رضا مقصدی

 

یک نامه و یک شعر

  به دوست...
 

نگاه مهربان «رمبو»* از دیوارِ اتاقم بر خیالِ رهوارم می تابد و مرا که به تنهاِِییِ گلهای قالی، خیره مانده ام نازکانه می نگرد. زیبایی صورت و نگاهش یادت هست؟
 

زندگیِ رنجبار و اندوهِ عظیمش- همواره - مرا به شگفتی می کشانَد. از زمانی که به مهمانی دیوارم آمده است با من یگانه تر است.
 

در، که به خالیِ اتاق باز می شود – گهگاه – نخست، چشمهای مهربان اوست که سلامم می کند و در میان اینهمه تنهایی، خود را تنها نمی بینم.
 

عادت دارم پس از پایان بردنِ تازه ترین شعرم آن را با صدای بلند بخوانم تا پستی و بلندی هایش را یکدست و هموار کرده باشم. بارها پیش آمده است نخستین مخاطب شاعرانه ام تنها او بود.
 

لبخند نگاهش، صمیمانه ترین قضاوتها را نصیبم می کند و بیرنگیِ چشمهایش ناتوانی مرا پیش رویم می نهد.
 

آنشب نیز حال، بر این منوال بود. یعنی او نخستین کسی بود که به صدایم گوش سپرد اما پس از شنیدنِ آن، نه لبخندی در نگاهش دیده شد و نه ناتوانیِ مرا به رُخم کشید. خوب به چهره اش که نگریستم، انگار اشکی پنهان، پهنای صمیمانه سیمایش را هاشور می زد و چهره مرا نیز.
 

فاصله میلادِ این فریاد با آن دیگری تنها یک شب است. شاید این، پس لرزه های آن باشد، نمیدانم. اما این را می دانم که این هر دو از یک چشمه آب برداشته اند. از همین رو وقتی که به روبروی تو می ایستند، لبخند و اشکت را از جنس خود می بینند. همین. همین و بس.
 

* رمبو شاعر فرانسوی
 



 

غمت کجاوه ی لیلی شد

 

همیشه، صاعقه در کشتزار می روید

همیشه، حادثه در رهگذار ناهموار

به روزگارِ هیاهویِ بادها با برگ

همیشه مزه ی مرگ

میانِ میلِ تو و انتظارِ شیرین است.

 

کلاغ آمد و بر شاخسارِ سبزت زیست

و غارغارِ کبودش

کبوترانِ ترا از بهار، بیرون کرد

و چشمهای ترا با حضورِ تاریکش

کنارِ بسترِ غمناکِ سرد، جیحون کرد.

 

دروغ بود دروغ

کسی که با تو نشست

کسی که آینه ها را

هماره در تو شکست.

 

زمان، به زردی پاییز در تو پرپر گشت

زمین، ز آینه های شکسته نیلی شد.

دلت به بادیه، سر کوفت

غمت کجاوه ی لیلی شد.

 

عزیزِ گمشده در آه!

جوانه را به سلامی سپید دعوت کن!

ترانه را به کلامی، دوباره مهمان باش!

اگرچه «سینه تو ساحلِ سلامت» نیست

و موجهای هراس

به سوی قایقِ دلتنگ مانده ی تو، هنوز

در راه اند

بیا! دوباره بیا! نازنینِ اَبرسرشت

برای تازه ترین برگهای فروردین

شکوهِ منتشرِ صبحگاهِ باران باش!

 

29 اوت ‏2004‏

 

| © 2004 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |