|
|||
|
شعر |
|||
|
پاسخ محمد فاضل
در غربت سبززده من انعکاس قلب عاشق را در کبود سرد کوچه سری فرو افتاده در خود را ندیدی
تو میدانی ؟ چه زخمیست زخم خنجر غربت که برصحرای پریشانم جای دارد هرگاه...
مرا گفتی بر لذت باشم نه بر درد! ...درد حضوریست در حضور من...
مرا خواستی باشم تا پایان چرخش عقربه ها چرخش چرخ عقربه ها حجمی از غم بر دلم می چرخاند
جنس من جنس تنهائی است ... روحم اما روحی شیدا من به یک گل همچون دریا همچون رویا ... در لذت صبحخوابیم می نگرم
رنگ من آبیست گاهی سخت است بودن با سبز و کبود
|
|||
|
| © 2001-08 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |