|
|||
|
شعر |
|||
|
کبوتر سفید روزبه فاطمی
نشسته بود بر شاخه ای مست بوی گل؛ و آغوش سبز باغ گشوده در برابرش .
خواهش گرم عشق پُر بود در هوا . سربلندی درخت به ناز باد تن سپرده بود. فواره ای می رقصید و می خواند آوازه خوانِ آب : ــ زندگی زیباست . کبوتر سفید نشسته بود بر شاخه ای .
زیر پایش مردی با لباسی نارنجی و جارویی به رُفت برگِ بیگاه ریز و به روب خاشاک . پروانه ای شکفته بال حدیث عشق می گفت با گلی ، کبوتر می دید . و فرود جارو بود بر صورت گل . زان پس کفش گِلین رفتگر که می روبید پروانه را لهیده از جاروی . غمگینی اش را کبوتر دانه ی اشکی بر زمین چکاند .
در خیابانک باغ کودکی می آمد تیر کمان در دست نگاهش پرنده جو، هر سو . ترس آمد . کبوتر سفید دل دل زد ، برخاست بی مجال و پشت پروازش به بدرقه سنگی .
زیر بالَش ، شهر جنگل سیمان و آهن با رودخانه های سنگی و شنای شیشه و پولاد .
کبوتر سفید نشست بر دیواری . بر کناره ازدحامی بود ایستاده آدمان ، به تماشا اژدهایی در میان غرشناک ، آهنین ، پر هیبت با دستی بلند ، و چنگه ای . بر آن آویخته طنابی پایانه اش حلقه ای ، بر گردن زنی زن پای بر خاک . دستانش بسته چشمان گشاده اشکابه ای بر رخ پُر شیون . بر دوش اژدها نشسته مردی بر چهره اش نقاب .
بازوی اژدها بر خاست، به فرمانی . پای زن در هوا به رقص آمد پَر پَر زد زبانش افتاد از دهانش ، خونین . خیسای دامن اش را کسی خندید و نرمه باران را که بارید زن بر خاک .
کبوتر سفید برخاست باز پَرکشانِ بغض اش را به میانه ی ابر سپیدایی در آسمان نبود .
|
|||
|
| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |