ایران
(ژورنالیست شماره هفت/ 12 فوریه 2005)
انگار همین امروز بود
در میان این همه مسائل مهم مانند مذاکرات و
تهدیدات اتمی، و یا اعلام آتش بس از سوی رهبران فلسطین
و اسراییل، و یا انتخابات عراق و ترورهای روزمره در این کشور، آیا بهتر نیست در
تصویری که از یک هفته ایران ارائه می شود، ما هم به سخنان زمامداران جمهوری
اسلامی در بیست و ششمین سال وقوع انقلاب اسلامی در ایران و تهدیدات سران حکومت
اسلامی و «بحث های سرنوشت ساز» بپردازیم؟ آیا هر یک از ما کیست که مرگ و زندگی
اش در این جهان پهناور و پر تلاطم بتواند در برابر و یا در کنار غول ها و
رویدادهایی که سیاست رقم می زنند، اندکی، چیزی، خودنمایی کند؟ اتفاقا نکته در
همین جاست. این ماجراها و رویدادها و بحث ها را پایانی نیست و به این یا آن شکل
و در این یا آن مکان و زمان ادامه خواهند یافت. آنچه اما با دیده حیرت می بایست
در آن نگریست، در همین دور و بر ما، در کنار ما اتفاق می افتد. رویدادی ظاهرا
کوچک و روزمره است، لیکن تأثیر آن می تواند عمیق تر از مرگ سالانه میلیون ها
کودک گرسنه در آفریقا، یا کشتار روزانه تروریسم در سراسر جهان و یا فاجعه
سونامی در اقیانوس هند باشد.

از دست دادن ناگهانی یک دوست، یک انسان که
آدمی می داند برای پرسش کلافه کننده و همیشگی «چرا؟» که شب و روز با خود تکرار
می کند، هرگز، هرگز پاسخی نخواهد یافت. در چنین شرایطی است که همواره باید در
خود فرو رفت تا اندکی از ارزش های گمشده را یافت. ارزش هایی که گاه تنها در یک
رفتار یا یک لبخند، در یک زندگی ساده و یک دوستی کوتاه می توان نشانی از آنها
یافت.
حسین جورشری (جواهری) اگرچه زندگی را بسیار
دوست می داشت، لیکن گویا می بایست زودتر از هر آن کسی که ارزش زیستن را نمی
شناسد، برود. از کوچه باغهای سبز شمال به این سوی جهان پرتاب شد. تنها 45 سال
زیست و با وجود روحیه قوی مجبور شد جسم خود را در 12 فوریه 2003 به بیماری
جانکاه سرطان تسلیم کند. اینک دو سال است که در برلین، در آرامگاهی سبز با کاج
های کهن، به دور از هیاهوی جهان آرمیده است.
آنچه مرا وامی دارد تا همواره به یاد او
باشم و در صورت امکان، وجودش را یادآوری کنم، شادی و راستی اوست. من بیماری او
را هرگز جدی نگرفتم. یک دلیلش، خود حسین بود. مگر ممکن است حسین، با این خنده
های سرشار از نشاط زندگی، و این همه مهربانی، آن هم به این زودی، گرفتار شود؟
با خود فکر می کردم درست است که نام بیماری اش مخوف است، ولی معالجه خواهد شد. اما نشد. و هنگامی که با دو
هفته تأخیر و از راه دور از رفتنش با خبر شدم، نخستین واکنش ام، بغض فروخورده
ای بود که در لحظه ترکید و در روزها و ماههای بعد در درونم سرازیر گشت. تا روزی
که به برلین بازگشتم، و نخستین کسی که به دیدارش رفتم، حسین بود که در آن روز
روشن و گرم تابستان، با سبزی و طراوت در گل و گیاه روییده بود و بر خاک و زمین می درخشید.
کسانی که وی را از نزدیک می شناسند، نیک می
دانند در پس شادی او، دلی غمگین از نابرابری ها و نا بسامانی ها و ناراستی ها
می تپید. دلی که می کوشید تا این جنبه نازیبا را با طنزی تلخ تلطیف کند. او نیز
مانند همه ما از خطاهای انسانی بری نبود، لیکن از معدود چهره هایی است که آدمی
با میل یادش می کند و با غم و اندوه لحظاتی را بر آرامگاهش، که پرنده ای طلایی
از سنگ سرد آن به سوی آسمان بیکران خیز برداشته است، سپری می کند. حسین همان
پسرکی بود که خودش از قول «نیوتن» می گوید. پسرکی که در کنار اقیانوس حقیقت
نشسته بود و بازی کنان از یافتن سنگریزه های زیبا و شفاف شادی می کرد. در پی
یافتن همین سنگریزه ها بود که به آنچه قبلا یافته بود بسنده نکرد و مقاله زیر
را با دلی راست و زبانی ساده نوشت و برای چاپ به کیهان (لندن) سپرد. مگر هر
کدام از ما دور و بر خود چند انسان می یابیم که از یافتن سنگریزه های حقیقت به
جای آنکه مشت ناتوان بر اقیانوس حقیقت بکوبند، به شادی می پردازند؟
ما نیز نخواهیم ماند. دیر یا زود، امروز یا
فردا،خواهیم رفت. آنچه بر جای می ماند، تنها و تنها راستی و درستکاری است. از
همین رو ارزش آن را دارد که یاد یک انسان مهربان و عزیز را در قاب تصویر یک
هفته ایران قرار دهیم که شهرت شاعر و هنرمند و نویسنده و سیاستمدار را نداشت
ولی به جای همه این عناوین دهان پرکن به هنر و فن انسانیت آراسته بود، به ویژه
آنکه به قول شاملو در روزگاری بسر می بریم که در آن:
شرف
ندرتی ست
بهت انگیز...
چرا مارکسیست نیستم
جواهری
(کیهان شماره 698 دوازدهم مارس 1998 برابر با 21 اسفند 1376)
من آدم مؤمنی بودم
و به اصول مارکسیسم اعتقاد کاملی داشتم. اعتقاد من چون با تجربه آمیخته نبود یک
طرفه بود، جزمی بود. امکان شک برایم وجود نداشت.
در جامعه ای زیست
می کردم که بسیار احساساتی و عاطفی بود. ما بسیار زیاد به اعتقادات مان می
چسبیم و رابطه ما با نظریات مان رابطه ای عاطفی است. در صورتی که این رابطه
باید بیشتر منطقی باشد.
با این روش، ما
انتقاد کم می پذیریم و مصونیتی در دور و بر نظریه ایجاد می کنم تا از هر گزندی
حفظ شود و حتا اگر قدرت و امکانی باشد، ناقد را به صلابه می کشیم.
اگر قبول کنیم که
علم ما کامل نیست و دانش ما فقط علم به جهل است، خیلی از مسایل حل می شود و کمی
فروتنی و تواضع «عالمانه» در ما پیدا می شود. علم فقط دایره جهل ما را وسیع تر
می کند و این یک آموزش سقراطی است و یادآور شعر زیبای ابوشکور بلخی:
تا بدانجا رسید
دانش من که بدانم همی که نادانم
عقل و استدلال دو نعمت بزرگی است که به انسان داده شده است. هر کسی که این دو
را از دست بدهد و یا کم بها نماید، آزادی و اختیار را از دست داده و تن به
تسلیم و بردگی واگذار می کند. خوشا به حال نظریه ای که همیشه در جریان آزمایش
سخت و انتقاد کوبنده قرار گیرد. آنچه مهم است نحوه برخورد علمی است. هر کس باید
خود نظریه اش را به خطر بیندازد و در معرض آزمایش های سخت قرار دهد. در این
زمینه برخورد آینشتین با مسایل بسیار آموزنده و علمی است. آینشتین به دنبال
تجربیات مهمی بود که اگر هم به نتیجه مثبت می رسید، باز هم نظریه اش را قطعی
قلمداد نمی کرد. در حالی که خلافِ آن، کلیه نظریاتش را به هم می ریخت. این نوع
برخورد در برابر مارکس و فروید که نظریه شان را قطعی اعلام می کردند و به دام
جزم گرایی می افتادند و مرتبا دلایلی بر صحت نظریات مورد علاقه می طلبیدند
واقعا علمی تر و آموزنده تر بود.
حقیقت مطلق در دست
فرد یا افراد معینی نیست. به قول بزرگمهر حقیقت در دست همگان است [و همگان هنوز
به دنیا نیامده اند] و چون در دست همگان است همه حق دارند درباره آن تأمل کنند
و آن را به محک تجربه و بررسی بزنند و اگر هم معلوم شد که نادرست است آن را
تصحیح کنند تا لااقل بهترین «تقریب» به دست آید.
اِشعار به این امر
که ما باید همه قدرت خود را برای اجتناب از خطا به کار ببریم اما با این همه از
خطا برکنار نخواهیم بود، از نقطه نظر اخلاقی اساسی و مهم است. این آگاهی و
وجدان موجب می شود تا با دیگران در تساوی کامل همکاری کنیم، راهی پیش گیریم که
محتاج کمک دیگران باشیم تا موضع ما را انتقاد کنند. این تفکر تعادل و تولرانس
که ناشی از علم داشتن به جهل بود از آن ولتر است، باید آن را دوباره زنده کنیم.
باید در این زمینه به ولتر و سقراط برگردیم.
پس از این مقدمه
روش شناسی باید بگویم که چگونه مارکسیست شدم.
مارکسیسم اعتقادی
بود که جهان بهتری را نوید می داد و معتقد بود که متکی بر شناخت است. شناخت
قوانین تحول تاریخی. من هم دنیای بهتری را می خواستم. دنیای عادلانه تر و با
خشونت کمتر.
آیا آنچه را که
شناخت می پنداشتم، سرابی از شناخت واقعی نبود؟ البته من مختصری از آثار مارکس و
انگلس را مطالعه کرده بودم ولی آیا آن را درست فهمیده بودم؟ آیا آن را بررسی
انتقادی کرده بودم؟ در سیستم جزم گرایی آموخته بودم که مارکسیسم علم است و علم
را باید آموخت و بعد آن را با شرایط جامعه تطبیق داد. اگر حتا این ادعا نیز
واقعیت می داشت که مارکسیسم علم است، کسی که با علم نیز این گونه برخورد می کند
که باید آن را یاد بگیرد، علم گراست. ایمان به علم نوعی جزم گرایی است. انسان
واقعی نباید به نظریه خود ایمان داشته، بلکه باید نسبت به آن موضعی انتقادی
داشته باشد و بداند هر کس ممکن است اشتباه کند و نظریه او هم ممکن است نادرست
باشد.
من از اینکه مشاهده
کردم که نظریه پیچیده ای را بدون روش انتقادی و کاملا جزمی پذیرفتهه ام، در
صورتی که کمبودهای نظری و علمی آن را تا اندازه ای تجربه کرده بودم، دچار عذابی
سهمگین گردیدم. اگر حافظ و مولوی در این دوران به دادم نمی رسیدند، حسابم با
کرام الکاتبین بود.
هیچ چیزی بهتر از
آن نیست که انسان یک زندگی ساده و آزادی را در یک جامعه برابر داشته باشد.
البته بعدها متوجه شدم که برابری یک اتوپی و یک رؤیاست و پا روی واقعیات زمین
ندارد. البته اندیشه برابری در واقع کنش طبیعی در مقابل نابرابری بود. کمونیست
ها نیز مثل گذشتگان ما مزدک و... خود را طرفدار اندیشه برابری می دانستند و می
کوشیدند که اندیشه خود را تحقق بخشند. غافل از اینکه حرکت اجتماعی به گونه ای
نیست که انسان ها بتوانند ذهنیات خود را به عنوان فرماسیون اجتماعی بر جامعه
تحمیل کنند.
هر چیز آغاز و
پایانی دارد. نظام سرمایه داری هم طبعا ابتدا و انتهایی دارد. ولی ما قادر
نیستیم که آن را به طور ذهنی پایان دهیم. این پایان باید به گونه ای طبیعی صورت
پذیرد. انسان ها فقط می توانند اندکی آن را تسریع کنند.
مارکس به عنوان یک
دانشمند، یک فیلسوف و یک اقتصاددان شاید کمترین جزم گرایی را در نظریه خودش
داشت. در اواخر دهه هفتاد سده گذشته مارکس جواب کسانی را که خود را مارکسیست می
خواندند، با جمله مشهور به جا مانده ای داد: من فقط می دانم که مارکسیست نیستم!
(مجموعه آثار؛ جلد 22؛ ص 69) اما شاگردان و مریدانش جزم گرایی به منتهای درجه
رسانده اند. برای مثال، مارکس می گیود که تغییرات انقلابی از پایین شروع می
شود. نخست وسایل تولید عوض شده و بعد روابط اجتماعی میان زحمتکشان و
غیرزحمتکشان تغییر می یابد. سپس سازمان سیاسی و بالاخره اعتقادات ایدئولوژیک در
معرض تغییر قرار می گیرد. انقلاب روسیه همه اینها را نفی کرد. نخست ایدئولوژی
ظاهر شد، بعد قدرت سیاسی و ایدئولوژی - دیکتاتوری شرایط اجتماعی و وسایل تولید
را از بالا عوض کرد. به عبارت دیگر پیشگویی مارکس به کلی دگرگون شد. البته برای
این دگرگونی هم توجیهی پیدا کردند و آن را به تصادف تاریخ نسبت دادند که انقلاب
در کشوری غیرصنعتی اتفاق افتاده است. با تفسیر مجددی از نظریه مارکس و به منظور
فرار از این ایراد، عملا تئوری را در مقابل حملات آینده محافظت کردند و آن را
به مارکسیسم پیش پا افتاده ای بدل ساختند که ماحصل آن این است که تمام زندگانی
اجتماعی نتیجه انگیزه های اقتصادی و مبارزات طبقاتی است.
دستاورد اندیشه
مارکس برای جامعه بشری غیر قابل چشم پوشی است. به قول برخی ها ایمان مارکس
اساسا ایمان به جامعه آزاد و در اصول اخلاقی وی، مساوات و آزادی از هر چیز دیگر
با اهمیت تر بود. حتا بعضی از اندیشمندان مانند کارل پوپر تأثیر مارکس را در
دین مسیح (از حیث اصلاحات اخلاقی) با تأثیر لوتر در مذهب کاتولیک مقایسه می
کنند. اندیشه مارکس با دقت نظر و شدت عملی که در مسایل اخلاقی به خرج می داد و
تأکیدی که بر فعل به جای قول می گذاشت، شاید مهم ترین اندیشه اصلاحی روزگار ما
باشد. آرمانشهری که مارکس در نظر داشت و بعدها این اتوپی به طور فوق العاده جزم
گرایانه ای توسط مارکسیست ها دنبال شد، یعنی تشدید مبارزه طبقاتی برای تسریع در
رسیدن به سوسیالیسم همراه با آن انقلاب اجتماعی خشونت آمیز، یکی از زیانبارترین
عنصر مارکسیسم از نظر عملی بود. پایه قرار دادن پرولتاریا به عنوان نیروی آینده
و اندیشه انقلاب پرولتری و به دنبال آن نابودی مالکیت خصوصی و ایجاد جامعه
برابر به اتوپی نزدیک تر بود تا واقعیت. برخلاف نظر و پیش بینی های مارکس،
کمونیسم در کشورهای صنعتی پیشرفته پدید نیامد. پرولتاریا نقشی در انقلاب های
کمونیستی قرن بیستم نداشت. طبقه کارگر در جوامع صنعتی مرفه تر شدند و آگاهی
طبقاتی خود را از دست دادند. جامعه سرمایه داری پیشرفته میان دو قطب بورژوازی و
پرولتاریا تقسیم نشد بلکه طبقه متوسط رشد یافت. بر بستر ادامه همین جزم گرایی،
لنین در سال 1919 امپریالیسم سرمایه داری را منحط، مبتذل، فاسد و در حال مرگ
ارزیابی کرد. حال آنکه در 1916 سرمایه داری آغاز دوران جوانی و شباب خود را می
گذرانید. می بینیم که از آن سال تا امروز مناسبات اجتماعی در جامعه سرمایه داری
مانع رشد نیروهای مولده نشده است، بلکه زمینه را برای رشد نیروهای مولده فراهم
کرده است.
جامعه سرمایه داری
به گونه ای که مارکس در قرن نوزدهم می دید، ثابت نماند بلکه برای بقای خود
تحولات عظیمی را پشت سر گذاشت. البته همان طور که گفته شد، جامعه سرمایه داری
هم پایانی دارد و از درون آن جامعه ای دیگر سر بر خواهد آورد. ولی چه زمانی و
چگونه خواهد بود، از حالا قادر به پیش بینی آن نیستیم.
آیا اندیشه مارکس
پس از فروپاشی به اصطلاح سوسیالیسم عملا موجود از بین رفته است؟ آیا تحولات
اخیر دلیل رد همه نظریات مارکس است؟ نظریات مارکس بر دو جنبه علمی، آکادمیک و
اتوپیایی قرار گرفته است. چند چهره گی مارکس از نظریه او کلیتی ساخت. این کلیت
از یک سو پا در تحلیل های علمی دارد و از سوی دیگر خرگاه خود را سرزمین اساطیر
برافراشته است. میراث کارل مارکس ملغمه ای است از احزاب سیاسی که او را «رهبر
معنوی» خود می دانستند و تحقیقات ژرف در اقتصاد سیاسی، جامعه شناسی و تاریخ او
را نادیده می گرفتند.
مارکس هیچ جدایی
بین عمل و نظریه نمی دید. او بر این باور بود که نظریه مطابق پیوندی دیالکتیکی
و ناگسستنی از عمل می روید و عمل از نظریه، و بی طرفی عینیت ادعایی علوم
اجتماعی «بورژوازی» را چیزی جز حقه بازی و فریب نمی دانست. یکی از نتایج این
برداشت، یعنی پیوستگی بین تحقیق علمی و دستورهای عملی، ابهام در گفتار و
ناهمگونی نوشته های اوست. چرا که دغدغه های ایدئولوژیک و باور جزمی به آنچه که
باید تحقق یابد، مفاهیم و اکتشافات درخشان علمی او را عقیم کرده و زبان علمی او
را به تاریکی کشانده است.
اساس نظریات مارکس
بر طبقات و مبارزه طبقاتی استوار است. اما هیچ گونه شرح کامل و منظمی از نظریه
خود در باب طبقات به دست نمی دهد. ضمن آنکه هر چه نوشته به طریقی با مسئله طبقه
مربوط می شد.
مارکس هیچ گونه
تفاوتی بین «مرتبه»، «کاست»، «گروه بندی دارای وحدت اقتصادی»، صنف و رشته های
اجتماعی نمی گذارد. در مورد دهقانان، در «هجده برومر لوئی بناپارت» می نویسد که
آنان جزو طبقات اجتماعی نیستند. در صورتی که در کتاب «مبارزه طبقاتی در فرانسه»
زیر عنوان «شکست ژوئن 1848» از انان به عنوان یک طبقه یاد می کند. مارکس از
طرفی در نوشته های تاریخی اندیشمندی است که تا حدود زیادی پایبند ضوابط آکادمیک
و بی طرفی است و هر نوع اسطوره سازی ناخواسته در مقابل او کمرنگ است. از طرفی
دیگر آرمان گرایی مارکسیسم و انتظار جامعه بری از نابرابری شبیه عصر طلایی
هزاره هاست که محو در افق های مه آلود آینده است که هرگز در دسترس پیروان و
متعقدان آن، حتا در لحظه ای که آنان خیال می کنند در اختیارش دارند، نیست.
در مورد رابطه دولت
و دموکراسی باز هم با اندیشه هایی برخورد می کنیم که بیشتر به اتوپی نزدیک است
تا واقعیت. مارکسیست ها معتقدند «قدرت سیاسی به معنای اخص، قدرت سازمان یافته
یک طبقه برای ستمگری بر طبقه دیگر است» لنین نیز می گوید: «دولت ابزاری برای
ستمگری یک طبقه بر طبقه دیگر و هدفش ایجاد «نظمی» است که به این ستمگری صورت
قانونی و دائمی بدهد...». همی چنین مارکسیست ها معتقدند که «قوه مجریه در دولت
های امروزی جز کمیته ای برای اداره امور اقتصادی سراسر بورژوازی نیست» به موجب
این نظریه آنچه ما نامش را دموکراسی گذاشته ایم، چیزی نیست مگر شکلی از
دیکتاتوری طبقاتی. همان طور که دولت در دوره سرمایه داری، دیکتاتوری بورژوازی
است. در این صورت ادعای مارکسیست ها در مورد اعتقاد به دموکراسی توخالی است.
بررسی انتقادی اندیشه مارکس درباره مبارزه طبقاتی، سوسیالیسم، انقلاب اجتماعی،
دولت، ارزش اضافی، مالکیت خصوصی و... خود موضوعات مقالات دیگری است.
ابتدای سخنم را با
یک بحث روش شناسی آغاز کرده بودم. کلامم را با سخنانی از نیوتن و آینشتین به
انتها می برم. نیوتن می گوید: «نمی دانم که به دیده جهان چگونه ام. به دیده خود
پسرکی را می مانم که بر کنار دریا سرگرم بازی است. به آن دلخوشم که اینجا و
آنجا سنگریزه هایی برگیرم، صافتر از دیگر سنگریزه ها، یا صدفی زیبا بیابم. در
حالی که اقیانوس عظیم حقیقتِ کشف ناشده در برابرم گسترده است.» و آینشتین نظریه
نسبیت خود را مگس یک روزه عمر می نامد.
|