن یکی هم می گوید مملکت را شما خراب کردید نه من! یا للعجب. مقام معظم رهبری فرمودند توصیه خود من بود که بعضی از فسادها را رو بکنند. حالا فهمیدم چرا آقای احمدی نژاد آن روز آنقدر خوشحال بود و آقای موسوی هم در تلفن هی از من تشکر می کرد.

ولی بعد که مناظره تمام شد، مقام معظم رهبری خیلی عصبانی بودند. عرض کردم آبروی ما بر سر این مسئله در خطر است. فرمودند همین طور است، جنجال بزرگی به راه افتاده. عرض کردم مردمان و اشخاص بزرگ وقتی اشتباه می کنند، چون بزرگ هستند، اغلب احساس نمی شود، ولی وقتی هم یکی از خطاها بروز کرد، خیلی به سختی جبران می پذیرد و معنی اصلی کلمه سیاست هم همین است، یعنی کسی که در سیاست است واقعا در سیاست است! فرمودند همین طور است. فرمودند من در بیاناتم فردا موضوع را درست می کنم به امامان جمعه هم بگویید خطبه هایشان را برای برگذاری شاداب و بانشاط انتخابات اسلامی ما تنظیم کنند.

دیروز رییس جمهوری اسلامی ما حضور مقام معظم رهبری رسیده بود. آقای میرحسین موسوی هم تلفنی با مقام معظم رهبری حرف زده بودند. ولی رییس جمهوری اسلامی ما این مطلب افشاگری را در ذهن مقام معظم رهبری گذاشته است. رییس جمهوری اسلامی ما زرنگی عجیبی دارد. اول در ذهن مقام معظم رهبری می گذارد که این امر خودتان بوده تا مقام معظم رهبری تعصب پیدا کنند، بعد هر قصه ای که می خواهد در زیر جور می کند. چنان که در مورد ملی- مذهبی ها هم گفته بود چطور کسی می تواند تفوه بکند به این که در دوره نظام ولایت فقیه ما آزادی انتخابات نیست؟ باری این ظاهر قضیه است. کسی چه می داند که مقام معظم رهبری آنقدر عمیق نباشد که این تظاهرات را هم به صورتی بکند که ما احمق ها قبول کنیم که این مسائل و این حرفها جدی است. ولی در هر صورت نقشه اصلی که ترسیم شده، باید جریان خود را طی کند. یعنی این آب جریان داشته و این بساط چنان که باید پابرجا بماند و ما سر در نیاوریم چطور بر جا مانده است. این هم از عجایب روزگار است که مردی به عظمت و فراست و ذکاوت مقام معظم رهبری باز هم از عناصری که هر جور صدمه به او زده و می زنند، پشتیبانی می کند.

روز پنجشنبه به مناسبت بیستمین سالگرد رحلت امام (ره) همه برادران جمع بودند. از نامزدهای ریاست جمهوری تا آقایان هاشمی و بقیه که یک کمی دلخور شده بودند. آقای رفسنجانی صبح زود تلفن زده بودند که جریان چیست. به ایشان دلگرمی دادم که نگران نباشند و از آقای احمدی نژاد چیزی به دل نگیرند و فعلا صبر کنند تا انتخابات تمام شود. بر سر مزار عالیقدر امام (ره) هم که واقعا همه برادران در کمال اخلاق  اسلامی عمل کردند. روی همدیگر را بوسیدند و در کنار هم نشستند و با هم حتی به کوری چشم دشمنان مذکرات کردند.

در دو روز گذشته هم خبرهای بدبد و هم خبرهای خوب می رسید. از یک طرف شور انتخاباتی همه را گرفته است و از طرف دیگر ممکن است سررشته کار از دستمان در برود. امروز که حضور مقام معظم رهبری رسیدم، نامه آقای موسوی را به من نشان دادند و فرمودند اینها انتظار دارند من چه بکنم؟ موسوی می گوید کشور در خطر است و برای نجات آمده ام، آنوقت انتظار دارد رییس جمهور نظام مقدس ما ساکت بنشیند و تماشا کند؟ فرمودند من که گفتم با احتیاط عمل کنند تا این انتخابات پرشکوه در کمال شادابی و نشاط برگذار شود. بعدش هم مثل انتخابات قبلی خواهد گذشت و خدا بزرگ است. عرض کردم ولی این بار مثل اینکه فرق می کند. این الفاظ «نجات» و «تغییر» و از این حرفها به گمانم زیاد به سود مملکت اسلامی ما  نباشد. مقام معظم رهبری با عصبانیت فرمودند حالا که از دهانشان در رفته است چه بکنیم؟ این فکر را همان چند ماه پیش باید می کردند، نه حالا که توقع امت از ما آنقدر بالا برود که فکر کنند واقعا خبرهایی هست. بعد مقام معظم رهبری در حالی که با دست چپ شان بر سر می کوبیدند فرمودند چه کنیم اگر این امت نمک نشناس دیگر ما را نخواهند؟ حال مقام معظم رهبری آنقدر بد شد که مجبور شدم برادر پاسدار حجت زاده را که ماشاءالله خیلی جوان خوش بر و رویی است با موبایل احضار کنم که طبیب مخصوص مقام معظم رهبری را فورا بیاورد. مقام معظم رهبری که عمق افکار داهیانه شان برای این امت جز سعادت اسلامی به همراه نداشته  است، زیر لب می فرمودند: به هر چهار نفرشان گفته بودم که حواسشان باشد سررشته از کار دستمان در نرود. این امت اسلامی را اگر ول کنی معلوم نیست سر از کجاها در می آورد، باید فکری کرد.

دیشب هم قوز بالای قوز شد. آقای هاشمی هم نامه برای امام فرستادند که باید سرچشمه را با بیل گرفت وگرنه با پیل هم نمی شود. تا دیروقت نزد مقام معظم رهبری ماندم. مقام معظم رهبری در بیت مبارک راه می رفتند و هی می فرمودند: حالا چه کار کنیم؟ ما چطور می توانیم میانه را بگیریم که حالا که آبروی نظام ما را بردند، همه را سر جایشان بنشانیم؟ مگر نمی دانند این مملکت ولی فقیه دارد؟ نمی دانند دو بال نظام ما نباید به جان همدیگر بیفتند؟ بعد آرام گرفتند و فرمودند تو سالهاست با ما هستی. نکند این امت دیگر ما را نخواهد؟ عرض کردم همه امت ها گاهی نمک نشناسند ولی امت اسلامی ما اگر شما را نخواهد که را بخواهد؟ در حالی که اصلا انتظار نداشتم به خنده فرمودند حالا تو هم می خواهی ضعف اپوزیسیون ما را به رخ ما بکشی؟! تو هم می پرسی که را بخواهند؟ من چه می دانم، وقتی ما را نخواهند، یکی هم پیدا می شود که او را بخواهند. من که از دیدن خنده مقام معظم رهبری انگار در کالبدم روح دوباره دمیده اند بلافاصله خم شدم و دست چپ مبارک را بوسیدم و عرض کردم الهی که بنده قربان آن خنده زیبای شما بروم. این امت اگر  این خنده را نخواهد چه بخواهد؟ ولی دو دقیقه بعد وقتی خبر شرارت های خیابانی به گوش مبارک رسید خیلی عصبانی شدند. به من دستورات لازم را در مورد موارد امنیتی و اطلاعاتی فرمودند که این ماجرا تا جمعه باید تحت کنترل باشد. عرض کردم اصلا جای نگرانی نیست. برادران در همه جا حضور دارند و یک عده جوان الکی خوش هستند که در خیابانها می رقصند و الکی شعار می دهند. مقام معظم رهبری با نگرانی فرمودند نکند این انقلاب مخملی که می گویند همین باشد. باز عرض کردم اصلا جای نگرانی نیست. همه این نامزدها از خودمان هستند و در التزام ذهنی و عملی آنها به قانون اساسی مقدس نظام اسلامی ما و مقام معظم رهبری هیچ شکی نیست. آنها که حتی برای نامزد شدن هم از مقام معظم رهبری کسب اجازه کرده اند. باز مقام معظم رهبری ابراز نگرانی کرده و فرمودند همه این حرفها درست. ما هم از آنها شکی به دل راه نمی دهیم. ولی این امت ما چه؟ اینها جوانند و احمق. نکند بیگانگان در میان امت ما رسوخ کرده باشند؟ نکند روز جمعه انتخابات پرشکوه ما با شادابی و نشاط برگذار نشود؟

در حالی که به مقام معظم رهبری کمک می کردم در رختخواب خود آرام بگیرند، به موبایل برادر پاسدار حجت زاده که واقعا جوان خوش بر و رویی است زنگ زدم که دکتر را هر چه زودتر بیاورد. مقام معظم رهبری دیگر به هذیان گفتن افتاده بود. نامه آقای هاشمی را در دستشان مچاله کرده و من برای ثبت در تاریخ انقلاب اسلامی مان یواش یواش از دست چپ شان در آوردم و زیر فرش پنهان کردم. مقام معظم رهبری فرمودند چکار می کنی؟ این نامه که سر و تهش گشاده است الان در همه جا پخش شده. من از این روزها چشمم آب نمی خورد. خودی و بیگانه دست به دست هم داده اند.

وقتی طبیب آمد و مقام معظم رهبری بعد از تزریق آمپول به خواب ناز فرو رفتند، دیگر نماز عصر هم گذشته بود. این روزها مقام معظم رهبری مرتب می فرمودند ما نمی فهمیم، حالا اینها باید نظام مقدس ما را خراب کنند تا رییس جمهور شوند؟ من دست چپ مبارک مقام معظم رهبری را که روی سینه شان قرار داشت، بوسیدم و مرخص شدم. در راه این شعر شاعر به یادم آمد که:

هزار نقش برآرد زمانه و نبود

یکی چنان که در آئینه تصور ماست

الان که فکر می کنم می بینم بنده هم کمی نگرانم. خدا عاقبت همه ما را به خیر کند. من که اینها را برای آیندگان می نویسم وگرنه خودم از اینکه جانم را در راه مقام معظم رهبری فدا کنم هیچ ابایی ندارم.

 

ادامه دارد

 --------------------------------------------------------------

مقدمه

 

| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |