یک هفته و سه تصویر


ایران

ژورنالیست شماره یک / اول ژانویه 2005
 

فروغ هفتاد ساله می شود

 

امروز ایران زنانی چون فروغ کم ندارد، لیکن آنکه راه می گشاید همواره جایگاه دیگری دارد. فروغ فرخزاد نه هفته پیش، بلکه  همین هفته در پانزده دی ماه هفتاد ساله می شود. به پیشواز تولد چنین زنی رفتن که بیش از نیم قرن  پیش در برابر جامعه سنتی و مناسبات پوسیده آن شجاعانه ایستاد و رنج کشید، تنها سپاس کوچکی است از جانهای خسته که همواره برای دستیابی به حقوق زنان نوشته و سروده و تلاش کرده اند.

فروغ شاید تنها شخصیت ادبی ایران است که  او را به سادگی با نام کوچک می خوانند. ژورنالیست با خوشحالی از همزمانی هفتادمین سال زندگی فروغ با انتشار نخستین شماره خود مجموعه زیر را برای شما انتخاب کرده است:

 

1- گفتگوی محمد تقی صالحپور  به نقل از «دفتر هنر» (سال اول/ شماره دو/ شهریور 1373) که برای نخستین بار در روزنامه «بازار» رشت - ویژه نامه هنر و ادبیات در مهرماه 1344 منتشر شد (محمدتقی صالحپور پنجاه سال کار روزنامه نگاری خود را با روزنامه «بازار» رشت به مدیریت میرشجاع گسکری آغاز کرد. «بازار» مسائل اقتصادی رشت و خبرهای محدود شهرستانی را منتشر می کرد. به همت صالحپور و انتشار «ویژه نامه هنر و ادبیات» این روزنامه پس از چندی به پایگاه ادبی نه تنها گیلان، بلکه سراسر ایران تبدیل شد و کسانی چون بهرام صادقی، جلال آل احمد، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و مصطفی رحیمی در آن می نوشتند. «بازار» درواقع راهگشای جُنگ های ادبی بود که در استانها  منتشر می شد و بارها توسط ساواک توقیف شد. انتشار «بازار» با انقلاب اسلامی مختل شد و صالحپور بعدها به طور متناوب با نشریه «گیله وا» همکاری می کرد. صالحپور چندی پیش در گیلان درگذشت و «گیله وا» یک شماره ویژه درباره فعالیت روزنامه نگاری وی منتشر کرد.»
 

2- مقاله «نگاهی دیگر» به نقل از کیهان (لندن) شماره 744 به تاریخ 22 بهمن 1377
 

3- سه قطعه شعر بلند «عصیان (بندگی)» ، «عصیان (خدایی)» و «عصیان خدا» که همگی از «مجموعه اشعار» فروغ فرخزاد در جمهوری اسلامی همراه با هفده شعر دیگر  حذف شده اند. فروغ به هنگام انتشار مجموعه اشعار «عصیان» توسط انتشارات امیر کبیر در سال 1336 تنها 21 سال داشت.

 

 

 

حرفهایی با فروغ فرخزاد

محمد تقی صالحپور

 

نظر شما به طور کلی در مورد «شعر امروز» چیست؟

شعر هم مثل هر هنر دیگری یک جور بیان کردن و در نتیجه خلق مجدد زندگی است و چون از زندگی مایه می گیرد طبیعی است که باید هماهنگ با ماهیت متغیر و تأثیرپذیر آن باشد. «شعر امروز» زاییده شرایط زندگی امروز و ترسیم کننده خطوط مشخص این زندگی است و چرا که نباشد؟ من تصور می کنم گفتگو درباره حقانیت این موجود زنده، کار عبث و غیرلازمی باشد. همین که به دنیا آمده است و علیرغم نصایح پدربزرگ های اشراف زاده و درویش مسلک و فاضل نمایش همچنان به ایجاد رابطه با مردم کوچه و بازار مشغول است، خود دلیل روشنی است به لزوم زنده بودنش، منطقی بودن راهش، و واقعی بودن منبع تجربه هایش. و اما اینکه این موجود زنده در چه مرحله ای از مراحل عمر خویش است و تا چه حد به زندگی معرفت پیدا کرده است؟... من فکر می کنم که شعر ما بعد از نیما که آغازکننده بود و آزاد کننده، یک دوره بحرانی و شلوغ را پشت سر گذاشته است که نتیجه مستقیم برخورد ناگهانی اوست با مسئله آزادی در بیان و فرم. شعر ما، همه معلق هایش را زدهه است و بند بازیهایش را کرده است. نامه  های عاشقانه اش را نوشته است و از جریانات زودگذر تأثیرات زودگذرتری برداشته است و به مقتضای جوانی و خامی اش به جامه های مختلف در آمده است: اجتماعی شده است، انقلابی شده است، اخلاقی شده است - حتی بداخلاق هم شده است! - فلسفی شده است. پیچیده شده است، درد کشیده است و عصیان کرده است و در عصانگری تا حد به دور انداختن وزن پیش رفته است و حالا لحظه ای رسیده است که باید بنشیند و در آرامش و اطمینان و آگاهی به خلاقیت های واقعی و عمیق بیندیشد. از میان همه آنهایی که شعر می گویند، آن کس سرنوشت شعر ما را مشخص خواهد کرد و آن را به کمال خواهد رساند که بر این لحظه فائق شود و انبار ذخیره های فکری و روحی اش پیش از رسیدن به این لحظه، خالی نشده باشد. خیلی ها رسیده اند و من امیدوارم این رکود و سکوتی که بر محیط شعری ما حکومت می کند، نوعی مرگ نباشد، بلکه استراحتی باشد و ذخیره کردن نیرویی برای ادامه دادن.

 

گفتید رکود، به عقیده شما چه چیزی باعث این رکود شده است؟

این رکود و عدم تحرک در تمام جنبه های مختلف زندگی ما به چشم می خورد. خاص  هنر نیست. فقط شاید هنر بیش از هر چیز دیگری نسبت به آن حساسیت نشان می دهد. طبیعی است که ما برای خودمان شعر می گوییم، چرا که این نیاز وجود ماست. اما بعد... بعد که گفتیم چه؟ احتیاج داریم به این که قضاوت شویم و حس کنیم که تأثیر گذاشته ایم و رابطه ایجاد کرده ایم و مسئولیم. اما از اجتماعی بی شکل که هیچ گونه ایده آلی ندارد و نسبت به هیچ چیز احساس مسئولیت نمی کند، و تنها حرکت زنده اش حرکت از فصل جفت گیری به فصل چراگاه است، چگونه می شود توقع پاسخ و نگاهی داشت و چگونه می شود به آن پاسخ و نگاه دل خوش کرد. کار هنر در اینجا کاری است خصوصی و فردی. و این که آدم چقدر می تواند در این خصوصیت و فردیت دوام بیاورد و به مصاحبت در و دیوار وقت بگذراند، این سئوالی است که فقط با ظرفیت ها و توانایی های روحی مان می توانیم به آن پاسخ دهیم. آنها که ساکت می شوند، یا دیگر چیزی برای گفتن ندارند که همان بهتر که ساکت شوند و یا این که توانایی سازششان با این خلاء وحشتناک به پایان می رسد و خود را با تمام ایده آل هایشان تنها و بیهوده می یابند.

تنها راه نجات این است که انسان به آن حدی از بی نیازی و بارآوری برسد که بتواند در یک لحظه واحد هم سازنده و هم بیان کننده دنیای خود باشد و هم تماشاگر و هم قاضی این دنیا. از خود تغذیه کند، چرا که هر چه در بیرون است بوی گندیدگی و فساد می دهد. و در خود اوج می گیرد، چرا که اگر آسمانی هست، آسمانی است که هنوز به مرحله تقسیمات سماواتی نرسیده است!

 

به نظر شما می توان در فرم های کلاسیک مثل غزل و مثنوی سخن گفت و توفیقی به طور کلی یافت؟

اگر حرف با قالب هماهنگی داشته باشد و در آن بگنجد، طبیعی است که می شود حرف زد. شعر قالب و فرم نیست، بلکه محتواست. اما آن عاملی که شاعر امروزی را وادار به دستکاری در وزنها می کند و موجب توسعه و تغییر آنها می شود، روحیه و واقعیت ها و مسائل زندگی امروز است که به هیچ وجه  مناسبتی با این قالب ها ندارد. یک حرف کهنه و پیر و مرده را بهه کمک مدرن ترین قالب ها هم نمی شود به عنوان یک شعر صمیمی وو زنده و هوشیار جا زد. خیلی ها این کار را کردند و می کنند و باورشان هم شده است که «شاعر زمان» هستند، چرا که فقط جرأت کرده اند مصرع ها را کوتاه و بلند کنند. همین! در حالی که روحیه شعرشان ادامه همان روحیه کهنه و پوسیده ای است که قرن های متمادی «مجنون» را با گروه کلاغان و آهوانش در بیابان های  ادب فارسی به کار خواستنن و از جا نجنبیدن وا داشت. و با چنین روحیه ای مدعی آشنا بودن و بازگو کردن دنیای «لیلی» هایی هستند کهاگر تاکسی سوار نمی شوند، ماشین کورسی سوار می شوند و با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت می رانند و هر وقت هم که به فکر مطالعه می افتند به عوض اینکه شعرهای آقایان را بخوانند، مجله «زن روز» می خوانند!

 

اعتقاد شما در مورد شعر سپید و شاعرانی که به این شیوه شعر می گویند چیست؟

من در این مورد اعتقاد بخصوصی ندارم، سلیقه بخصوصی دارم. من این نوع شعرها را نمی پسندم. یک کار هنری تمام و کامل، کاری است که نتیجه جفت شدن و آمیختگی صد درصد محتوا و قالب باشد. به طوری که بعد از تمام شدن دیگر نتوان در آن دست برد. شعر بی وزن این ضعف را دارد که همیشه برای هر تغییر و تبدیلی آمادگی نشان می دهد. پس می شود گفت که تا حدی کامل نیست. شعر بی وزن برای ورود به دنیای شعر پذیرفته شده، یک چیز کم دارد و آن وزن است. اما ناگفته نماند که من بسیاری از شعرهای ظاهرا ناموزون را، شعرتر از بسیاری از موزون های ظاهرا شعر یافته ام. مثلا بسیاری از ناموزون های شاملو (باغ آینه، هوای تازه) که گرچه تابع هیچ یک از وزنهای متداول در شعر نیستند اما در نظمی روشن و مشخص قالب گیری شده اند که لازمه هر کار هنری است. و آن وقت مقایسه نید این ناموزون ها را با بسیاری از موزون های معاصر!

 

 

نگاهی دیگر

الاهه بقراط

 

● به آن سرزمینی می اندیشیدم که فرسنگها با خاکش فاصله داشتم و در آنجا نمی شد همانطور که «بود» بود.

 

فروغ فرخزاد در دی آمد و در بهمن رفت. فقط سی و دو سال زندگی کرد و  اینک درست به همان اندازه عمر کوتاهش «فارغ از افسانه های نام و ننگ» آرمیده است. او زمانی گفته بود: فکر می کنم همه آنها که کار هنری می کنند، علتش - یا حد اقل یکی از علت هایش- یک جور نیاز نا آگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. اینها آدم هایی هستند که زندگی را بیتر دوست دارند و می فهمند و همین طور مرگ را. کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن «خود» و نفی مرگ.» بیش از بیست سال پس از این سخنان، در دهه هشتاد است که میلان کوندرا نویسنده چک با طنزی ژرف به کند و کاو در تلاش انسانهای ریز وو درشت برای دستیابی به جاودانگی بزرگ یا کوچک، بلند مدت یا کوتاه مدت در کتاب «نامیرایی» (یا جاودانگی) می پردازد و مقابله با مرگ را انگیزه این تلاش می داند. با این تفاوت که وی دولتمردان را نیز به هنرمندان می افزاید و این تلاش را نه تنها آگاهانه، بلکه در مواردی کاملا حسابگرانه و حتا همراه با دست یازی به ریا، فریب و جعل واقعیت ارزیابی می کند. اگرچه میلان کوندرا به روی خود نمی آورد که خودش نیز با داستان نویسی، آن هم به شیوه ای کاملا ویژه (که به نظر من هم خودمانی و هم خودنمایانه است) دست به تلاش برای جاودانه شدن زده است، ولی فروغ پنهان نمی کند که تلاش او برای کشف و آفرینش ادبی در عین حال نفی مرگ است.

 

نقش جنسیت در آزادی بیان

می گویند حافظ شاعر زن و مرد است. شاعر و منتقد ارزنده شفعیی کدکنی در ستایش حافظ می سراید:

هر کس درون شعر تو جویای شعر خویش و تو            آیینه دار خاطر هر مرد و هر زنی

لیکن این دلیل نمی شود که نگرش و بیان حافظ مردانه نبوده باشد. حافظ مانند هر شاعر- مرد دیگری جهان و پدیده های آن را از دید یک مرد می نگرد واین البته نه یک گناه یا جرم، بلکه کاملا طبیعی است. اگر حافظ زن می بود آیا تغییری در دیوان اشعار او پیدا نمی شد؟ بدون تردید. ولی چنین فرضی به دلیل شرایط تاریخی زندگی زنان تصوری محال است. بر همین اساس است که هرگز از یک مرد هنرمند پرسیده نمی شود که جنسیت و مردانگی او در آثارش چه تأثیری داشته، حال آنکه یکی از پرسش هایی که با هر زن هنرمند و ادیبی مطرح می شود، همانا نقش زن بودن او در آثارش است. چرا؟ به این دلیل که اولی هزاران سال عمر دارد و مسلم و بدیهی است و دومی عمرش به دویست سال نمی رسد و نه تنها روشن و بدیهی نیست، بلکه در آغاز می بایست چون جرج الیوت (آن ماری اوانس) و ژرژ ساند (اروره دوپن) نام مردانه بر خود بگذارد تا در جامعه امکان انتشار یابد.

فروغ فرخزاد در این زمینه در مورد خودش واقع بینانه تر نظر داده است تا آن کسانی که هم چون داستان دوستی خاله خرسه خواسته اند برای بالا بردن ارزش شعری او جنبه های زنانه را چون گناهی از آثارش محو سازند. همین کسان مستقیم وغیرمستقیم اندرز می دهند که باید از پیله تنگ زنانه بیرون آمد و جهانی و بشری شد. چرا؟ دلیل آن کاملا روشن است: جهانی بودن و بشری بودن مترادف پنهان تاریخ و فرهنگ مردسالار است. فروغ در پاسخ همان پرسش کلیشه ای می گوید: «اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد، خب، این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه یک زنم، اما اگر پای سنجش ارزش های هنری پیش بیاید فکر می کنم دیگر جنسیت نمی تواند مطرح باشد. طبیعی است که زن به علت شرایط جسمانی، حسی و روحی اش به مسائلی توجه می کند که شاید مورد توجه یک مرد نباشد و یک «دید» زنانه نسبت به مسائلی بدهد که با مال مرد فرق می کند.»

فروغ هنوز در دوره ای زندگی می کرد که زنان می بایست تلاش می کردند تا از جانب دیگران پذیرفته شوند و نه آنکه خودشان را به منزله جنس دیگر بپذیرانند. از همین رو اضافه می کند: «اصل، کار آدم است، زن و مرد مطرح نیست.» اما به این توجه نمی کند که اگر در واقعیت، یک جنس فقط آدم (انسان) محسوب می شود، بنا بر این اصل، جنسیت خواهد بود و نه انسانیت یا کار آدم! فروغ گزند چنین واقعیتی را با پوست و گوشت لمس کرد. در شرایطی که مردان شاعر از می و معشوقه و آغوش و لذت سخن می گفتند بدونن آنکه به بدکارگی متهم شوند، فروغ فرخزاد به دلیل بیانی مشابه «بدنام» خوانده شد. شعر فروغ به این دلیل بی پروا می نماید که سراینده اش یک زن است و شرم عاشقانه و جنسی در فرهنگ مذکر ویزه زنان است.

اندیشه و تأمل فروغ فرخزاد در زمینه محدودیت های مجود و آزادی اندیشه و بیان برای زنان بسی عمیق تر از زمان خود یعنی دهه سی در جامعه ایران بود. چرا آزادی اندیشه و بیان برای زنان؟ جامعه اگرچه پذیرفته بود که اشعار عاشقانه و تمناهای جنسی را از دیرباز از زبان مردان بشنود، لیکن بیان آزادانه آنها از قلم یک زن اصلا خوشایند و «آبرومندانه» نبود. فرهنگی که اشعار اخلاقی و پندآمیز پروین اعتصامی را در کنار گلهای سرسبد ادبیات مذکر قرار می داد (زبان گشودن پروین اعتصامی به شعر خود ستودنی است) به ناگاه با انتشار «اسیر» در یک جهش سرسام آور از «نخ و سوزن» و «دارا و ندار» به میدان دشمنی و عشق زن و مرد پرتاب شد:

بیا ای مرد، ای موجود خودخواه     بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی     رها کن دیگرم این یک نفس را

بیا بگشای در تا پر گشایم     به سوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن     گلی خواهم شدن در گلشن شعر

ولی ای مرد، ای موجود خودخواه     مگو ننگ است، این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی     فضای این قفس تنگ است، تنگ است

 

گویی فروغ از سر لجبازی است که می سراید:

و گفته اند آن زن، زنی دیوانه است      کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری، اما بوسه از لبهای تو      بر لبان مُرده ام جان می دهد

آه، ای مردی که لبهای مرا      از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو       صفحه کوتاهی از آن خوانده ای!

 

فروغ در «اسیر» و «دیوار» عمدتا به اسارت و محصوریت زن چه در خنواده و چه در اجتماع می پردازد و نگاه هایی را مورد سئوال قرار میدهد که خاموش به دور او دیوار می کشند: «من می خواستم یک «زن» یک «بشر» باشم. من می خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم و دیگران می خواستند فریادهای مرا بر لبانم و نفسم را در سینه ام خفه و خاموش کنند. آنها اسلحه های برنده ای انتخاب کرده بودند.» چه اسلحه ای؟ تهمت و  افترا! بدنام ساختن شاعری که تمامی این نامردمی ها را در شعر خویش باز می تابید:

گریزانم از این مردم که با من      به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت      به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند      به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند      مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

فروغ در گیر و دار تصمیم گیری میان شاعر بودن آن گونه که خود می خواهد و یا خاموشی گزیدن آن گونه که دیگران می خواهند به تدریج فضیلت بی اعتنایی را می آموزد و با رهایی از شکوه های اسارت در اندوه می شکوفد:

بگذار زاهدان سیه دامن      رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند      اینان که آفریده شیطانند

 

او در نامه ای از اروپا می نویسد: «به آن سرزمینی می اندیشیدم که فرسنگها با خاکش فاصله داشتم و در آنجا نمی شود همانطور که «بود» بود!»

از نظر فکری در واقع فروغ با اشعار «عصیان» است که تولدی دیگر می یابد. به «پرسش های مرموز» می پردازد و خدا را به پاسخگویی فرا می خواند. پرسش های جاودانه بودن و  نبودن، هستی و نیستی، اندیشه، رنج و عدالت، «معماهای این دنیای راز آلود» که او پاسخی برایشان نمی یابد. عصیان فروغ در عین حال سرشار از نا امیدی و ناتوانی است. سرشار از تقدیر:

آن داغ ننگ خورده که می خندید     بر طعنه های بیهده من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم       اما دریغ و درد که «زن» بودم

با این گروه زاهد ظاهرساز       دانم که این جدال نه آسانست

شهر من و تو طفلک شیرینم       دیریست کاشیانه شیطانست

روزی رسد که چشم تو با حیرت      لغزد بر این ترانه دردآلود

جویی مرا درون سخن هایم       گویی به خود که مادر من او بود

 

فرهنگ مرده پرست که فروغ فرخزاد را بدنام و دیوانه می خواند تنها پس از خاموشی اوست که ناگهان به ارزش های او پی می برد! در کتابی که به نام «دیوان اشعار فروغ فرخزاد» در سال 1376 در جمهوری اسلامی به چاپ رسیده است، بیست شعر از مجموعه اشعار فروغ تماما حذف شده اند که سیزده شعر از کتاب «اسیر» است. حتا خود شعر «اسیر» و شعرهای بلند «عصیان» که نام های دو مجموعه اند سانسور شده اند! بندها و کلمات بسیاری نیز در این «دیوان اشعار» حذف گشته اند.

کاش فروغ هنوز بود و می دید که بزرگترین هنر او، بیان زنانه اش در شعر بود که دریچه دیگری به روی ادبیات فارسی گشود و کاش می دانست که او بار قرنها خاموشی سیاه و اجباری زنان را در هنر و ادبیات فارسی یکه بر دوش کشیده است.

 

«چرا توقف کنم؟»

زیباترین تعابر و استعاره ها، عمیق ترین مضامین و معروف ترین شعرهای فروغ در دو مجموعه «تولدی دیگر» که در 1343 و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که پس از مرگ وی چاپ شدند، گرد آمده اند. اسارت و محدودیت از شعرهای فروغ گم می شود. در عین حال استعاره های معمول مانند: شب، زمستان، تاریکی، ستاره سرخ و... در شعرهای او راه می یابند. او با حفظ «منم  خویش به مضامین اجتماعی و همگانی نزدیک می شود و در جستجوی پرسش های مرموز، ارزشهای رایج را به پرسش می کشد:

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

«آه» من بسیار خوشبختم.

 

جنبه های پوچی و تردید مأیوسانه پررنگ تر می شوند:

کدام قله، کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد م کنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهشها.

 

فروغ در آستانه فصل سرد، جهان را آلوده تر از آن می یابد که دستان ناتوان او بتوانند در آن تغییری به وجود آورند. جهان پیرامون او مجموعه قناسی است از تردید، بی تفاوتی، پلیدی، دورویی و دروغ:

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد

افکار سردخانه را جنازه های بادکرده رقم می زنند.

 

او به گیاه و ماه و کودک روی می آورد، به بی گناهی:

من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ملوم می کند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان می گیرم و شیر می دهم.

 

فروغ در این روند به  نوعی عرفان «مدرن» می رسد که در آن نه گوینده و پرنده، بلکه صدا و پرواز، نه فاعل، بلکه فعل و عمل، نه انسان، بلکه انسانیت در امتداد تاریخ باقی می مانند. اندیشیدن به آنچه فروغ می توانست بشود و امروز می توانست باشد، وسوسه ای است بی سرانجام.

یک سال پیش از مرگ فروغ یونسکو یک فیلم نیم ساعته از زندگی او تهیه کرد و برناردو برتولوچی که بعدها نام آور شد، فیلمی پانزده دقیقه ای در باره فروغ ساخت.

فروغ در نامه ای نوشت: «من به دنیا فکر می کنم. هر چند امید دنیایی شدن خیلی کم و تقریبا صفر است. اما خوبیش این است است که آدم را از محدودیت این محیط سه در چهار و این حوض کرم ها نجات می دهد و دیگر از اینکه در مراکز حقیر هنری این مملکت مورد قضاوت قرار گرفته است - و بدبختانه رد شده است - وحشتی نخواهد کرد، حتا خنده اش خواهد گرفت.»

 

 

عصیان (بندگی)

 

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز

 

گرچه از درگاه خود می رانیم اما

تا من اینجا بنده، تو آنجا خدا باشی

سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

 

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند

بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پاروزنان در کام توفانها

 

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا!

 

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی سایه تاریک بدرودی

دستهایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

 

آه... آیا ناله ام ره می برد در تو؟

تا زنی بر سنگ جام خودپرستی را

یک زمان با من نشینی با من خاکی

از لب شعرم بنوشی درد هستی را

 

سالها در خویش افسردم ولی امروز

شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

با خمُش سازی خروش بی شکیبم را

یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم

 

دانم از درگاه خود می رانیم اما

تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی

سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

 

چیستم من؟ زاده یک شام لذتبار

ناشناسی پیش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

 

کی رهایم کرده ای تا با دو چشم باز

برگزینم قالبی خود از برای خویش؟

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

خود به آزادی نهم در راه پای خویش

 

من به دنیا آمدم تا درجهان تو

حاصل پیوند سوزان دو تن باشم

پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم؟

من به دنیا آمدم بی آنکه «من» باشم

 

روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت

ظلمت شبهای کور دیرپای تو

روزها رفتند و آن آوای لالایی

مُرد و پُر شد گوشهایم از صدای تو

 

کودکی همچون پرستوهای رنگین بال

رو به سوی آسمانهای دگر پر زد

نطفه اندیشه در مغزم به خود جنبید

میهمانی بی خبر انگشت بر در زد

 

می دویدم در بیابانهای وهم انگیز

می نشستم در کنار چشمه ها سرمست

می شکستم شاخه های راز را اما

از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست

 

راه من تا دوردست دشتها می رفت

من شناور در شط اندیشه های خویش

می خزیدم در دل امواج سرگردان

می گسستم بند ظمت را ز پای خویش

 

عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم

چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم؟

گر سراپا نور گرم زندگی هستم

از کدامین آسمان راز می تابم؟

 

از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش؟

دانه اندیشه را در من که افشانده است؟

چنگ در دست من و من چنگی مغرور

یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است؟

 

گر نبودم یا به دنیای دگر بودم

باز آیا قدرت اندیشه ام می بود؟

باز آیا می توانستم که ره یابم

در معماهای این دنیای راز آلود؟

 

ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ

سایه افکندی بر آن «پایان» و دانستم

پای تا سر هیچ هستم، هیچ هستم، هیچ

 

سایه افکندی بر آن «پایان» و در دستت

ریسمانی بود و آنسویش به گردنها

می کشیدی خلق را در کوره راه عمر

چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا

 

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی:

آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد

هر که شیطان را به جایم برگزیند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

 

خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش

هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت گه نقش بیدادت

گاه نقش دیدگان خودپرست تو

 

گوسپندی در میان گلّه سرگردان

آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده!

آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی

می زده در گوشه ای آرام آسوده

 

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی:

«آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد

هر که شیطان را به جایم برگزیند، او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد»

 

آفریدی خود تو این شیطان ملعون را

عاصیش کردی و او را سوی ما راندی

این تو بودی، این تو بودی کز یکی شعله

دیوی ایسنان ساختی در راه بنشاندی

 

مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتی وحشی شود در بستری خاموش

بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

 

هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش

شعر شد، فریاد شد، عشق و جوانی شد

عطر گلها شد به روی دشتها پاشید

رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد

 

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش می شد درون خُم به جوش آمد

آنچنان در جان میخواران خروش افکند

تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد

 

نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید

لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد

خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد

عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد

 

سحر آوازش در این شبهای ظلمانی

هادی گمکرده راهان در بیابان شد

بانگ پایش در دل محرابها رقصید

برق چشمانش چراغ رهنوردان شد

 

هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش

در ره زیباپرستانش رها کردی

آنگه از فریادی خشم و قهر خویش

گنبد مینای ما را پر صدا کردی

 

چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی

ما به پای افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تیره قوم «ثمود» تو

 

خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه

چون گیاهی خشک کردیشان ز توفانی

تند باد خشم تو بر قوم «لوط» آمد

سوختیشان، سوختی با برق سوزانی

 

وای از این بازی، ازاین بازی دردآلود

از چه ما را این چنین بازیچه می سازی؟

رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم

گرم می چرخانی و بیهوده می تازی

 

چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد

با «خطا» این لفظ مبهم آشنا گشتیم

تو خطا را آفریدی، او به خود جنبید

تاخت بر ما، عاقبت نفسِ خطا گشتیم

 

گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود

هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود؟

هیچ در این روح طغیان کرده عاصی

زو نشانی بود، یا آوای پایی بود؟

 

تو من و ما را پیاپی می کشی در گود

تا بگویی می توانی این چنین باشی

تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشیم

بر سر ما پتک سرد آهنین باشی

 

چیست این شیطان از درگاهها رانده؟

در سرای خامش ما میهمان مانده

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی

عطر لذتهای دنیا را بیفشانده

 

چیست او جز آنچه تو می خواستی باشد؟

تیره روحی، تیره جانی، تیره بنیانی

تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند

تیره آغازی، خدایا، تیره پایانی

 

میل او کی مایه این هستی تلخ ست؟

رأی او را کی از او در کار پرسیدی؟

گر رهایش کرده بودی تا به خود باشد

هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی

 

ای بسا شبها که در خواب من آمد او

چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند

سخت می نالیدم و می دیدم که بر لبهاش

ناله هایش خالی از رنگ و فسون بودند

 

شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا

گوشه ای می جست تا از خود رها گردد

پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان

قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

 

ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد

گوش من گویی هنوز از ناله لبریزست:

شیطان: تف بر این هستی، بر این هستی دردآلود

تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیز است

 

خلق من او و او هر دم به گوش خلق

از چه می گوید چنان بودم، چنین باشم؟

من اگر شیطان مکارم گناهم چیست؟

او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم

 

دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت

دام صیادی به دستم داد و رامم کرد

تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه

عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد

 

دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت

منتظر، بر پا، ملکهای عذاب او

نیزه های آتشین و خیمه های دود

تشنه قربانیان بی حساب او

 

میوه تلخ درخت وحشی «زقوم»

همچنان بر شاخه افتاده بی حاصل

آن شراب از حمیم دوزخ آغشته

نا زده کس را شرار تازه ای در دل

 

دوزخش از ضجه های درد خالی بود

دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت

تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد

او به من رسم فریب خلق را آموخت

 

من چه هستم؟ خود سیه روزی که بر پایش

بندهای سرنوشتی تیره پیچیده

ای مریدان من، ای گمگشتگان راه

راه ما را او گزیده، نیک سنجیده

 

ای مریدان من، ای گمگشتگان راه

راه، راهی نیست تا راهی به او جوییم

تا به کی در جستجوی راه می کوشید؟

راه ناپیداست، ما خود راهی اوئیم

 

ای مریدان من، این نفرین او بر ما

ای مریدان من، ای فریاد ما از او

ای همه بیداد او، بیداد او بر ما

ای سراپا خنده های شاد ما از او

 

ما نه دریاییم تا خود موج خود گردیم

ما نه توفانیم تا خود خشم خود باشیم

ما که از چشمان او بیهوده افتادیم

از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم؟

 

ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم

ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم

ما نه «ما» هستیم تا بر ما گنه باشد

ما نه «او» هستیم تا از خویشتن ترسیم

 

ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم

دام خود را با فریبی تازه می گسترد

او برای دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد

 

ای مریدان من، ای گمگشتگان راه

من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم

گرچهه او کوشیده تا خوابم کند اما

«من که شیطانم، دریغا، سخت بیدارم»

 

ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت

اشک باریدم، پیاپی اشک باریدم

ای بسا شبها که من لبهای شیطان را

چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسیدم

 

ای بسا شبها که بر آن چهره پُرچین

دستهایم با نوازشها فرود آمد

ای بسا شبها که تا آوای او برخاست

زانوانم ببی تأمل در سجود آمد

 

ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ

آرزو می کرد تا یک دم برون باشد

آرزو می کرد تا روح صفا گردد

نی خدای نیمی از دنیای دون باشد

 

بارالها، حاصل این خودپرستی چیست؟

«ما که خود افتادگان زار مسکینیم»

ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار

نقش دستی، نقش جادویی نمی بینیم

 

ساختی دنیای خاکی را و می دانی

پای تا سر جز سرابی، جز فریبی نیست

ما عروسکها و دستان تو در بازی

کفر ما، عصیان ما، چیز غریبی نیست

 

شکر گفتی گفتنت، شکر ترا گفتیم

لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم؟

راه می بندی و می خنده به رهپویان

در کجا هستی، کجا، تا در تو ره جوییم؟

 

ما که چون مومی به دستت شکل می گیریم

پس دگر افسانه روز قیامت چیست؟

پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم؟

این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست؟

 

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان

سر به سر آتش، سراپا ناله های درد

پس غل و زنجیرهای تفته بر پاها

از غبار جسمها، خیزنده دودی سرد

 

خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتی

می فروش بی دل و می خواره سرمست

ساقی روشنگر و پیر سماواتی

 

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان

باز آنجا دوزخی در انتظار ماست

بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل

هر زمان گوید که در هر کار یار ماست!

 

یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی

آنکه از بخت سیاهش نام «شیطان» بود

آنکه در کار تو عدل تو حیران بود

هر چه او می گفت، دانستم نه جز آن بود

 

این منم آن بنده عاصی که نامم را

دست تو با زیور این گفته ها آراست

وای بر من، وای بر عصیان و طغیانم

گر بگویم، یا نگویم، جای من آنجاست

 

باز در روز قیامت بر من ناچیز

خرده می گیری که روزی کفرگو بودم

در ترازو می نهی بار گناهم را

تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم

 

کفه ای لبریز از بار گناه من

کفه دیگر چه؟ می پرسم خداوندا

چیست میزان تو در این سنجش مرموز؟

میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟

 

خود چه آسانست در آن روز هول انگیز

روی در روی تو از «خود» گفتگو کردن

آبرویی را که هر دم می بری از خلق

در ترازوی تو ناگه جستجو کردن!

 

در کتابی، یا که خوابی، خود نمی دانم

نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس

در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم

 

خشم کن، اما ز فردایم مپرهیزان

می که فردا خاک خواهم شد، چه پرهیزی

خوب می دانم سرانجامم چه خواهد بود

تو گرسنه، من، خدایا، صید ناچیزی

 

تو گرسنه، دوزخ آنجا کام بگشوده

مارهای زهرآگین، تکدرختانش

از دَمِ آنها فضاها تیره و مسموم

آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش

 

در پس دیوارهایی سخت پا بر جا

«هاویه» آن آخرین گودال آتشها

خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد

جسم های خاکی و بی حاصل ما را

 

کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی

یا چو دادی، هستی ما هستی ما بود

می چشیدیم این شراب ارغوانی را

نیستی، آنگه خمار مستی ما بود

 

سالها ما آدمکها بندگان تو

با هزاران نغمه ساز تو رقصیدیم

عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم

معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم

 

تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم

چهر خود را در حریر مهر پوشاندی

از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز

نسیه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی

 

گرم از هستی، ز هستی ها حذر کردند

سالها رخساره بر سجاده سائیدند

از تو نامی بر لب و در عالم رؤیا

جامی از می چهره ای زآن حوریان دیدند

 

هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را

هم به «فرداهایشان» با کینه خندیدی

گور خود گشتند و ای باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آنان نباریدی

 

از چه می گویی حرامست این می گلگون؟

در بهشتت جویها از می روان باشد

هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا

حوری ای از حوریان آسمان باشد

 

می فریبی هر نفس ما را به افسونی

می کشانی هر زمان ما را به دریایی

در سیاهی های این زندان می افروزی

گاه از باغ بهشتت شمع رؤیایی

 

ما اگر در این جهان بی در و پیکر

خویش را در ساغری سوزان رها کردیم

بارالها، باز هم دست تو در کارست

از چه می گویی که کاری ناروا کردیم؟

 

در کنار چشمهه های سلسبیل تو

ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را

سایه های سدر و طوبی زآن خوبان باد

بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را

 

حافظ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود

بر «جوی» بفروخت این باغ بهشتی را

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن؟

تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را

 

چیست این افسانه رنگین عطرآلود؟

چیست این رؤیای جادوبار سحرآمیز؟

کیستند این حوریان، این خوشه های نور؟

جامه هاشان از حریر نازک پرهیز

 

کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم

لرزش موج خیال انگیز دامانها

می خرامند از دری بر درگهی آرام

سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها

 

آبها پاکیزه تر از قطره های اشک

نهرها بر سبزه های تازه لغزیده

میوه ها چون دانه های روشن یاقوت

گاه چیده، گاه بر هر شاخه ناچیده

 

سبز خطانی سراپا لطف و زیبایی

ساقیان بزم و رهزن های گنج دل

حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها

گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل

 

قصرها، دیوارهاشان مرمر مواج

تخت ها، بر پایه هاشان دانه الماس

پرده ها چون بالهایی از حریر سبز

از فضاها می تراود عطر تند یاس

 

ما در اینجا خاک پای باده و معشوق

ناممان میخوارگان رانده رسوا

تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی

مؤمنان بیگناه پارساخو را

 

آن «گناه» تلخ و سوزانی که در راهش

جان ما را شوق وصلی و شتابی بود

در بهشتت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشتت، بارالها، خود ثوابی بود

 

هر چه داریم از تو داریم، ای که خود گفتی:

«مهر من دریا و خشمم همچو توفانست

هر کرا من خواهم او را تیره دل سازم

هر کرا من برگزینم، پاکدامانست»

 

پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش

تا درون غرفه های عاج راه یابیم

یا برانی یا بخوانی، میل میل توست

ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم

 

تو چه هستی ای همه هستی ما از تو؟

تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی؟

دیگران در کارِ گِل مشغول و تو در گل

می دمی تا بنده سرگشته ای سازی

 

تو چه هستی ای  همه هستی ما از تو؟

جز یکی سدی به راه جستجوی ما

گاه در چنگال خشمت می فشاریمان

گاه می آیی و می خندی به روی ما

 

تو چه هستی؟ بنده نام و جلال خویش

دیده در آیینه دنیا جمال خویش

هر دم این آیینه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه های بی زوال خویش

 

برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی

شیره شبهای شومی، ظلمت گوری

شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم

تشنه سرخیِ خونی، دشمن نوری

 

خودپرستی تو، خدایا، خودپرستی تو

کفر می گویم، تو خارم کن، تو خاکم کن

با هزاران ننگ آلودی مرا اما

گر خدایی، در دلم بنشین و پاکم کن!

 

لحظه ای بگذر ز ما، بگذار خود باشیم

بعد از آن ما را بسوزان تا ز «خود» سوزیم

بعد از آن یا اشک، یا لبخند، یا فریاد

فرصتی، تا توشه ره را بیندوزیم

 

 

عصیان (خدایی)

 

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند

بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پاروزنان در کام توفانها

 

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا

 

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی سایه تاریک بدرودی

دستهایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

 

می نشینم خیره در چشمان تاریکی

می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟

همچو فریادی بپیچم در دل دنیا

چند روزی هم من عاصی خدا باشم

 

گر خدا بودم، خدایا، زین خداوندی

کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود

من به این تخت مرصع پشت می کردم

بارگاهم خلوت خاموش دلها بود

 

گر خدا بودم، خدایا، لحظه ای از خویش

می گسستم، می گسستم، دور می رفتم

روی ویران جاده های این جهان پیر

بی ردا و بی عصای نور می رفتم

 

وحشت از من سایه در دلها نمی افکند

عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم

یا ره باغ ارم کوتاه می کردم

یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

 

گر خدا بودم دگر این شعله عصیان

کی مرا، تنها سراپای مرا می سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد

پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

 

سینه ها را قدرت فریاد می دادم

خود درون سینه ها فریاد می کردم

هستی من گسترش می یافت در «هستی»

شرمگین هر گه «خدایی» یاد می کردم

 

مشت هایم، این دو مشت سخت بی آرام

کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد

آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت

تا که «هستی» در تن دیوارها می مرد

 

خانه می کردم میان مردم خاکی

خود به آنها راز خود را باز می خواندم

می نشستم با گروه باده پیمایان

شب میان کوچه ها آواز می خواندم

 

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

مست از او در کارها تدبیر می کردم

می دریدم جامه پرهیز را بر تن

خود درون جام می تطهیر می کردم

 

من رها می کردم این خلق پریشان را

تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند

جرعه ای از باده هستی بیاشامند

خویش را با زینت مستی بیارایند

 

من نوای چنگ بودم در شبستانها

من شرار عشق بودم، سینه ها جایم

مسجد و میخانه این دیر ویرانه

پر خروش از ضربه های روشن پایم

 

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستی

من سراپا عشق بودم، کام بودم، کام

 

می نهادم گهگاهی در سرای خویش

گوش بر فریاد خلق بینوای خویش

تا ببینم دردهاشان را دوایی هست

یا چه می خواهند آنها از خدای خویش؟

 

گر خدا بودم، رسولم نام پاکم بود

این جلال از جامه های چاک چاکم بود

عشق، شمشیر من و مستی، کتاب من

باده، خاکم بود، آری، باده خاکم بود

 

ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم

سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست

خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور

زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

 

زانکه نازیبد زبون را این خداییها

من کجا و زین تن خاکی جداییها

من کجا و از جهان این قتلگاه شوم

ناگهان پرواز کردنها، رهایی ها

 

می نشینم خیره در چشمان تاریکی

شب فرو می ریزد از روزن به بالینم

آه، حتا در پس دیوارهای عرش

هیچ جز ظملت نمی بینم، نمی بینم

 

ای خدا، ای خنده مرموز مرگ آلود

با تو بیگانه ست، دردا، ناله های من

من ترا کافر، ترا منکر، ترا عاصی

کوری چشم تو، این شیطان، خدای من

 

 

عصیان خدا

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند

 

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش

پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت

دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی

کوهها را در دهان باز دریاها فرو می ریخت

 

می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار

می فشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

 

می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی

تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند

خسته از عمری به روی سینه ای مرطوب لغزیدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

 

بادها را نرم می گفتم که بر شط شب تبدار

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان

بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

آب کوثر را درون کوره دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف، گله پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبز تردامن برون رانند

 

خسته از زهد خدایی، نیمه شب در بستر ابلیس

در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را

می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی

لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را

 

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |