|
|
|
رضا مقصدی |
|
«من، گیاهی ریشه در خویشم» رضا مقصدی
سلام ! عاشقان آزادی ، ترانه سُرایان ِ عاطفه وُ آب سلام ! فرزندان ِ برومند ِ آفتاب .
بگذارید سخنم را با کلام ِ کهربایی ِ فرهیخته یی فرزانه آغاز کنم: « دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی: دوستت می دارم دلت را می بویند. روزگار ِ غریبی ست نازنین! .... آنکه بر در، می کوبد شباهنگام به کشتن ِ چراغ آمده است نور را در پستوی خانه ، پنهان باید کرد»
سی سال است این شعر شاملو در حیات ِ سیاسی – اجتماعی ِ ما مصداق ِ عینی ِ خود را با همه ی ظرافت ِ واقع بینانه اش نشان می دهد. سی سالی که : « عشق را کنار ِ تیرک ِ راهبَند تازیانه می زنند » سی سالی ست « قصابانند برگذر گاه ها مُستقر با کُنده وُ ساطوری خون آلود روزگار ِ غریبی ست نازنین! »
دراین سی سال، اندیشه ورزان وُ فرهنگ پروران ِ جامعه ی ما با همه ی ضربات ِ جبران ناپذیری که از جانب ِ واپس گرایان ، متحمل شده اند بر کارایی ِ سلاح ِ انسانی ِ خود، که چیزی جُز اندیشه وَ خِرد چاره ساز نیست، افزوده اند و از این رو همواره خار ِ چشمِ خودکامگان بوده اند. حاصل ِ سی سال شرایط خشونت بار، به مردم ما و از جمله ، روشنفکران وُ نویسندگان پیشتاز ِ ما آموخت که برای رویا رویی با ناراستی ها وُ نا سازگاری های جانفرسا و پیروزی برآن می باید به مبارزات هوشمندانه یی پای فشرد که همه ی دگراندیشان خردمند، خواهان ِ آنند. برای رسیدن به چنین نگاه وُ نظر وُ تأملاتی تابان، جامعه وُ فرهیخته گان ِ فرزانه ی ما تاوان ِ سنگینی پرداخته و هنوز می پردازند. نتیجه ی چنین تأملاتی، برآمد ِ یک جنبش ِ بزرگ ِ مسالمت آمیز بود که با توحشی گسترده به خون کشیده شد. مضمون ِ اصلی ِ نظام های خود کامه ، حاکمیت ِ جهل وُ جنون وُ جنایت است. چنین حاکمیتی مردم را- به اجبار- به سکوت دعوت می کند اما این سکوت ِ ناخواسته – همواره-«سرشارازناگفته هاست». ناگفته ایی که در یک "فرصت تاریخی"، عریان وُ عیان به بیان در می آید. و به یکباره به فریادی سربلند، بَدَل می شود. این فریاد ِ سرافراز، نخُست از نهانخانه ی دل، بر زبان می نشیند و از درون ِ خانه ، به کوچه راه می یابد و از کوچه به خیابان سر ریز می کند، و جوان وُ جانانه، برجان ِ جهانیان فرو می بارد: هرکجا فریاد ِ آزادی منم من ، درین فریاد ها دم می زنم
امروز، طنین ِ شور آفرین ِ چنین فریادی، وجدان بشری و وجدان میلیون ها انسان ایرانی را بیدار تر کرده است. در این سی سال، این نخستین بار است که چهره ی چرکین ِ جنایتکاران ِ جمهوری اسلامی – با این گستردگی- در جغرافیای سیاسی جهان ، رسوا وُ افشا شده است. این جنبش، یک خیزش ِ خود جوش نیست چراکه سرچشمه های جوشان وُ خروشان ِ آن به سالها ی دور بر می گردد. که تنها در چند ساله ی اخیر ، جنبش ِ زنان با طرح مطالبات محوری ِ خویش ، علیه ی خشونت وُ تبعیض های غیر انسانی، فضایی فرخنده برای حق خواهی و آزادی ، فراهم ساخت. و جریان ِ جنبش ِ دادخواهانه ی دانشجویان ، روشنفکران، شاعران و نویسندگان، پشتوانه ی پهناور ِ آن بوده است. اگر امروز« ندا» ها نماد آزادی وُ برابری اند. اگر « سهراب » ها سرود ِ سرافراز ِ بالندگی وُ زیستنند. نازنینان ِ غرور آفرین ِ این جنبش اند . جنبشی که در برابر پائیز ِ رژیم ِ زرد وُ مرگ اندیش، می خواهد" سبز" بماند. "سبز" به معنای تازه وُ بالنده وُ برگ اندیش. نه چیزی دیگر. و به کسی جُز خود و آرزوهای روشن وُ روینده ی خویش نمی اندیشد وُ تکیه ندارد و اگرتکیه کند- دیر یا زود- از تکیه گاه های دروغین ِخود، کَنده خواهد شد، می دانم. جنبشی که می گوید: « من، گیاهی ریشه در خویشم » ونگاهش نه برآسمان ِ بی برکت ، بلکه برزمین ِ پُرحرکت ِ خویش است. جنبشی که می خوانَد: " سُهرابُمرده راست غمی ، سنگین اما غمی که افکنََدَ از پا، نیست بر خیز! رخش ِ سرکش ِ "خود" زین کُن! امید ِ نوشداروی تو از کیست ؟ "
آری ، با چنین جان ِ شعله باری ، عاشقان ِ آزادی ، پای به گَستره ی کارزار گذاشتند تا چهره ی روزگار را دیگر گون کنند و راز ِ جاودانگی ِ انسان را با ما در میان نهند. "تا زیبایی ، دست ِ مهربانی را بگیرد. نان، به تساوی تقسیم شود" وَ عشق ، تنها عشق ، برای زیستن ، بس باشد. چه کسی زندگی را شادمان می خواهد؟ آنکه اندوهش بیشتر است. چه کسی ماهرانه وُ عاشقانه ، عشق می افشاندَ ؟ آنکه ناکامی را شناخته است. و چه کسی آزادی را بشارت می دهد؟ آنکه یک سینه ، سخن دارد وُ تنگنای قفس را می شناسد. قفسی به طول ایران ِ ویران و به عرض ِ آرزوهای آینه آسای انسان ِ ایرانی ، در درون مرز و همه ی آنانی که- به اجبار وَ به هرروی در برون مرز برخاک های بیگانه پرتاب شده اند و با خاطرات ِ تیر باران شده ، سر بر بالین می گذارند ، وَ برخاکی پای می فشارند که از آن ِ آنان نیست . از این روی ، از زبان ِ آنان واز زبان ِ خویش در چندین سال پیش سرودم: اینجایم وُ ریشه های جانم آنجاست شادابی ِ باغ ِ ارغوانم آنجاست دیری ست درین قَفَس ، نَفَس می شِکَنَم گر خاک شود تنَم ، روانم آنجاست -------------------------------------------------------------- این گفتار – اینک با افزوده یی اندک – در چهلمین روز ِ به خاک سپردن ِ " ندا " و در شب ِ گرامی داشت ِ شور انگیز ِ "ندا" ها وُ "سهراب"ها خوانده شد. که به کوشش پیگیر وُ خستگی نا پذیر «جمعی از ایرانیان ایالت «نوردراین وست فالن – آلمان» در « پُرتَس ِ کُلن » با بیش از چهار صد نفر برگزار شد. در پایان ِ آن ، شعرهایی نیز خواندم که برای این روز های سیاه نوشته بودم.
|
|
| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |